کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

آرشیو برای نوامبر, 2008

Greg Holden – The Art Of Falling

تولدم مبارک

rose

برگ زیتونی در کار نبود

 


تا مارسیا از راه برسد به آشپزخانه رفتم تا روی ظرف شویی گریه کنم .تا شروع کردم ظرف شویی  پر شد . تا مارسیا بجنبد . سر ریز شد و روی کف پارکت شده  ریخت .دستمال های بزرگ آبی رنگ را از روی رف برداشت و تند تند شروع به خشک کردن کرد ولی جوهر اشک ها قوی تر از خشک شدن به روی کاغذ های نم دار بود .دیوارهای چوبی که دور تا دور اتاق خوراک پزی را فرا گرفته بود مثل حباب ترکیدند و خانه پر از گرد و خاک و پره های چوب تراشیده شد . در میان غبار و دود ی که از چراغ سقفی برخاست تنها مارسیا بود که مصمم و با اراده به پاک کردن اشک های ریخته پرداخت بی آنکه برای لحظه ای از کاری که بر عهده گرفته دست بردارد .دستگاه تحریر هنوز روی میز بود از روی کاغذ های خیس شده رد شدم . بی آنکه نیم نگاهی  به دختر معصوم موبلند سیاه بکنم روی میز خاک گرفته نشستم و شروع به خاطره  پاک کردن کردم .ابتدا از روی نقش خودم بلند شدم و وجب وجب نبشته های  حک شده به روی کاغذهای  نامریی را خط خطی کردم آنقدر که کمتر کسی بتواند ردی از گذشته پیدا کند  . دو کبوتر سیاه و سفید به روی بالکن همسایه  نشستند بی آنکه برگ زیتونی به منقار داشته باشند .مارسیا با موهای سیاه بلندش که به روی صورتش ریخته شده بود آب جمع شده به روی زمین را خشک می کرد ولی مگر پایانی در پی  بود ؟ سرم را که بلند کردم گربه همسایه را دیدم که برای شکار دو کبوتر دور خیز می کرد .از روی میز بلند شدم و هراسان با صدا و تکان دادن دست هایم دو کبوتر را فراری دادم .نگاه حق شناس شان را در بالای سرم   دیدم .گفتم  بالای سرم –  یادم آمد دیگر سقفی برای در امان بودن از دست باد و باران نداشتم چون  همه چیز از دست رفته بود   .همه چیز از ظرف شویی شروع شد .اشک ها بی اختیار ریخته شدند و چشم ها مثل شیر آب باز !راه بسته شدنش از یاد رفت !!

شبنم ثریا نمیدانم

جعبه ی چوبی

 

در هوای بغل کردن شانه های گرم و نرم تو روزها و شب های درازی را رانندگی می کنم تا به جایی برسم که ماهها قبل در آن بودم . برای اولین بار در خانه را با کلیدی که از تو داشتم باز کردم . در طبقه ی بالای آپارتمانت در حال دوش گرفتن بودی بی آنکه متوجه ی باز شدن در بشوی .کفش پیاده روی ام را از پا در آوردم و در جاکفشی چوبی قهوه ای رنگ گذاشتم .در کشویی اش را باز کردم و در لابه لای کفش های رنگ وارنگ تو قرار دادم .رنگ های کفش هایت کنتراست زیبایی در جعبه ی چوبی به وجود آورده بود .در جا جای خانه گلدان های فصلی و غیر فصلی قرار داشتند و عطر شان فضا را خوش بو کرده بود . صدای فشار آب دوش تا پایین می آمد .چقدر از قدرت آب برایم حرف زده بودی چون در جایی که من زندگی می کردم دوش قویی نبود که بتواند به خوبی با فشار آب گرم تن خسته ام را آرام بکند .لباس هایم را در جا رختی آویزان کردم و لخت به داخل حمام آمدم . گرچه قبلش برای اینکه ترا نترسانم صدایت کرده بودم .تا به زیر آب برسم در میان بخار غلیظ حمام برای لحظه ای سایه ات را از دست دادم ولی پس از چند لحظه دست های گرم تو صورتم را نوازش کرد تا به یادم بیاورد رویا نمی بینم .همیشه این لحظه به یادم مانده چون قشنگ ترین عشق بازیی بود که پس از چند سال با کسی داشتم .نرم و بی صدا و در زیر بخار نوازش گر آب داغ و تن بی قرار و تشنه ی تو .خودت بهتر می دانی که اگر قرار باشد عشق بازی کردن بی هیچ علاقه و عشقی صورت بگیرد به لعنت خدا هم نمی ارزد .ما به خوبی می دانستیم که داریم چه می کنیم .پس راحت عشق ورزی کردیم و تن مان را در آغوش همدیگر رها کردیم چون تنها چاره بر طرف کردن تنهایی مان همین کار بود و بس .موهای سیاه تو تا کمرت رسیده بود همان طوری که ماهها قبل قولش را داده بودی .در این چند ماه با رنگ مشکی موهایت شب های درازی را روز کرده بودم و عطرش روزم را می ساخت گرچه در کنارم نبودی ولی بوی تن تو و موهایت در جای جای ذهن و مغزم مثل کنه چسبیده بود و دقیقه ای ولم نمی کرد . مثل همان هتلی که برای اولین همدیگر را ملاقات کرده بودیم وان آبی رنگ سفارش داده بودی و پرده های رنگی و مجسمه های کوچک و خرد و شامپوهای مختلف اتاق را آرایش کرده بود .همه چیز همانی بود که خودت و من می خواستیم .در میان بخار آب در داخل وان بزرگ دراز کشیدیم و قایق کاغذی درست کردیم و روی آب شناورش کردیم .از نقشه های بزرگ و کوچک مان حرف زدیم و برای کل خانه طرح های موقت کشیدیم .هر اتاقی رنگی خاص و هر حالت روحی مان نقشی متناسب با خودمان .به دقت حرف می زدیم و جای هیچ شک و شبهه ای نمی گذاشتیم تا مبادا جایی اشتباه عمل بکنیم .آفتاب به شکا اریب به حمام شیشه ای می تابید و تن های به رخوت رفته ی من و تو حال بلند شدن پیدا نمی کرد .از عشق مان پاریس حرف زدیم که تا همین چند ماه آینده خانه ی دوم ما خواهد شد .دیگر از آینده حرف نزدیم چون آینده را مشخص کرده بودیم حتی ساعت قطارها را از حفظ شده بودیم در کدام ایستگاه پیاده خواهیم شد با کدام اتوبوس به سر کوچه مان خواهیم رسید .از کدام فروشگاه لوازم خانه را سفارش خواهیم داد وکدام کافی شاپ را خواهیم خرید و هزاران نکته کوچک و بزرگ از یادمان نرفته بود چون لازم شان داشتیم .حالا که در قطار نشسته ام و دارم این ها را می نویسم تنها و تنها به این دارم فکر می کنم که دوشنبه روز تولدم برایم چه خواهی خرید .مثل بچه ها ذوق آن را دارم که چیزی بخری که حتی فکرش را هم نمی کنم .در هر صورت همین که کنارم باشی برایم کافی ست .خب ! دارم به ایستگاه نزدیک خانه می رسم .باید لپ تاپ و وسایلم را جمع کنم تا موقع پیاده شدن چیزی را گم نکنم .تا دوشنبه فعلن خداحافظ !

Nancy Sinatra , Bang Bang

25 نوامبر 2008

890امروز سر کار نرفتم چون حال رفتن نبود .به کارولاین زنگ زدم و گفتم : رفیق میشه امروز قیافه ی منو نبینی ؟ گفت : چرا ؟ گفتم : امروز می خوام برای خودم باشم .گفت : باشه ولی برای نهار بیا _ های استریت  _با هم گپ بزنیم ببینم چه مرگت شده ؟ با خنده گقتم : حتما باس ! از تخت بلند شدم .لب تاپ را روشن کردم . گوشی ام را از شارژ برداشتم  و پیام گیرش را روشن کردم .آذر و آماندا پیغام گذاشته بودند .حوله را از روی شوفاژ برداشتم داغ داغ بود .زیر دوش ریشم را زدم .به آش پز خانه رفتم .قهوه درست کردم .نان باگت را در اجاق گذاشتم با تخم مرغ و پنیر یونانی صبحانه درست کردم .بی بی سی را نگاه کردم .همه جا جنگ و غارت و تجاوز بود .در کنگو آدم قتل عام می کردند وبه زنان و دختران تجاوز می کردند و همه با مهربانی به عکس روز نگاه می کردند .مادونا بلاخره طلاق گرفت .مایکل عزیز برای اینکه پول شاهزاده ی بحرینی را بالا بکشد رسما مسلمان شد ! کریسمس در راه هست و ملت از کردیت کارت دارند خرج می کنند تا در طول سال بعد پولش را تکه تکه بدهند .ملکه در امن و آسایش بریتانیای کبیر را اداره می کند و براون اسکاتلندی مالیات را افزایش می دهد و بهره ی بانکی را کاهش ! مجله لایف را نگاه می کنم که با گوگل چه قشنگ همکاری کرده و عکس همه دوران ها را گذاشته .تکه های مال ایران _ که محشره مخصوصا سالهای دهه 1950 .قیافه ی آدم ها مرا یاد انگلیسی ها می اندازد نمی دانم چرا .کشور در حال پوست اندازی است و ماموران اصل چهار به روستاها می روند و آمریکایی های مهربان با دولت ملی خوب هستند ! و انگلیسی ها در فکر از کار انداختن دولت ملی ! لباس های آدم ها تمیز و در عین حال نمایشی ست .غرب با تمام پز و اداهایش برای ملت فقیر مدینه ی فاضله شده  .عاشق دهه 1920 و 30 و 50 هستم .بی اختیار خالی ام می کند از همه چیز و همه کس .آدم های این دوره هنوز پاک و بی آلایش اند و سرگرم ساختن و بالنده شدن هستند و مهربانی و عاطفه در تک تک صورت هایشان موج می زند .به گلدان هایم آب می دهم .آش پزخانه را تی می زنم و خانه از تمیزی برق می افتد .شیشه ی عقبی خانه را حسابی رایت می زنم تا برق بزند ولی به شیشه ی جلوی خانه اصلن دست نمی زنم .کتاب های قرض گرفته از کتابخانه را در کوله ام می گذارم و در دفترچه ام می نویسم کتاب فرار اثر آلیس مونرو را قرض بگیرم  .مژده دقیقی ترجمه اش کرده ولی نمی دانم چرا به من نمی چسبد ترجمه اش .انگار متن را گذاشته و و فقط روخوانی کرده و به فارسی نوشته بی هیچ حسی  . دوستم از دفترش در تهران خیلی تعریف می کنه شیک و مدرن.همسایه ی  ایتالیایی رو می بینم که بلند بلند حرف می زند . آدم به پر حرفی این بشر ندیده ام .مخ می خورد و بس .از کنارش رد می شوم  و به سگ خانم پاترسون نگاه می کنم که امروز چه سرحال شده و مثل یک سگ خوب و با ادب کنار صاحبش نشسته و خانم پاترسون هم در حال آفتاب گرفتن در 25 نوامبر است بی آنکه چشمان آبی سیرش را ببندد .حیف که دوچرخه ام را دزدیده اند وگرنه همه ی راه را با دوچرخه ی فقیدم می رفتم خدا نگذرد از این امیرا که با دست و پاچلفتی اش دوچرخه ام را از دست داد .گرچه برای تولدم قراره یک دوچرخه ی دست دوم بخره ! کارم رو تو کتابخانه انجام می دهم و از فروشگاه دو محله آن طرف تر خرید می کنم .پینر ایتالیایی و سوسیس آلمانی و نان لهستانی و آب میوه ی ایرلندی ! باور می کنم که دنیا خیلی کوچک تر شده و این کشور دیگر کشور انگلیسی زبان ها نیست از بس از همه جای دنیا ریخته اند  و مولتی کالچر رو برای همه نمایش می دهند .کارولاین  را سر میز کنار کافه  می بینم که دو بشقاب بزرگ سفید را روی میز چیده و منتظر من تنبل نشسته .کنارش می نشینم و آرام صورت برنزه اش را می بوسم  . نگاهم می کند و می گوید .هادیشکا ! امروز چطوری ؟ می گویم خوب خوب رئیس ! نهار را می خوریم و در سکوت پس از آن به آفتاب نیمه جان نوامبر نگاه می کنیم که لرزان و ترس خورده جایش را به برف سبکی می دهد .کارولاین را خیلی دوست دارم زن مستقل و باسوادیه .از کتاب ببر سفید حرف می زنیم که برنده ی بوکر شده و از اینکه شروع به خواندنش  کرده ام خوشحال می شود .از براتیگان می پرسد می گویم حالش خوب است دارم کتابش را تمام می کنم .از براد حرف می زنیم که همین چند روز پیش تصادف کرد و مرد بی آنکه بچه اش را که تازه به دنیا آمده بیند! برف سبک جزیره حالم را خوب می کند .کلاه زیتونی ام را سر می کنم و از رئیس خداحافظی می کنم .تا به خانه برسم سری به کتاب فروشی آقای هریسون می زنم تا کتاب های سفارشی ام را بگیرم . تا بقیه روز بیاید چند ساعت وقت دارم .به خانه بر می گردم و شروع به خواند کتاب چگونه آدم بهتری باشیم می شوم !!

عکس های ایران در مجله ی لایف 1951



هوس کنار پنجره ی عقبی

از خانه که بیرون زد دامن کوتاه و بارانی بلند چرمی به تن اش بود با بلوز یقه اسکی چسبان مشکی و چکمه ی قهوه ای به پا .دیگر از سکس مردش راضی نبود چون به همان اندازه که ارضای جنسی می شد ارضای روحی به تن و بدنش نمی چسبید .مرد از هیکل زن سی و هفت ساله نهایت استفاده را می کرد و باورش نمی شد این تن تنی ست که دارد رو به فرسایش می رود .سینه های هنوز فرو ننشسته و سفت ! باسن جسبیده به دامن تنگ و متناسب با روزن های جنسی ! سه ماه و هشت روز فقط و فقط عشق بازی کردند بی آنکه از هم سیر شوند ولی روزهای سیری خیلی زود از راه رسید بی آنکه ضرب آهنگ تند و یا آهسته ای داشته باشد .از خانه که بیرون می آمد دمای هوا زیر ده درجه بود حتی سردتر از ایسلند ! مثل همیشه جوراب به پا نداشت و چکمه ی راحتش به پا در خیابان به راه افتاد بی آنکه مقصدی داشته باشد .کلاه بره ی خودش را به سر کرده بود و رژ صورتی ملایم به لب به تماشای گلوله های برف ایستاد .برف می بارید و چاک بارانی جیرش باز و بسته می شد .هنوز هوس در سی و هفت سالگی اش زندگی می کرد بی آنکه نه کم شود و نه زیاد .به عشق بازی کردن به مثابه ی گذراندن وقت فکر نمی کرد .اصلن به این فکر نمی کرد که جز لحظه های زندگی اش این اوقات گذاشته خواهد شد و یا که نه .این چند ماه که سکس و تن فرسایی خوشان بسترش را پر کرده بود نفهمید که چگونه گذشت . در وان حمام با سیگار به لب تن اش را می شست و یا می گذاشت مرد او را بشورد و ببرد به شکار لحظه های گم شده .نه افسوس می خورد و نه به آینده فکر می کرد .فقط سعی می کرد در بستر زمان خوشانش باشد و بس .در کافه ی فرانسوی را باز کرد و و زنگوله نرم به صدا در آمد .خانم آلیسون مثل همیشه برایش لاته درست کرد و در گوشه ی دنجی صندلی گذاشت تا به دور از همهمه سیگاری آتش بزند .همان طور که دود سیگار وهم ثانیه ها را می شکاند و گاه حباب ذهنی اش را می ترکاند به همین سادگی مردش را از یاد برد بی آنکه حتی آهی بکشد .همین دیشب بود که با صدای بلند عشق هوس تعارف مردش می کرد بی آنکه بداند چندین ساعت بعد همه چیز از یادش خواهد رفت بی آنکه غم غربتی به یادش آورده شود .تغار تغار نعلبکی های رنگ و وارنگ دیوار چین اتاقش بود بی آنکه باد بتواند تلنگری به ساحت شیشه ایشان بزند .هوس های ساعتی به مانند آب در کف اتاق روان می شدند و به وقت بخار نشیمن نشین نعلبکی ها می شدند بی آنکه دهانی تر شود از لمس آنان ! قوری های فیروزه ای و زرشکی به وقت دم کشیدن از راه می رسیدند و چای به همراه نم های دم نکشیده داخل فنجان های دو نفره می شد بی آنکه دستی به روی میز کشیده شود و یا حتی پارچه ای برای پاک کردن خیسی میز! وقتی لاته اش را سر می کشید حباب های سفید به یادش آورد ممکن است هم بستری خوش آیند مردش باشد ولی باید به وقت مدارا و مبادا به یادش بیاورد که روح هم احتیاج به تیمار دارد وگرنه زندگی در آخور خوک ها فرقی با اتاق او نخواهد داشت .خانم آلیسون قهوه تندی برایش روی میز گذاشت و به یادش آورد ناشر داستان هفتگی اش پشت میز کنار پنجره به انتظارش نشسته است !! عکس از میشل روحانی

تا خانه بوی خوش بختی بگیرد

 
خوش بختی وقتی حس می شود که کم بودش را حس کنیم !

از خانه که بیرون زدم خوش بختی را در جیب پالتوی بلندم ریختم تا وقتی به کنار رودخانه ی محلی برسم قطره قطره به روی کف سنگی اش بچکانم تا باد قبل از آنکه به داخلش بریزد با خود ببرد به آن جایی که باید ببرد . در راه که می آمدم فکر کنم جیب پالتویم سوراخ بود چون از هر جا که رد می شدم مردم به یک باره خوش حال می شدند و زندگی کردن معمولی از یادشان می رفت و کفل های خودشان را سوزن می زدند .فکر کنم البته آمپول هروئین می زدند تا زودتر خوش بختی به داخل رگ هایشان برود و از حالی که دچارش هستند به در بیایند و هر چه فکر و خیال هست را به داخل سطل زباله های روحی بریزند . مردم به بدن های قیر مالی شده یشان دست می کشیدند و زیر بارش گرم خوش بختی از سیاهی به در می آمدند . رنگ های سفید در صورتشان موج نویی به راه می انداختند گرچه سیاهی اسم دیگر سفیدی بود و آن ها خودشان را گول میزدند تا زمان بگذرد و خوش بختی به سراغشان بیاید گرچه به خوبی می دانستم موقتی ست و دیر پا نخواهد بود .کف سنگی رودخانه با ذرات به یغما رفته از هوا در جال جدل بود. چون اگر ذرات کمی فقط کمی به سنگ ها می رسیدند شن ها را از لابه لای سنگ ها جدا می کردند و رودخانه رنگ خوش بختی به خود می گرفت گرچه باد موافق به خوبی نمی وزید و کار به مشکل بر می خورد .چاره کار این بود که پالتوی بلندم را از تن بیرون کنم و همه تارو پودش را که عطر خوش بختی به خود گرفته بود بگردم  تا بستر آب را با همه چیزهای خوب دنیا آشتی بدهم .باد موافق را صدا زدم تا از راه برسد و در این کار مشکل کمکم باشد .باد که آمد عطر های مانده در پالتو به آرامی بیرون آمدند و ذره ذره در ترکیب مولکولی آب حل شدند .هوا آنقدر سرد نبود که نتوانم شنا کنم .لخت شدم  ودر هواکش باد و آب خودم را رها کردم .ماهی  های خوش بخت شده دست هایم را گرفتند و تا ته ی رودخانه ی شنی رفتم .سنگ های ریز شده از فشار خوش بختی در کنارم از شن جدا می شدند تا بتوانند در دور دست ها  جایی برای خودشان  پیدا کنند  .همسایگان تازه ام مهربان بودند و جای هیچ شکایتی نبود . دنیا به کام بود و تنها این تو بودی که در کنارم شنا نمی کردی !
Older entries »