اگر می دانستی دوری از تو چه بر سرم آورده _باور نمی کردی .اگر می دانستی تلواسه های روزانه ام را به شبنامه های بی نام و نشان فروخته ام تا در بزنگاه همچون آواری بر سرت فرو ریزد آنگاه شاید باورم می کردی .هیچ به فکرت خطور کرده که من از بالای خیابان به پایین دست خزیده ام تا تو با سبدی از نان و نمک از راه برسی تا شاید باور پذیر باشم برای نگاه بی تفاوت تو ! امشب که از جاده ی جنگلی بر می گشتم دوباره از آسمان ماهی می بارید .شاید باور نکنی ولی همه ی ماهی ها کپور سیاه بودند با چشمانی بزرگ و از حدقه در آمده .در هوای بی هوایی به زمین می افتادند و حتی آن قدر زیاد بودند که چترم را شکستند .تصور کن ! در هوای بارانی بی چتر در میان ماهی ها راه می رفتم تا جاده به پایان برسد . باران ماهی که تمام شد رنگین کمان رنگارنگی آسمان را نقاشی کرد . کپورهای سیاه را دوباره به وسط آسمان پرتاب کردم تا از سیاهی به در بیایند .همه رنگی در خطوط موازی و مخروطی دیده می شد الی رنگ سفید ! خودخواهی ام را به کناری زدم تا جا برای نقاش قلبم باز شود . بی هوا از قفسه سینه ام بیرون آمد و رقص کنان شروع به پایکوبی کرد .قلم مو ها از هر طرف می آمدند و در میان دست هایش جا می گرفتند .قلم مو ها را به آسمان که می زد رنگ می گرفتند .از میان رودخانه ی جنگلی ماهی های مقیم بیرون می آمدند و به میان صف کپورهای آسمانی می زدند .جلو و عقب می آمدند بی هیچ احترامی به تازه واردها . رنگ ها را از میان فاصله های خالی می قاپیدند تا به شمایل بی رنگ شان شکلی تازه بدهند . هوا از آب خالی شده بود وسفره های زمینی به کمک گیاهان مکنده آمدند و با لوله های کنفی رو به آسمان نشانه رفتند تا دوباره شاهد پاشیده شدن گلبول های سفید و قرمز و آبی و سبز شوند .خودت بهتر می دانی _ ابرهای باران ساز از آفتاب و نور می ترسند و تنها و تنها این بخشش بی پایان زمین است که باران را به آسمان هدیه می دهد .ماهی های مقیم با تردستی ماهی های ناخوانده را رنگ می کردند و نرها با ماده ها تخم ریزی می کردند تا نوزادهای رنگی به دنیا بیاورند . تو با برگ های لگد مال شده از پا _ چتری برایم ساختی تا به وقت ریزش _ سقفی برگی داشته باشم .جلبک های زیر رودخانه با لرزش دست هایشان ماسه ها را می کاویدند تا گذرگاهی سبز برای من و تو آماده سازنند ولی افسوس تو با سبد نان و نمک ات شروع به ریز ریز کردن نان کردی تا به وقت بازگشت راه کلبه ات را گم نکنی ولی افسوس پرنده های منقار درشت از راه رسیدند تا دوباره جا پا های نانی با کف زمین یکسان شوند و هیچ نشانی از رد پای تو بر جا نماند .این بار نیز بگذرد شاید با باران نان _ دیگر هیچ پرنده ای هوس خوردن نان های زمینی را نکند!!!!
کودکی گم شده
مکانی برای آرامش و شعر و زندگیپرنده های منقار درشت
6 دیدگاه »
با من وداع کن و پشت سرت را نگاه نکن
هر چند در کنار تو روز های خوشی را پشت سر گذاشتم
افسوس!من آن نیستم که بتواند با تو سر کند
اگر کسی از حال و روز من پرسید«بگو زمانی با من بود»
اما هیچ گاه دستش به ابرها و به خورشید نرسید
در ضمن متنی که نوشتید فوق العاده هست
همه ي هستي من آيه ي تاريکي ست!
که تو را تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد!
من در اين آيه تو را آه کشيدم آه!
من در اين آيه تو را
به درخت و آب و آتش پيوند زدم!
فروغ
بطور اتفاقی وبلاگتون را دیدم.خیلی با حاله
چقدر جالب مطلب مینویسید.بنظرم وبلاگ قشنگی دارید.
درود
من همیشه گریزی میزنم به اینجا ولی آرام و یواش مثل سایه.
اینبار اندکی پر رنگ تر.
در وارش منتظرتان هستم.
منتظر راهنماییتان.
دیدگاه شما
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>



من ماهی ها را دیدم..عبور کوسه ها را دیدم.انسان ها را بر روی عرشه کشتی ها ی شان و یا در حال شنا دیدم
مرغان دریایی را دیدم
غروب ها و طلوع ها را دیدم
من از هول …رنج و درد ودوری در کشاکش چالش های روزگار مقاوم شدم
اما تو جدا شدی و قسمتی از اقیانوس شدی
تو در مسیر رهایی راه سرنوشت را برگزیدی
براستی که نوشته هاتون جذابیت خاصی دارد