بعضی ها وقتی خودشان را گم می کنند به خاور دور می روند .بعضی ها به جزیره های یخی پناه می برند تا بی خورشیدی را حس کنند .این روزها آدم ها را جور دیگری می بینم .احساس می کنم بی پوشش و اسکن شده حالات روحی و جسمانی شان راتماشا می کنم .حالت فیلم بردار مستندی را دارم که بی هیچ فیلم نامه و داستانی به دقت دکوپاژ شده سر صحنه فیلم برداری رفته و با آرامش سوژه اش را انتخاب می کند و ریل های دوربین از بالا و پایین وقایع را ضبط می کند .آدم های چاق حساس تر و آدم های لاغر جان سخت تر ! شوخی ها دیگر لطفی ندارند . حرف های خنده دار باید خیلی با نشاط و سکره آور باشد تا لبم به خنده باز بشود! نه اینکه بی بهانه نمی خندم .خوب هم می خندم ولی آدم های دور و برم از ایرانی گرفته تا آسیایی و افریقایی و اروپایی و غیره ادا و اصول هایی دارند که فهم شان برایم روز به روز غامص تر می شود .فرهنگ لغات روحی ام معادل های مناسبی برایشان پیدا نمی کند .برادری را می شناسم که سالها زندانی بوده و حالا کاندوم می فروشد و کتابچه ای برای چگونه عشق بازی کردن با پارتنر را چاپ کرده .خواهری را می شناسم که دیگر نمی داند ایرانی است یا انگلیسی و یا مخلوط مشمئز کننده ای از هر دویشان ! رفیقی دارم که کلمات مارکس و انگلس و فروید را دائما برایم تکث می کند .دوستی دارم که هر روز صبح برایم راس ساعت ده نامه می فرستد و از دل تنگی ها و شادی هایش می نویسد .همسایه ی دیوار به دیواری دارم که هر شب صدای ناله های عشق بازیش دیوار سکوت اتاقم را می شکند .مادری ایتالیایی دارم که این روزها با نوه ی فاحشه اش سر و کله می زند .رئیسی دارم که آرامش روحی اش منگم می کند .این روزها همه چیز دارد رنگ و لوای دیگری به خود می گیرد .شادی های گذشته رنگ می بازند و غم نامه های قدیمی عطر اولیه شان را از دست می دهند .کلمات خوانده شده در این روزها به جز از نحوه خوش گذراندن و پوچی ها و شادی های ساختگی نمی گویند .نه اینکه بگویم افسرده تر شده ام نه ! صبحت از پژمردگی و فسرده شدن نیست – چون زندگی در این سر دنیا هم دقیقا مثل آن ور دنیاست .آسمان این جا هم هم رنگ آنجاست !از هر ده دوستم نه نفرشان از پارتنرشان جدا شده اند .همین چند روز پیش مایکل پس از هشت ماه جدایی هم خودش و هم دو بچه اش را خفه کرد و خلاص ! این روزها در جزیره به جز مرگ ونیستی هیچ چیزی نمی بینم . دائما باید مواظب حرف زدن هایم باشم تا کسی را نرنجانم .همه حساس و در هم ریخته شده اند .جمعه شب ها تا حد مرگ می خورند و تا خود صبح عشق بازی می کنند .روزهای یکشنبه همه جا تا ساعت شش تعطیل می شود تا خستگی یک هفته کار از تن به در بیاید .دیروز کاتلین و میشل و آماندا لباس های تازه پوشیده بودند و عطر خوش بویی به خودشان زده بودند .تا به کافه رسیدم همه شان بغلم کردند و از اینکه این روزها این قدر غمگینم نگرانم هستند .گاهی اوقات فکر می کنم اگر این آدم های دو و بر خوبم نبودند من چه غلطی می کردم .آماندای همیشه جدی می خندید و برایم کیک پنیری درست کرده بود که دوسش دارم . همه خوب رفتار می کردند ولی دیگر این روزها انگلیسی هم نمی توانم حرف بزنم .کلمات فارسی به دنبال حرف های خارجی می گردند و در این بین زبان مشترک تنها به کارم می آید .امروز صبح که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم همه این ها را بنویسم تا تو در جریان باشی !


