کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

بایگانیِ اکتبر 9, 2008

باگت های فرانسوی

صدا ها و زنگوله ها در گوشم به صدا در آمده بی آنکه از کاروان خبری شده باشد ! خبرهای پوچ شیرینی اش را از دست داده .مرگ و نیستی هجوم بی مهابای خودش را به کل از دست داده .پارچه های آبی و مشکی در جنگ تن به تن کم آورده اند و سلاح های قدیمی شان را به کناری گذاشته و می خواهند با تبرزین کوتاهی بسازند که بر کف دست شان باقی مانده است . قطره قطره آب جمع می شود تا به روز سیل آب در آبدان باشد تا هیچ ترنمی بی هوس باقی نماند .در خواب های باقی مانده از خواب های طولانی دیگر از مرگ و رفتن به دنیای ناشناخته چیزی باقی نمانده .دیگر نیستی وحشت ناک نیست .سفری به سفر دیگر افزودن است و بس . نان های خانگی طمع دیگری دارند .باگت های فرانسوی مزه شان را از دست داده اند .نانوایی های محلی همیشه در ماه اکتبر به تعطیلات می روند و در بهار دوباره کوره شان را روشن می کنند تا نان با مزه ی محلی عرضه کنند . وقتی در خواب روحمم از بدنم داشت خارج می شد هیچ واهمه ای در من باقی نمانده بود و از او که داشت وجناتم را به یغما میبرد شکایتی نداشتم چون بر اسب راهواری نشسته بودم و افسارش به دستم بود .سنگ های بزرگ و محکمی به روی آب کف آلود و خشمگین دریا گذاشته بودند تا آب پشت سنگ ها لب از لب باز نکند . ماه بر کف دستم بود و خورشید در آن دور دست ها نگاه مهربانش را دریغ نمی کرد .ماسه ها با باد به رقص در آمده بودند و همه ی ستون های چوبی و سنگی سر جای همیشگی شان بودند بی آنکه میخی بر کف شان سائیده شده باشد .نیلوفرهای آبی خودرو شده بودند و مسافران آبی را راه بر بودند .پچ پچ آب باران در ناودان های حلبی شکل گوش فلک را پر کرده بود و چای عصر گرمی و داغی سوزان خودش را حفظ می کرد تا یواشکی های زندگی سر جای اصلی شان باشند! گلاب های خوش بو هوا را رنگ می زدند .قایق ران های محلی با زبان دوم با مسافران آبی همدلی می کردند تا زبان به عاریه گرفته شده کم نیاورد .خانه های سفید با درهای مشکی زنگوله دار ردیف به کناری ایستاده بودند تا شهردار دهکده افتتاح کند برگه های سرخ و سفید را .قیچی بزرگ در کنار دست به کار بریدن نوارها مشغول بود تا به وقت آمدن هیچ بندی بر بند سوار نباشد .پارچه های دور و برم را به کناری می زنم و لخت رو به باد می ایستم تا کبوتران بر شانه های چپ و راستم بنشینند و فضله هایشان را به دور دست ها پرتاب کنند . به روی دو چشم سیب سبز می گذارم و در بنا گوشم انگورهای یاقوتی رنگ .دست قنوت شده ام را از آب جمع شده ناودان کنار دستم پر می کنم و به وقت نیایش آرام به روی زمین و هوا پخش می کنم تا شاید با ابرهای رزرو شده بعدی جمع شوند همه چیز را با سیل از میان بردارند تا از از این خواب سنگین بیدار شوم .

درد بی شکلی

 

در برهه ای از گذر زمان / در واحدی از شمارش اعداد / در برگ برگ ورق پاره های سوراخ شده / در عروسک های کوچک و بزرگ / و هزاران ترکیب و سجع و تذهیب و واژه های شناخته شده و نا شناخته می توان ترا پیدا کرد .فرقی هم نمی کند اسمت چه باشد و چه نامی بر پیشانی ات داشته باشی .آنچه مهم هست این است که باید گذشت و عبور کرد از همه ی پیاده روها و زیر گذرها و همه جاده های پیچ درپیچ و بی انتها .آنچه از همه چیز مهم تر و قابل توجه تر هست این است که باید هی تلاش کرد تا چهره مان از یادمان نرود .هیچ دقت کرده ای به این که ما بی صورت هیچ چیز نیستیم .بی شکل از داخل تهی می شویم و با شکل معما پیدا می کنیم .دکترهای دارو ساز هر دارویی که کشف کنند و به خط تولید برسانند دردی از بی دردی دوا نخواهد کرد .جاده ها همان طور که قبلن بوده اند به کار متساوی کردن ادامه خواهند داد و کوچه ها و خیابانها همان طور با ترکیب سنگ و شیشه و مه به حیاتشان تجلی خواهند داد و درد بی شکلی به قوت خودش باقی خواهد ماند .نه تیخ آرایشگری و نه ژله و فوم به شکل صورت حالتی نخواهد داد .آرایشگری فن و فنون خودش را دارد .باید در پروسه ی کاری -کار شکل دادن را یاد گرفت .نه حفظ کردنی ست و نه زود یاد گرفتنی ! ورق ورق کاغد هدر خواهد رفت تا متن بی نقض به منصه ظهور برسد .تنهایی خود حالتی ست از چگونه بسترهای زیر بافتی ! بافت های زیرین به بالا دست می روند تا زیر ساخت های این دل چرکین از هم بپاشد تا به وقت معین -آن بیاید که آمدنی ست!آهنگ اشتیاق از همین حالا در حال زدن است بی آنکه صدایی از کسی بیرون بیاید . “این مرغ خسته از جان عمری ست در هوای تو از آشیان جداست “!