کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

ماهی های پرنده

از کوچه ی پیتر وانگر که بیرون زدم از فاصله ی نزدیک – دریاچه را دیدم .موج ها به آرامی می رفتند و می آمدند بی آنکه خواب ماهی ها را آشفته کنند ! مگی براتفورد با مایوی صورتی اش از روی قایق داشت شیرجه می زد . دست هایش را بالای سرش برده بود و به وسط دریاچه نگاه می کرد .کف زلال – همه چیز را به خوبی نشان می داد حتی حرکت خرچنگ ها ی مست را که صاف راه می رفتند !چهار ماهی از عمق بیرون آمدند و شنا کنان خودشان را به ساحل رساندند و عصا زنان به طرف کلبه ی ساحلی ام رفتند .کوبه ی در را زدند و بی آنکه منتظر باز شدن بشوند به داخل رفتند .قالیچه ی سفید را از روی کف خانه برداشتند .هر کدامشان گوشه ای از قالیچه را به دهان گرفتند و با بال چه هایشان شروع به پریدن کردند .عصای ماهی ها را از روی شن ها برداشتم و شروع به خط کشیدن به روی زمین کردم .با هر خطی که می کشیدم جای خالی برای خیالم باز می شد .از زیر خطوط – صدف ها ی دریایی بیرون می آمدند و دایره ی سفیدی به دورم می کشیدند .از جیب کوله ام پاسپورتم را در آوردم تا تاریخ ویزا را ببینم .هنوز تا شانزدهم اکتبر وقت داشتم . ماهی ها دور سرم داشتند می گشتند چند تا از صدف ها را به طرفشان پرت کردم تا از بالای سرم به کنار بروند . مگی براتفورد شنا کنان به کنار ساحل آمد. بدنم منجمد شده بود هوس هیچ کاری را نداشتم جز از سر واکندن ماهی های پرنده ا .ماهی ها حرکت مدورشان را ادامه می دادند و من هی صدف پرت می کردم .از باران هم خبری نبود .مگی با شن های داغ بازی می کرد و خودش را در شن دفن می کرد .چشم های آبی اش را دوست داشتم ولی از لمس تن اش می ترسیدم .این روزها از لمس تن خارجی ها ! هراسی دارم که نپرس !دیگر زبانشان را نمی فهم .به همین خاطر هست که به ماهی ها پناه آوردم . از بدن مگی فقط چشم هایش معلوم بود .دیگر بیشتر نگاهش نکردم .از پرت کردن صدف ها دست کشیدم .به ماهی ها اشاره کردم . کمی پایین تر آمدند .روی شن ها دراز کشیدند تا بتوانم روی قالیچه بشینم .جا گیر که شدم خودشان را بلند کردند و بال زنان به سمت شمال حرکت کردند .تا از روی اقیانوس بگذرم زمان کافی داشتم تا بیشتر فکر کنم به همه ی کارهایی که باید بکنم .خرید بلیت هواپیما .جمع کردن وسایلم .بسته بندی کتاب هایم و همه و همه …..

تا کنون 2 نظر داده شده »

  مهسا wrote @

هرگز روح را نمی توان فریب داد
روح گمشده ای است در دل روز مرگی ها
بگذار صدای تو باد را آز آشیانش بیرون کشد
شن ها ی صحرا را به جنبش در آورد
و موج های آرام دریا را بی تاب کند و به سمت ساحل بکشاند

  رکسانا wrote @

حس زنده بودن فقط بالا و پایین رفتن قفسه سینه نیست..
بلکه تک تک سلول های روح و تن باید حس زنده بودن را فریاد بزنند.


نظر شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>