کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

عشق بازی با مرسده

مرسده زنگ در را زد . با کوله ی کتاب های درسی اش وارد خانه شد.عطر خوبی به خودش زده بود .شلوارک سفید کوتاهی پوشیده بود و رکابی سرمه ای روشنی به تن اش ، با دمپایی لا انگشتی .رژ بی رنگی به لبانش .به آشپز خانه رفتیم .سی دی کادو گرفته ای را از کوله اش در آورد و به دستم داد
چیه این؟
یه کادو از طرف من به تو
مرسی لطف کردی
چون می دونم بدون ترانه می میری اینو برات خریدم
آره راست می گی .آرومه؟
آره . زودتر بازش کن تا با هم گوش بکنیم
با دقت بازش کردم
old songs
مال دهه شصت و هفتاده ! مرسی
برا ی خودش قهوه درست کرد نشست روی صندلی کنار در.سینه های برجسته اش معلوم بود.چشمانش می درخشید.با انگشت دست چپش بازی می کرد.در یخچال را باز کردم سبد میوه را روی میز گذاشتم.کارد و زیر دستی را به طرفش گرفتم .سیب را برداشت .شروع به پوست کندن کرد.پرده های آشپزخانه را از روی دیوار برداشتم و توی ماشین لباس شویی انداختم . کتاب نامه های همینگوی به جان دوس پاسوس روی میز بود.
تازه شروع کرده ای به خواندن کتاب؟
آره از دیروز .جان تو کتابخانه ی دانشگاه معرفی اش کرده
همینگوی رو دوست داری؟
بد جوری .وقتی کارهایش را می خوانم احساس تازه بودن و سادگی به من دست می ده.
ینگه دنیا را از جان دوس پاسوس را خوانده ای ؟
نه.چطور؟ خوبه
اگه یه راست می خواهی بری به بهشت حتما کتابش رو بخوان
تو کتابخانه ات کتابشو داری؟
به طرف اتاق رفتم و به دنبالم مرسده با لیوان قهوه اش آمد
بوی تن اش را از پشت سرم حس می کردم .کتاب را از تو قفسه برداشتم و به دستش دادم
همان طور که قهوه اش را می خورد کتاب را ورق می زد
مواظب باش قهوه ات نچکه روی کتاب ! .کتاب را بست و لیوان قهوه را روی میز مطالعه گذاشت به طرفم آمد .موهای سیاهش را که بسته بود باز کرد . روی صورتش ریخت.لباهایش از هیجان پر رنگ تر شده بود.بغلم کرد و سرش را در میان سینه ام گم کرد . عطر موهایش داشت دیوانه ام می کرد.دستم را به میان موهایش بردم با لب هایم سرش را بوسیدم .نمی دانم چرا نمی خواستم با مرسده عشق بازی بکنم گرچه در دلم غوغایی بود.دستش را به پشت کمرم می مالید و من موهایش را در میان دست هایم گرفته بودم.صورتش را بلند کرد و پاهایش را بلندتر تا به من برسد .طاقتم تمام شد و لب های درشتش را به لب هایم دوختم و روی تخت افتادیم .لباس هایش را در آرامش در آورد سوتین نپوشیده بود . تمام بدنش را با زبانم طی کردم .چه مزه شیرینی داشت پوست سبزه اش .برای لحظه ای بلند شدم و سی دی را در ضبط گذاشتم و مونالیزا شروع به خواندن کرد .عشق بازی بی آواز تعریفی ندارد.تا ظهر با هم عشق بازی کردیم در خانه هیچ کس نبود.مرسده شلوارکش را پوشید با پستان های آویخته برایم نهار درست کرد .پرده ها ی خیس را در حیاط پهن کردم.گلدان ها را آب دادم .صدای ضبط را بلند کرده بود.مثل خوابگردها خانه را می گشت.پس از مدت ها احساس می کردم روز خوبی داشته ام نه از سکس با مرسده بلکه از حس تازه.آفتاب روزهای پایانی سپتامبر تمام زورش را می زد که گرما را پخش کند .دوچرخه را تمیز کردم.دوچرخه اش را به حیاط آورد و شروع به برق انداختن اش کرد .کلاه آفتابی حصیری ماژنا را روی سرش گذاشت.چه قدر قشنگ شده بود . از مادرش گفت که برایش بسته پر از خوراکی از بوگوتا فرستاده بود .عکس اش را ازکوله در آورد .مادرش به شدت زیبا بود .گفت میشه در ژانویه به هم به کلمبیا برویم ؟ خیلی خوش می گذرد .با هم به کوهستان های بالای بوگوتا می رویم و الاغ سواری می کنیم چون جاده کوهستانی آسفالت نیست .با دو تا کوله ی پر از غذا و چادر بالا می رویم تا سه روز اتراق می کنیم بعد به خانه عمه امتون تو دهات می رویم . از صبح تا شب مشروب محلی می خوریم ولی حواست باشد که با کس دیگری نباید بخوابی ! از خنده در کف حیاط دراز می کشم.کنارم می خوابد و سرش راروی سینه ام می گذارد .احساس می کنم زمان زیادی ست که مرسده را می شناسم .در راهروهای پیچ در پیچ روحم بدون آنکه گم بشود در حال دویدن است و برای لحظه ای احساس می کنم چقدر خوش بختم ! دوچرخه ها را بر می داریم و از در باغچه بیرون می زنیم و در طول جاده ی ساحلی رکاب می زنیم

تا کنون 2 نظر داده شده »

  پرستو wrote @

می شود در انتهای شب پنهان شد
شهرت..نامت …مرا…او را..خاطراتت …از یاد ببری
اما از عشق گریزی نیست!!!!!!!!!!

باز هم نوشته های جذاب.موفق باشی

  مهسا wrote @

وبلاگ قشنگی دارید.

به یاد بیاور تا از یاد نروی

در اتاقم هستم..پر از نشانه های شور انگیز زندگی..گل ..شمع..و قاب عکسی از تو که لبخند می زند…

و عطر زندگی به اتاقم می پاشد
رد پای تو کجاست؟


نظر شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>