کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

آرشیو برای اکتبر, 2008

این روزهای من

 

اگر تنها می شد یک بار دیگر به دنیا آمد آنچه را می کردم که باید قبلن می کردم .باز پروری و تولید اندیشه ی درست و بهینه برای فردای زندگی ام .اگر زمان بیست سال به عقب بر می گشت من از اینی که این روزها شده ام شاید بهتر و شاید بدتر می شدم ولی با خودم می گویم همینی که هستی بد هم نیست ولی این چرخش محیط و ابزارهای زبانی جدید نگاه جدیدی به تو داده که در فرصت های قبلی شاید توان گرفتن اش را هم شاید نداشتی . در هر صورت حاشیه های محیط و رفتارهای سازگار و گاه نا سازگار توان دیگری به تو داده . میزان سازش با اطرافیان بیشتر از قبل شده و سازه های جدید اکتاو های نو به ساز روح و بدنت داده که امکان به دست آوردنش در قبل به هیچ عنوان میسر نبوده . دیروز وقتی کارولاین از زندگی ام پرسید گفتم : بهتر از دیروزم هستم و برای یک لحظه دست از کار کشیدم و با خودم زمزمه کردم چه خوب ! وقتی میشل با خنده گفت : این جا رو بیشتر از کشورت دوست داری ؟ گفتم نه ! این جا هم بدی های خودش را دارد ولی اگر صادقانه بخواهم جواب بدهم آره ! این جا رو ترجیع می دهم چون به خوبی دارد زیر و رویم می کند و بیشتر از همه این تنهایی خودخواسته باعث رشدم شده که از این بابت خیلی خوشحالم .کی می توانستم در ترافیک فکرهای به هم ریخته و آشفته تهران فرصت بازپروری خودم را داشته باشم ؟ . به همه کارهایم به موقع می رسم .به وقت مریضی می دانم چه باید بخورم و چه نباید .به وقت درس خواندن حواسم به درس و مشقم است نه بازی با افکار احمقانه و بیهوده . به وقت خرید دقیقا مواظب این هستم که چه بخرم که واقعا به دردم بخورد و چه نه .در بازی های پرخاشگرانه شرکت نمی کنم چون این کار در این جا معنی درستی به دست نمی دهد . تا به حال هیچ دعوای روز در جزیره ندیده ام ولی شب چرا! چون به وقت مستی خیلی ها از خود بیخود می شوند و خون قرمز روی صورت و دستشان می نشیند ولی در بازی های کلامی روزانه جز احترام و کرامت چیزی ندیده ام . ازوقت توریست بودنم گذشته و جذابیت های پنهانی جزیره به مرور به مرکز بازپروری مغزم وارد می شود و بازخوردهای مناسب خودش را بیرون میدهد . نه با کسی سر و کله می زنم و نه معلم فکر دیگران هستم .خودم هستم و رویاهای دوست داشتنی خودم و عشق های زندگی ام .دیگر از دنیا چیز زیادی نمی خواهم .خدای مهربانم آنچه را که قرار هست به من بدهد در سر موعد خودش خواهد داد .هیچ عجله ای برای هیچ کار ندارم . در این دنیای گاه زیبا و گاه زشت هر کاری معنای خاص خودش را دارد .برای درک هر موقعیت اش خودم را به آب و آتش نمی زنم . با ادب تر و با نزاکت تر شده ام .به هیچ عنوان دلم نمی خواهد آزاری به کسی برسانم و حتی خراش کوچکی به بدن کسی . به شدت مراقب نحوه ی حرف زدنم شده ام و تا حرفی را در مغزم نپخته ام به زبان نمی آورم چون دلم می خواهد درست حرف بزنم و همه دوستم داشته باشند البته شومن نمی خواهم باشم در بیرون آقا ! و در خانه یک احمق حسابی ! دلم می خواهد هیجان های خودم را اگر مثبت باشد به دیگرات بدهم و اگر اشکالی در رفتار و فکرم باشد ازدوستانم بی هیچ خجالت و غروری کمک بگیرم .به هیچ تراپییستی هم احتیاج ندارم . خود محیط اطرافم به مرور دارد ذهن و روحمم را آپ دیت می کند .ساز و کارهای مغزم با متد جدید بهتر و بهینه تر عمل می کند . چه باک از آینده ! در زمان حاضر زندگی می کنم و آینده را هم سعی می کنم با خوش بینی نگاه کنم ولی از گذشته ام که نمی توانم دور باشم سعی می کنم دوباره و دوباره یادآوری کنم تا دیگر اشتباهات انجام گرفته را نکنم چون تکرارش اسمش فاجعه است و بس .برنامه های روزانه شکل بهتری به خود گرفته و فکر می کنم برحه ی جدیدی در زندگی ام دارد شروع می شود پس همه ی پنجره ها را باز می کنم تا هوای تازه خانه ام را صفای دیگری بدهد.عکس ازTimea konya

تربیت اروپایی

هر آنچه را که یاد گرفته ام و هر آنچه را بایستی یاد بگیرم همه در گرو این است که تربیت دوباره بشوم. انباشت های ذهنی ام آکنده از آنی شده است که باید باشد و نباشد .در وطنم یاد گرفتم همیشه سکوت اختیار کنم و به وقت گفتن لال و به وقت نگفتن سرشار از بازی های زبانی باشم .در وطنم یاد گرفتم همیشه چند شخصیت در درونم داشته باشم و در بیرون و در خانه رفتارهای متفاوت و گاه متناقض از خود ارائه بدهم چون در جامعه ای زندگی می کردم که راست گویی و درست رفتاری سالهای مدیدی ست که از بین رفته و رژِیم حاکم هم مسبب این رفتارها نیست چون حاصل قرن ها سکوت و وحشت بوده و در طی سی سال این اعمال شدت بیشتری هم پیدا کرده .سالها پیش وقتی کتاب تربیت اروپایی را می خواندم برایم فضاها ملموس و دست یافتنی نبود ولی این روزها هر آنچه را خوانده بودم به کمکم آمده .فضاها و رفتارها همه ملموس و حسی شده اند .مفل احمق ها فکر نمی کنم که سر تا پا باید غربی شد و خلاص از همه سنت ها بود .در وطنم ایران من خودم نبودم .هیچ وقت پیش نیامد که برای خودم و دنیای دست ساز خودم زندگی بکنم .هیچ وقت پیش نیامدبی هراس از هیچ نگهبانی پشت سرم  زندگی بکنم .همیشه هراس از کنترلم داشتم .کتاب 1984 همیشه در من زندگی می کرد .چقدر به اداره ی آدم های مشکل دار احضار می شدم خدا می داند و بس ! مناسبات داخلی حاکم بر جامعه  روحم را تکه پاره کرد وبس . نه رد شدم و نه ماندم در گذر زندگی و نفسم به تنگی آمد و مریض شدم و برای مدت ها یادم رفت که که هستم و دارم چه می کنم در بلبشوی زندگی در داخل ایران . تربیت ایرانی ام هیچ وقت به درد زندگی ام نخورد چون یاد نگرفته بودم با همه نامردی ها و ناملایمتی ها بسازم و دم بر نیاورم .یاد نگرفتم که مثل بچه ی آدم سرم را بیاندازم پایین و زندگی ام بکنم .یاد گرفتم که آدم نباشم و به کرامت انسانی فکر نکنم .خیلی چیزها بود که فرصت یاد گرفتن اش را هیچ پیدا نکردم ولی وقتی پایم را بیرون از وطن گذاشتم خیلی آرام و شمرده یاد گرفتم که انسان باشم  گرچه خیلی هم آسان نبود .محیط اطرافم گیجم کرده بود همشهری های جدیدم یک جوری بودند که درکشان برایم سخت و بغرنج بود .چه وقت هایی که پیش میآمد وسط حرف هایم با همشهری های جدیدم گریه ام می گرفت و بیچاره ها منگ می شدند از رفتارم ولی صبورانه تحملم کردند و یادم دادند که به وقت معین همه چیز بهتر و راحت تر خواهد شد .امروز آماندا برایم کاری کرد تا چند دقیقه همه چیز در  اطرافم متوقف شد .کاری را که یک سال منتظرش بودم را جلوی میزم گذاشت .یک کار اداری و شیک !! دهانم باز شده بود از تعجب .خدای من ! این آماندا چرا این قدر خوبه ؟ زن های زیادی در زندگی ام بوده اند ولی این زن کاملن با همه شان فرق داره .پیش او واقعان من مغرور  – کم می آورم .سر شار از درس های شیرین زندگی ست .خدای من ! از این همه لطفی  که در حقم ابراز می کنی واقعان ممنونم .شاید چون دیروز یکشنبه بود حسابی  پیش ات راز و نیاز کرده بودم که امروز خوشحالم کردی .شاید دارم تربیت اروپایی می شوم که این قدر صبور و شکیبا تر شده ام و شاید هم دلایل دیگری دارد که عقلم به آن نمی رسد .در هر صورت دیگر این جا با همشهری های جدیدم زندگی می کنم و دارم از پیله های قدیمی ام در می آیم و یاد می گیرم که هر چیزی را می توان با تلاش و کوشش به دست آورد .باز هم نهایت تشکر را از تو خدای خوبم دارم .ممنون آقای خدا !

غوغای من و تو

در هر صورت ! آنچه برای من و تو بسیار مهم و گیراست عمق دوستی ما دو نفر است و بس .دروازه ها چه باز باشند و چه بسته . .در خانه چوبی باشد یا که آهنی هیچ کدام مهم نیست .مهم این است که زیبا باشیم و دنیای خودمان را بهتر از همین حالا بکنیم .کاری به این نداشته باشیم که آهن برای در بهتر است یا کنده ی چوب .غذای هفتگی مان را از فروشگاه های محلی بخریم یا چند کیلومتر آن ورتر برویم تا گوشت با مارک حلال بخریم .حرف های پیچ در پیچ بزنیم یا که نه ! اصلن مهم نیست .یک زبان راحت و ساده بهتر از حرف های گیج کننده و گاه مات کننده است .وفتی به روی یک صندلی مشترک بنشینیم و اخبار روز را بخوانیم آن چیزی را انتخاب بکنیم که وجه مشترک هر دویمان باشد .واژه های گمنام را از سر مغازه ی کوچه مان بخریم بهتر هست .لای جعفری های معطر شاید بتوانیم کلمه پیدا کنیم .گاهی یک کلمه ممکن است روزمان را بسازد و گاه به کلی خراب کند .بهترین کار مراقبت در انتخاب است و زمان هم در این میان بسیار مهم هست. .چترهای بزرگ برای خودمان بخریم بهتر از چترهای دو پوندی ست .خودت می دانی بادهای جزیره خیلی راحت چترهای ارزان قیمت را می شکند .باید قدر پولمان را خوب بدانیم و اجناسی بخریم که در دراز مدت بتوانیم از آنان استفاده بکنیم .حماسه های دوست داشتن را به نرمی فراموش کنیم و به همین لحظه هایی فکر کنیم که در آن زندگی می کنیم .آب بندها را با انگشت اشاره مان بند نیاوریم .بگذاریم آب پشت سد هر جور که دوست دارد به دیواره ها فشار بیاورد .وظیفه ی من و تو نگهبانی آب بندها نیست .با دوچرخه – اگر کمی آن طرف تر برویم نشانت می دهم که همه جا سیل بند نیست .جنگل و کلبه و چیزهایی هست که من و تو شاید به عمرمان هم ندیده باشیم .بهترین کار همان است که به وقت درستش باید انجام بدهیم .نه به غوغا های بیرونی گوش فرا بدهیم و نه خیلی زیاد به نداهای درونی مان .کاری به این و آن نداشته باشیم ولی اگر مسی را غمگین یافتیم حداقل دلدارش باشیم .سبزنیه های هر آن چه را که دیدنی ست ببینیم و سریع بازخورد نداشته باشیم .گاهی اوقات کمی تحمل و ایستایی خوب است .زیر آوارهای باران بایستیم و اگ شد حسابی خیس بشویم .به هیچ جای دنیا این کارمان بر نمی خورد .وقتی در خانه هستیم پنجره ی پایینی را کمی باز کنیم تا صدای باران به سکوت خانه مان بخزد . کمی بلغزد در هوای خشک شده ی سینه های ما دو نفر . این کار هیچ اشکالی هم ندارد .با سرد که به داخل اتاق بیاید اول ملافه ها را به خودمان می پیچیم و اگر خیلی هم سردمان بشود به زیر لحاف پشمی مان برویم تا گرم گرم بشویم بی آنکه هوای چیز دیگری را داشته باشیم .دوست در دست مان بگذاریم و وقتی کف اش نم دار بشود و یا خیس به هوای عاشقی عشق بازی کنیم .بهترین کار عالم این است که بی آنکه دل کسی را بلرزانیم و یا درون کسی را بشکنیم به کار خودمان مشغول باشیم .دادگاه های بیرونی و درونی را رها بکنیم و یگانه قاضی مان وجدان ما دو نفر باشد .می شود برگشت به هر چه برگشتنی نیست .می توان نو شد و از بازار کولی ها لباس تازه خرید . می توان روئیدن خودمان را ناظر باشیم و بس .خدا با کسانی ست که سرنوشت خودشان را به دست می گیرند نه با کسانی که آلوده به بندگی هستند .پس یادت نرود به وقت دیداربعدی کمی بهتر باشیم .خدا نگهدار ت باشد رفیق!

پیاده شدن سر چهار راه

هزار هزار ورق نامه می نویسم .هزار هزار تکرار می کنم همه آن چه را که از تو داشته و دارم .عشق های کاغذی عشق های بی در و پیکری که نه در دارد و نه هزار پنجره .بی آنکه از خودم بپرسم دقیقان در کجا نشسته ام که دارم برای تو می نویسم انگشت اشاره ام را به کیبرد می زنم بی آنکه از انگشت های دست چپم استفاده کنم .چون خیلی وقت است دست چپم به اختیارم نیست .ورق های سفید را از گوشه کنج کتابخانه بر می دارم تا پس از نوشتنم به چاپگر بدهم تا برایم اضافه کند هر آنچه را ننوشته ام .از دست شکسته ی دست چپم ناراحت نیستم چون حتما موقع اش بوده که خراب بشه .شانس با من بوده که قلبم هنوز درست و حسابی کار می کند . تمام بدنم را با قرض های جور واجور پر کرده ام تا به همه جاسر بزنند و سوراخ و سنبه هایش را که خیلی وقت بود خالی شده بود پر کنند . کتاب های دوا و درمان را یک جا جمع کرده ام تا یواش یواش بخوانمشان . بالاخره دست چپم خوب میشه و روسیاهی اش می مونه برای یکی ! فرقی هم نمی کنه کی باشه .مهم اینه که این دست باید درست و حسابی خوب بشه .ماه اکتبر که شروع میشه همه ساله دردش می یاد سراغمم و تا یکی دوماه مهمونم می شه . بگذریم ! کجا بودیم .آها ! داشتم برایت ورق سیاه می کردم .این روزها از خیلی شاعرها و نویسنده ها حالم داره به هم می خوره از بس مادر جنده اند .البته همه شون نه .بعضی هایشان چه داخلی و چه این ور آبی ها .وقتی از سیاست و نیروهای چپ حرف می زنند حالم شروع به هم خوردن می کنه .از بس از سر سیری حرف می زنند . یکیشون تازه از رختخواب بلند شده و شروع می کنه از سکس دیشب اش نوشتن بعد وسط حرف هایش به رژِِیم معطر !ناسزا می گه و حرف های بی سر و ته . بگذریم هی دارم می رم به حاشیه .ببین ! از تو نوشتن برای من بهترین چیز عالم هست .نه ادایی دارم و نه کاری می خواهم بکنم .برای من مهم ترین چیز در عالم دنیای خودم هست و بس ولی بی غیرت هم نیستم که مثل کبک سرم را بیاندازم تو برف و حرف مفت هم بزنم .نه دلم می خواهد اسلحه به دست بگیرم و نه تظاهرات بکنم .نه می خواهم بشکنم و نه دلم می خواهد کسی را ویران بکنم .ولی ژست های مسخره ی روشنفکری هم نمی خواهم بگیرم .من هم مثل حسین نوروزی دلم می خواهد همان موقع که سوار ماشین شده ام یهو پیاده شم و سر چهار برم برا خودم بستنی بخرم .چه اشکالی داره ؟ بهتر از نوشتن در باره ی حضرت لوط و هم جنس بازها ست که ! دلم هم نمی خواد معاون رئیس جمهوری بوده باشم که از دست هایش هنوز که هنوزه خون می چکه و تو جای خوب لندن با زنم عکس بگیرم و دلم بخواد کنفرانس مکه به خوبی و خوشی به پایان برسد و ملت مسلمان افغان به سر بلندی برسند . دوست هم ندارم از دیالکتیک و هرمونوتیک و فلسفه حرف بزنم .به تخمم که این چیزها وجود خارجی دارند یا که نه .عمر زیاد خوبی زیادی داره و اون اینه که همه رو لخت و عریان می بینی .بدها خوب و خوب ها مادر جنده می شوند .برای من مهم به دست آوردن تو مهمترین کار دنیاست .کس خوار همه سیاست و سیاست بازهای مادر قحبه ! گرچه همه رو هم با یه چوب نمی زنم .هنوز نیروهایی وجود دارند که می توانند دنیای سبزی برای همه آدم ها بسازنند ولی هنوز به دنیا نیامده اند !!باز هم حاشیه رفتم .داشتم از دست چپم می نوشتم .تا دسامبر وضع همین طوریه .باید زود برم بخوابم صبح کله سحر باید برم سر کار .آخر هفته دوباره اومده .باید کلی کار کنم تا پول دانشکده و هزار تا چیز دیگه رو در بیارم .ببین ! خیلی دوستت دارم .مواظب خودت باش.

گربه ی هلنا

 

یک با یک و دو با دو ترکیب قدیمی دوباره شدن را پیدا می کنند . فرقی هم با قبلشان نخواهند داشت چرا که دور تسلسل شان را فقط تکرار می کنند .ترجمه های جدید برای خوانش دوباره شان شاید تلاشی باشد عبث ولی به امتحان کردن شان می ارزد . صبح که به زور قدرت چشم ها -بیدار می شوی با خودت شروع به حرف زدن می کنی و دلت نمی خواد پرده ها را به کناری بزنی تا نور مرده ی خورشید را ببینی ولی این بار همه چیز فرق می کند .نورش با همه ی روزهای قبلی به کلی فرق می کند چرا که بی آنکه چشم ات را تکانی بدهد خیلی خوب و زیبا نور را به داخل مردمک چشم هایت می برد و دنیای امروزت را با دیروز ت فرق می گذارد.پتوی ایرانی ات را به کناری میزنی .پرده ها را همین طور .وای ! باغچه غرق نور و زیبایی ست .خدای من ! می بینی دیروزت با امروزت چه فرق کرده .از نور آفتاب حالت به هم می خورد و امروز نه ! دیشب کار خیلی سخت بود .خیلی .ولی دلیل نشد که به دوستت تولدش را تبریک نگویی . ساعت یک و ده دقیقه بهش تبریک گفتی بعدش از خستگی غش کردی . صبحانه ات را درست کردی با لیوان بزرگ شیر محلی و کره و پنیر یونانی( مزه اش دقیقان مزه پنیر تبریز رو می ده ) نان قبرسی را روشان کشیدی و با مزه مزه کردن نور خورشید در باغچه خوردی .چه لذتی داشت این چند روز روحیه ات داغون بود ولی امروز چفت و بست کردی همه پیچ های روحت را . هلنا زنگ زد که تا چند روز دیگه می آید جزیره .خوشحال شدی از اینکه دارد می آید این فارسی نوشتن تو هم داره پاک گیجت می کند .اسم و فاعل و مفعول رو قاطی می کنی.چند روز قبل دو تا از داستان هایت را برای هلنا فرستادی تا ادیت بکند .زنگ که زده بود گفت .هادیشکا ! خوب می نویسی ها کلک ! تا دو ماه دیگه هم چند تا از داستان هایت در مجله ی ادبی اسکاتلند منتشر میشود در شهر دلخواهت ادینبورگ ! بعد هلنا گفت دارد برایت یک پیشی می آورد تا دوست بشود ! از گربه ی خانم میشیگان هم پرسید .گفتی خبری ازش نداری با خانمش ! به بیمارستانی در دوبلین رفته ولی در فیس بوک با هم چت می کنید.گربه ی خوبیه .بی معرفت هم نیست ولی گربه خود آدم یک چیز دیگه هست.حالا این وسط مانده ای اسم گربه ات را چی بگذاری .شاید هم هلنا اسم برایش گذاشته . برای هوا خوری در خانه را بستی تا با خاطرات قبلی ات خداحافظی بکنی و دفتر انباشته های ذهنت را با واژه های جدید پر کنی !

قرض های به تخمم

نقشه برداری مهندسی از روح های تکه پاره شده با استکان ودکا به دست دیگر امکانش کم و کم تر شده .آدم های مزخرفی دو وبرم را گرفته اند که حالم را به هم می زنند .روحیه های ایزوله شده و خودخواه بی هیچ امیدی به پنجره های باز ونیمه بسته شده . یکی از زنش طلاق گرفته و دیگری از شوهرش .یکی با پارنترش خوب نیست و دیگری با مادر و پدرش و دیگری با دختر و پسرش .نه کتاب می خوانند و نه تشنه ی دانستن .فرقی هم نمی کند ایرانی باشند یا کرد یا لهستانی و یا انگلیسی .تنها کسی که به شدت دوستش دارم آماندا ست و بس .این زن با آرامش همیشگی اش به ادامه ی زندگی وادارم می کند .دندان های ردیف و سفید و لبخند همیشگی اش وادارم می کند همیشه جلوی صورتش بایستم و محو این همه مهربانی درونی اش باشم .امروز روز خوبی نداشتم .همه چیز درهم و برهم شده بود .نه در کافی شاپ و نه در مدرسه و دانشکده هیچ چیز سر جای خودش نبود .باران هم نبارید تا شاید کمی بهتر شوم .آفتاب لعنتی خوب خوب به همه جا می تابید و تخمش هم نبود که برود کناری تا باران ببارد .مادر جنده آنقدر داغ بود که باورم نشد امروز دهم اکتبر است .بوی شهرم و بوی همه جای تهران محبوبم در مغزم هی می پیچید و دیوانه ام می کرد .بوی بازار تجریش نایم را بریده بود و دلم می خواست برای یه لحظه هم که شده سیب رنگ وارنگ شمیران تو دهانم بود و گازش می گرفتم محکم محکم ! بوی کباب پزی بغل امامزاده صالح مشامم را پر کرده بود و ولم هم نمی کرد .به کافه ی مادر فرانچسکا رفتم و تا می شد ودکا بود که پشت سرهم خوردم تا مست مست بشوم و همان طوری پیش آماندا رفتم .مرا که دید هیچ حرفی نزد و من مثل احمق ها محو تماشای لبخند سفیدش شدم .یه وقت فکر نکنی عاشق اش شده باشم ها ! نه ! فقط لبریز از زندگی ام می کند و بس .نیم ساعت که شد از سر کار بیرون زدم و به طرف ساحل رفتم و روی ماسه ها دراز کشیدم و” قرص های به تخمم ” را بالا انداختم و تا وقتی که مادر فرانچسکا و آماندا بالای سرم نیامدند بیدار نشدم !

باگت های فرانسوی

صدا ها و زنگوله ها در گوشم به صدا در آمده بی آنکه از کاروان خبری شده باشد ! خبرهای پوچ شیرینی اش را از دست داده .مرگ و نیستی هجوم بی مهابای خودش را به کل از دست داده .پارچه های آبی و مشکی در جنگ تن به تن کم آورده اند و سلاح های قدیمی شان را به کناری گذاشته و می خواهند با تبرزین کوتاهی بسازند که بر کف دست شان باقی مانده است . قطره قطره آب جمع می شود تا به روز سیل آب در آبدان باشد تا هیچ ترنمی بی هوس باقی نماند .در خواب های باقی مانده از خواب های طولانی دیگر از مرگ و رفتن به دنیای ناشناخته چیزی باقی نمانده .دیگر نیستی وحشت ناک نیست .سفری به سفر دیگر افزودن است و بس . نان های خانگی طمع دیگری دارند .باگت های فرانسوی مزه شان را از دست داده اند .نانوایی های محلی همیشه در ماه اکتبر به تعطیلات می روند و در بهار دوباره کوره شان را روشن می کنند تا نان با مزه ی محلی عرضه کنند . وقتی در خواب روحمم از بدنم داشت خارج می شد هیچ واهمه ای در من باقی نمانده بود و از او که داشت وجناتم را به یغما میبرد شکایتی نداشتم چون بر اسب راهواری نشسته بودم و افسارش به دستم بود .سنگ های بزرگ و محکمی به روی آب کف آلود و خشمگین دریا گذاشته بودند تا آب پشت سنگ ها لب از لب باز نکند . ماه بر کف دستم بود و خورشید در آن دور دست ها نگاه مهربانش را دریغ نمی کرد .ماسه ها با باد به رقص در آمده بودند و همه ی ستون های چوبی و سنگی سر جای همیشگی شان بودند بی آنکه میخی بر کف شان سائیده شده باشد .نیلوفرهای آبی خودرو شده بودند و مسافران آبی را راه بر بودند .پچ پچ آب باران در ناودان های حلبی شکل گوش فلک را پر کرده بود و چای عصر گرمی و داغی سوزان خودش را حفظ می کرد تا یواشکی های زندگی سر جای اصلی شان باشند! گلاب های خوش بو هوا را رنگ می زدند .قایق ران های محلی با زبان دوم با مسافران آبی همدلی می کردند تا زبان به عاریه گرفته شده کم نیاورد .خانه های سفید با درهای مشکی زنگوله دار ردیف به کناری ایستاده بودند تا شهردار دهکده افتتاح کند برگه های سرخ و سفید را .قیچی بزرگ در کنار دست به کار بریدن نوارها مشغول بود تا به وقت آمدن هیچ بندی بر بند سوار نباشد .پارچه های دور و برم را به کناری می زنم و لخت رو به باد می ایستم تا کبوتران بر شانه های چپ و راستم بنشینند و فضله هایشان را به دور دست ها پرتاب کنند . به روی دو چشم سیب سبز می گذارم و در بنا گوشم انگورهای یاقوتی رنگ .دست قنوت شده ام را از آب جمع شده ناودان کنار دستم پر می کنم و به وقت نیایش آرام به روی زمین و هوا پخش می کنم تا شاید با ابرهای رزرو شده بعدی جمع شوند همه چیز را با سیل از میان بردارند تا از از این خواب سنگین بیدار شوم .

درد بی شکلی

 

در برهه ای از گذر زمان / در واحدی از شمارش اعداد / در برگ برگ ورق پاره های سوراخ شده / در عروسک های کوچک و بزرگ / و هزاران ترکیب و سجع و تذهیب و واژه های شناخته شده و نا شناخته می توان ترا پیدا کرد .فرقی هم نمی کند اسمت چه باشد و چه نامی بر پیشانی ات داشته باشی .آنچه مهم هست این است که باید گذشت و عبور کرد از همه ی پیاده روها و زیر گذرها و همه جاده های پیچ درپیچ و بی انتها .آنچه از همه چیز مهم تر و قابل توجه تر هست این است که باید هی تلاش کرد تا چهره مان از یادمان نرود .هیچ دقت کرده ای به این که ما بی صورت هیچ چیز نیستیم .بی شکل از داخل تهی می شویم و با شکل معما پیدا می کنیم .دکترهای دارو ساز هر دارویی که کشف کنند و به خط تولید برسانند دردی از بی دردی دوا نخواهد کرد .جاده ها همان طور که قبلن بوده اند به کار متساوی کردن ادامه خواهند داد و کوچه ها و خیابانها همان طور با ترکیب سنگ و شیشه و مه به حیاتشان تجلی خواهند داد و درد بی شکلی به قوت خودش باقی خواهد ماند .نه تیخ آرایشگری و نه ژله و فوم به شکل صورت حالتی نخواهد داد .آرایشگری فن و فنون خودش را دارد .باید در پروسه ی کاری -کار شکل دادن را یاد گرفت .نه حفظ کردنی ست و نه زود یاد گرفتنی ! ورق ورق کاغد هدر خواهد رفت تا متن بی نقض به منصه ظهور برسد .تنهایی خود حالتی ست از چگونه بسترهای زیر بافتی ! بافت های زیرین به بالا دست می روند تا زیر ساخت های این دل چرکین از هم بپاشد تا به وقت معین -آن بیاید که آمدنی ست!آهنگ اشتیاق از همین حالا در حال زدن است بی آنکه صدایی از کسی بیرون بیاید . “این مرغ خسته از جان عمری ست در هوای تو از آشیان جداست “!

دوره ی جدید زندگی

اگر ها و شاید ها _ اگر بگذارند شاید دوره ی جدیدی از زندگی شروع بشود .گاهی اوقات به خودم می گویم سعی کن حالت از هیچ کس و هیچ چیز به هم نخورد ولی می خورد ! به خودم نهیب می زنم دست از لجبازی بردارم و آدم تر بشوم که نمی شوم  .با ایرانی هایی که دور وبرم می بینم نرم تر  باشم و با دنیای کوچک شان همساز تر که به هیچ عنوان در توانم نیست . به سر کارهای سه گانه ام می روم .کتاب می خرم . می خوانم  می نویسم نگاه می کنم تاتر  و سینما می روم اوه اشتباه نوشتم چند ماه هست که سینما نمی روم ! پست می نویسم .بازدید کننده های بلاگم زیادتر شده و خیلی جالبه برایم ! کامنت های زیادی را حذف می کنم  و برای خودم یه پا سانسورچی شده ام ! رئیس جدیدم ایرلندی با حالیه فقط یه کم شهوتی یه ! همش از دوست پسرش حرف می زنه و از ماجراهای رختخوابش حرف می زنه من هم مثل بچه ی  خوب حرف گوش کن سراپا گوش می کنم .چند تا از پست های اروتیک ام را براش ترجمه کردم کف کرد  .گفت باید برای ادی تعریف کنم .گفتم رئیس جان !  حتما بهش بگو .ایرانی ها هم بلدند از این کارا بکنند ! از این کار سومم خیلی خوشم اومده .کار سر جای خودش محیط اش خیلی با حاله .  آدم های جدید و حسابی ! همه وکیل و ساختمان ساز هستند کمترین غذا یازده پونده ! همه با ادب و خوش  پوش هستند . فرصت های جدیدی برایم پیش می یاد و از این بابت خوشحالم . کارولاین و بقیه ی همکارام عالی هستند و وقتی کارم تموم میشه زیاد خسته نمی شم و این خیلی خوبه ! اینو اونایی بهتر حس می کنند که با رئیس های مودی و کله پوک کار کرده باشند !  چهارشنبه هم میرم دانشکده ببینم این خانم مک آرتور چی کار می کنه ؟ امروز بهم زنگ زد و گفت آدی کارت شما آماده شده آقای هد ! گفتم اسمم هادیه ! گفت : اوه ! ببخشید گفتم اشکالی نداره شما هد صدام کنید ! فردا می رم پیش آماندا ! فردا باهاش کار می کنم تا خود پنچ شنبه و جمعه دوباره میرم پیش کارولاین .بعدش غروبش با میکس کار می کنم تا ساعت یازده و نیم .شنبه هم همین طور! یه وقت نمیرم من  با این همه کار !  خب !  اوه داشت یادم می رفت چهارشنبه هم می رم دانشکده تا درس و مشق داشته باشم .این قدر کیف می کنم وقتی میرم درس می خونم .حس می کنم دوباره بچه ی کلاس اول شده ام  .پنچ شنبه گزارش مدرسه رو می نویسم ! این روزها روزهای خوبی اند .تا روزهای بد بیاد قدرش را بدانم بهتره مگه نه ؟