در برهه ای از گذر زمان / در واحدی از شمارش اعداد / در برگ برگ ورق پاره های سوراخ شده / در عروسک های کوچک و بزرگ / و هزاران ترکیب و سجع و تذهیب و واژه های شناخته شده و نا شناخته می توان ترا پیدا کرد .فرقی هم نمی کند اسمت چه باشد و چه نامی بر پیشانی ات داشته باشی .آنچه مهم هست این است که باید گذشت و عبور کرد از همه ی پیاده روها و زیر گذرها و همه جاده های پیچ درپیچ و بی انتها .آنچه از همه چیز مهم تر و قابل توجه تر هست این است که باید هی تلاش کرد تا چهره مان از یادمان نرود .هیچ دقت کرده ای به این که ما بی صورت هیچ چیز نیستیم .بی شکل از داخل تهی می شویم و با شکل معما پیدا می کنیم .دکترهای دارو ساز هر دارویی که کشف کنند و به خط تولید برسانند دردی از بی دردی دوا نخواهد کرد .جاده ها همان طور که قبلن بوده اند به کار متساوی کردن ادامه خواهند داد و کوچه ها و خیابانها همان طور با ترکیب سنگ و شیشه و مه به حیاتشان تجلی خواهند داد و درد بی شکلی به قوت خودش باقی خواهد ماند .نه تیخ آرایشگری و نه ژله و فوم به شکل صورت حالتی نخواهد داد .آرایشگری فن و فنون خودش را دارد .باید در پروسه ی کاری -کار شکل دادن را یاد گرفت .نه حفظ کردنی ست و نه زود یاد گرفتنی ! ورق ورق کاغد هدر خواهد رفت تا متن بی نقض به منصه ظهور برسد .تنهایی خود حالتی ست از چگونه بسترهای زیر بافتی ! بافت های زیرین به بالا دست می روند تا زیر ساخت های این دل چرکین از هم بپاشد تا به وقت معین -آن بیاید که آمدنی ست!آهنگ اشتیاق از همین حالا در حال زدن است بی آنکه صدایی از کسی بیرون بیاید . “این مرغ خسته از جان عمری ست در هوای تو از آشیان جداست “!



