کودکی گم شده
مکانی برای آرامش و شعر و زندگیبایگانیِ نوامبر 23, 2008
تا خانه بوی خوش بختی بگیرد
خوش بختی وقتی حس می شود که کم بودش را حس کنیم !
از خانه که بیرون زدم خوش بختی را در جیب پالتوی بلندم ریختم تا وقتی به کنار رودخانه ی محلی برسم قطره قطره به روی کف سنگی اش بچکانم تا باد قبل از آنکه به داخلش بریزد با خود ببرد به آن جایی که باید ببرد . در راه که می آمدم فکر کنم جیب پالتویم سوراخ بود چون از هر جا که رد می شدم مردم به یک باره خوش حال می شدند و زندگی کردن معمولی از یادشان می رفت و کفل های خودشان را سوزن می زدند .فکر کنم البته آمپول هروئین می زدند تا زودتر خوش بختی به داخل رگ هایشان برود و از حالی که دچارش هستند به در بیایند و هر چه فکر و خیال هست را به داخل سطل زباله های روحی بریزند . مردم به بدن های قیر مالی شده یشان دست می کشیدند و زیر بارش گرم خوش بختی از سیاهی به در می آمدند . رنگ های سفید در صورتشان موج نویی به راه می انداختند گرچه سیاهی اسم دیگر سفیدی بود و آن ها خودشان را گول میزدند تا زمان بگذرد و خوش بختی به سراغشان بیاید گرچه به خوبی می دانستم موقتی ست و دیر پا نخواهد بود .کف سنگی رودخانه با ذرات به یغما رفته از هوا در جال جدل بود. چون اگر ذرات کمی فقط کمی به سنگ ها می رسیدند شن ها را از لابه لای سنگ ها جدا می کردند و رودخانه رنگ خوش بختی به خود می گرفت گرچه باد موافق به خوبی نمی وزید و کار به مشکل بر می خورد .چاره کار این بود که پالتوی بلندم را از تن بیرون کنم و همه تارو پودش را که عطر خوش بختی به خود گرفته بود بگردم تا بستر آب را با همه چیزهای خوب دنیا آشتی بدهم .باد موافق را صدا زدم تا از راه برسد و در این کار مشکل کمکم باشد .باد که آمد عطر های مانده در پالتو به آرامی بیرون آمدند و ذره ذره در ترکیب مولکولی آب حل شدند .هوا آنقدر سرد نبود که نتوانم شنا کنم .لخت شدم ودر هواکش باد و آب خودم را رها کردم .ماهی های خوش بخت شده دست هایم را گرفتند و تا ته ی رودخانه ی شنی رفتم .سنگ های ریز شده از فشار خوش بختی در کنارم از شن جدا می شدند تا بتوانند در دور دست ها جایی برای خودشان پیدا کنند .همسایگان تازه ام مهربان بودند و جای هیچ شکایتی نبود . دنیا به کام بود و تنها این تو بودی که در کنارم شنا نمی کردی !


