کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

بایگانیِ سپتامبر 8, 2008

عشق بازی به ازای بکارت

گفتم با تو عشق بازی کنم گفتی نه ! حالا وقتش نیست . گفتم دور تا دور حیاط خانه را بدوم تا به تو برسم گفتی سرم گیج می رود و می خورم زمین .این را که گفتی دست ازنوازش موهای سیاه به هم پیچیده ات کشیدم .لیوان نیمه پر ودکا را یک نفس سر کشیدم تا با زبان مستی با تو حرف بزنم . یادت می آید وقتی  از چهاردیواری بیرون آمده بودم تنها کسی که می توانست زخم های پای چپم را   نوازش کند و من از درد دیگر داد نزنم تو بودی . این زمان لعنتی چه زود می گذرد .انگار همین دیروز بود که بوی نفس ات و تن لخت ات امانم را می برید و من  _ تنها که همه ی دوستانم را از دست داده بودم با تو همه می شدم .یادت می آید  چقدر پراکتین می خوردم .فرانوش تجویز کرده بود وقتی بیرون آمدم حتما هر هشت ساعت دو تا قرض بخورم ! تا شب ها بتوانم راحت بخوابم .هی ! هی ! الکی به شانه ام نزن و نگو بی خیال ! چقدر کفش عوض می کردم چون پاهایم بزرگ تر شده بود و هر کفشی که می پوشیدم اذیتم می کرد .یادت می آید چقدر در اسکله ی سنگی با هم می نشستیم و سنگ به دریا پرتاب می کردیم . چقدر آب می شمردیم ! چقدر ماهی می دیدیم که در دریا به هوا پرتاب می شدند .چقدر با هم اشک می ریختیم و از بالای فانوس دریایی به زندان کنار ساحل نگاه می کردیم .یادت می آید چقدر با هم از فاصله های دور از ساحل زندان عکس می انداختیم .لعنت به هر چه چهار دیواری و سلول ! یادت می آید وقتی  برای اولین بار عشق بازی کردیم و من پرده ی بکارت پسرانه ام را از دست دادم   هر شب گریه می کردم و فکر خیانت امانم را بریده بود .یادت می آید تا یک ماه از خانه بیرون نیامدم تا مبادا عصمت آه را بیالایم !  هر روز به داخل اتاقم نامه می انداختی  و جمله دوستت دارم را برای هزاران بار تکرار می کردی .دیدی پس از آنکه از اتاق بیرون آمدم دیگر خودم نشدم دیدی چطور آسیاب خودم را خودم الک کردم ! چقدر دور و نزدیک بود این همه حادثه ! با هر بار عشق بازی تکه ای از روح زلالم از کف دستم می رفت و من به لجن و پلشتی سلام می دادم .آه ! ای کاش این همه خاطره در من انباشته نمی شد .ای کاش در همان سلول کارم ساخته می شد  و در گوری بی نام و نشان دفن می شدم .ولی انگار قسمت نبود که در قبرهای دست جمعی دفن شوم .انگار قرار بود در یک قبر شیک در کشوری دور بمیرم .هی هی ! این روزها عشق بازی کردن هم طاقت می خواهد .

طرح از اردشیر محصص

پتی به دانشکده می رود

فردا ساعت ده صبح با خانم مک آرتور قرار مصاحبه دارم . دانشکده ادبیات رشته ی ادبیات خلاق !  آنت میگه : خیلی جدی و بد اخلاقه .خیلی مواظب رفتارت باش .کت و شلوار سرمه ای ات را  بپوش و صورتت را هم خوب اصلاح کن . و کفش ات حتما باید برق بزنه .به این چیزها خیلی حساسه .از بس  هولم صورتم دم به دم عرق می کنه .مثل بچه مدرسه ای ها شده ام . به اون خانمه که تو  شمال لندن زندگی می کنه زنگ زدم تا قوت قلب بگیرم . گفتم : ببین ! رفیق میشه دعا کنی فردا خانم مک آرتور با من مهربون باشه و قبولم بکنه .گفت : حتما پسر جان چرا که نه ! دکتر هایی که تو دانشکده درس می دن همه از دم آدم حسابی هستند .  صبح یواشکی رفتم دانشکده تا اتاق ها را قشنگ نگاه کنم .دکتر اسمیت تا منو دید صدام کرد تو اتاقش . دور تا دور اتاقش پر از کتاب بود .عکس های بکت و پروست و فاکنر رو دیوار زده شده بود . تو فنجان رنگی برام قهوه ریخت .از مصاحبه فردا براش گفتم .خندید  و گفت : نگران نباش .به خانم دکتر زنگ می زنم باهات نرم باشه چطوره ؟ دوست ایرانی من ! نگاهش کردم با تبسم گفتم امیدوارم این طور باشه ! از پروست حرف زدیم و از دنیای بکت .تناقض در تناقض ! به مارسیا زنگ زدم .برای وقت  نهار قرار گذاشتیم . سر نهار شراب سفید خوردیم و مارسیا هی منو خندوند .قرار شد کیف و کتاب رو اون بخره .این روزها شده مامان من ! اوه ! داشت یادم می رفت گربه ی خانم میشیگان هم قراره با من فردا صبح بیاد .البته تو سبد دوچرخه می مونه تا من برگردم .سر دیوار که دیدمش جریان فردا رو بهش گفتم .خوشحال شد .گفت : برات دعا می کنم تا موفق بشی .دستی براش  تکان دادم و تشکر کردم .مارسیا و گربه ی خانم میشیگان رفیق های خوبی هستند .سر راه هم سری به کلیسا زدم تا یه کم با آقای خدا هم گپی بزنم .کار از محکم کاری عیب نمی کنه ! تا شمع رو روشن کردم سر و کله اش پیدا شد .قیافه ی خسته ای داشت  .دستمالم را تو روشویی گذاشتم نم دارش کردم  دادم دستش تا صورتش را با طرافت بکند ! تشکر کرد و گفت : بیا بریم روی صندلی بشینیم .دستش رو روی شانه ام گذاشت  و با خمیازه ای بلند شروع به آواز  خواندن کرد . آدم عجیبیه این آقای خدا ! حرکاتش اصلن قابل پیش بینی نیست ولی به هر حال رفیق خوبیه .آوازش که تموم شد  گفت : بی خیال باش همه چیز درست میشه ! شب راحت بخواب و صبح زود هم برو پیاده روی .بعدش هم برو پیش خانم مک آرتور .سلام منو هم برسون .هر چی قراره بشه میشه ! صورتش را بوسیدم و دوچرخه ام را سوار شدم و تا خود جنگل ساحلی یک نفس چرخ زدم.

سه عکس در گذر عمر