صدا ها و زنگوله ها در گوشم به صدا در آمده بی آنکه از کاروان خبری شده باشد ! خبرهای پوچ شیرینی اش را از دست داده .مرگ و نیستی هجوم بی مهابای خودش را به کل از دست داده .پارچه های آبی و مشکی در جنگ تن به تن کم آورده اند و سلاح های قدیمی شان را به کناری گذاشته و می خواهند با تبرزین کوتاهی بسازند که بر کف دست شان باقی مانده است . قطره قطره آب جمع می شود تا به روز سیل آب در آبدان باشد تا هیچ ترنمی بی هوس باقی نماند .در خواب های باقی مانده از خواب های طولانی دیگر از مرگ و رفتن به دنیای ناشناخته چیزی باقی نمانده .دیگر نیستی وحشت ناک نیست .سفری به سفر دیگر افزودن است و بس . نان های خانگی طمع دیگری دارند .باگت های فرانسوی مزه شان را از دست داده اند .نانوایی های محلی همیشه در ماه اکتبر به تعطیلات می روند و در بهار دوباره کوره شان را روشن می کنند تا نان با مزه ی محلی عرضه کنند . وقتی در خواب روحمم از بدنم داشت خارج می شد هیچ واهمه ای در من باقی نمانده بود و از او که داشت وجناتم را به یغما میبرد شکایتی نداشتم چون بر اسب راهواری نشسته بودم و افسارش به دستم بود .سنگ های بزرگ و محکمی به روی آب کف آلود و خشمگین دریا گذاشته بودند تا آب پشت سنگ ها لب از لب باز نکند . ماه بر کف دستم بود و خورشید در آن دور دست ها نگاه مهربانش را دریغ نمی کرد .ماسه ها با باد به رقص در آمده بودند و همه ی ستون های چوبی و سنگی سر جای همیشگی شان بودند بی آنکه میخی بر کف شان سائیده شده باشد .نیلوفرهای آبی خودرو شده بودند و مسافران آبی را راه بر بودند .پچ پچ آب باران در ناودان های حلبی شکل گوش فلک را پر کرده بود و چای عصر گرمی و داغی سوزان خودش را حفظ می کرد تا یواشکی های زندگی سر جای اصلی شان باشند! گلاب های خوش بو هوا را رنگ می زدند .قایق ران های محلی با زبان دوم با مسافران آبی همدلی می کردند تا زبان به عاریه گرفته شده کم نیاورد .خانه های سفید با درهای مشکی زنگوله دار ردیف به کناری ایستاده بودند تا شهردار دهکده افتتاح کند برگه های سرخ و سفید را .قیچی بزرگ در کنار دست به کار بریدن نوارها مشغول بود تا به وقت آمدن هیچ بندی بر بند سوار نباشد .پارچه های دور و برم را به کناری می زنم و لخت رو به باد می ایستم تا کبوتران بر شانه های چپ و راستم بنشینند و فضله هایشان را به دور دست ها پرتاب کنند . به روی دو چشم سیب سبز می گذارم و در بنا گوشم انگورهای یاقوتی رنگ .دست قنوت شده ام را از آب جمع شده ناودان کنار دستم پر می کنم و به وقت نیایش آرام به روی زمین و هوا پخش می کنم تا شاید با ابرهای رزرو شده بعدی جمع شوند همه چیز را با سیل از میان بردارند تا از از این خواب سنگین بیدار شوم .



