بیش از آنکه بخواهی و بتوانی کلمه ی دوستت دارم را تکرار کنی _ دوستت دارم ! این همه تنهایی را فقط به خاطر تو تحمل کرده ام تا که بیایی . تا که بیایی که تنهای مرا ببری و بیاندازی کمی آن ورتر از رودخانه تایمز .نه ! اشتباه نوشتم ببری به نزدیکی های دریای شمال ! آخ ! که چقدر _ این باران جمع شده در میان چشم هایم را این قدر من _ دوست دارم . هر لحظه منتظرم که ببارد ولی شرم و خجالت نمی گذارد که در وسط خیابان بزنم زیر گریه . ” هر چه تنهاتر بشی دنیا تورو کمتر می خواد “ جمی را نزدیکی های اسکله ی بندر دیدم . با چتر بزرگی در دست داشت می آمد . تازه از مونترال آمده ! بارانی شیکی به تن داشت و کوله ی پشتی کوچکی به پشت . باران پشت چشم هایم را که دید دستمال آبی _ سفید دست دوزش را از جیبش در آورد .به زیر چشم هایم که کشیدم آب چکان به پایین ریخته شد همه انباشته های آبی من ! باران سیل آسا از آسمان به پایین ریخته شد ! منتظر آمدنش بودم ولی لعنتی نمی آمد که نمی آمد .تا اینکه در ساعت ده و سی دقیقه ی صبح بود که بی خبر آمد و شست همه ی پلشتی هایی را که در من جمع شده بود . کشتی مسافربری در زیر موج های بزرگ آب لنگر انداخت و مسافر ها با چتر و بی چتر پیاده شدند .نمی دانم چطور شد که جلوی جمی گریه کردم .شاید چون کانادایی بود .نمی دانم شاید هم هیچ دلیلی نداشت ولی از استیل نگاهش خیلی خوشم آمد .خون فرانسوی اش آرامم می کرد .اصلن بی خیال ! حالا چی فرقی می کند کاری هست که شد .زیر چتر بزرگش به روی نیمکت چوبی رو به دریا نشستم و داستان تو را برایش بازگو کردم .از تویی گفتم که سالهاست منتظرت هستم ولی انگار عقربه های ساعت کشور تو به خوبی نمی چرخد و شاید هم اصلن زمان در کشور تو ایستاده است و کسی هم پیدا نمی شود که ساعت سازی پیدا کند تا عقربه هایش را کوک کند . دیروز که از مونترال حرکت کرده بود تا به جزیره بیاد ساعت مچی اش را در ترمینال گم کرد و انگار نصف خودش را از دست داد .منگ و بی صدا ساعت مچی دستم را باز کردم و در دست چپش جای دادم .حرفی نزد . دستش را پشت گردنم گذاشت و یکی از گوشی های آی پادش را در گوشم گذاشت تا دوتایی به آهنگ اوه ماریا گوش کنیم . زیر پایمان چاله ای از آب شده بود . بی هیچ حرکتی گذاشتیم تا آب _ کار خودش را بکند و ما هرکداممان به زمان از دست رفته فکر کردیم .
کودکی گم شده
مکانی برای آرامش و شعر و زندگیفرصتی تازه برای ساعت ساز جزیره
5 دیدگاه »
از خواندن این متن لذت بردم
فوق العاده جذاب نوشتی
برای دیر رسیدن همیشه وقت هست هیچ وقت دیر نیست. می شود ساعتها زیر باران ایستاد و خیس و شد و به کشتی گمشده فکر کرد. تنها ییت تمام می شود دوست من!
درود
مثل تمتم نوشتهات خواندنی است.
راستی اینها همه غم غربت است یا نه ذوق هنری
زیبا …و بسیار جذاب
چه آهنگ قشنگی
بنظر من تویه هنرمندی
دیدگاه شما
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>



دوست داشتن یعنی چی؟؟
برای کشف کردنش باید صبر کنی!انتظار بکشی
گاهی بیقرار بشی و از بیقرار شدن لذت ببری
مثل وقتی که:
دیگه نمیشه به خورشید نگاه کرد
نورش شدیده
این یعنی دور شدن از خورشید!!!!
باید فاصله گرفت
فقط حضورش را احساس کرد
واقعا بی نظیر می نویسی.موفق باشی