کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

بایگانیِ نوامبر 25, 2008

25 نوامبر 2008

890امروز سر کار نرفتم چون حال رفتن نبود .به کارولاین زنگ زدم و گفتم : رفیق میشه امروز قیافه ی منو نبینی ؟ گفت : چرا ؟ گفتم : امروز می خوام برای خودم باشم .گفت : باشه ولی برای نهار بیا _ های استریت  _با هم گپ بزنیم ببینم چه مرگت شده ؟ با خنده گقتم : حتما باس ! از تخت بلند شدم .لب تاپ را روشن کردم . گوشی ام را از شارژ برداشتم  و پیام گیرش را روشن کردم .آذر و آماندا پیغام گذاشته بودند .حوله را از روی شوفاژ برداشتم داغ داغ بود .زیر دوش ریشم را زدم .به آش پز خانه رفتم .قهوه درست کردم .نان باگت را در اجاق گذاشتم با تخم مرغ و پنیر یونانی صبحانه درست کردم .بی بی سی را نگاه کردم .همه جا جنگ و غارت و تجاوز بود .در کنگو آدم قتل عام می کردند وبه زنان و دختران تجاوز می کردند و همه با مهربانی به عکس روز نگاه می کردند .مادونا بلاخره طلاق گرفت .مایکل عزیز برای اینکه پول شاهزاده ی بحرینی را بالا بکشد رسما مسلمان شد ! کریسمس در راه هست و ملت از کردیت کارت دارند خرج می کنند تا در طول سال بعد پولش را تکه تکه بدهند .ملکه در امن و آسایش بریتانیای کبیر را اداره می کند و براون اسکاتلندی مالیات را افزایش می دهد و بهره ی بانکی را کاهش ! مجله لایف را نگاه می کنم که با گوگل چه قشنگ همکاری کرده و عکس همه دوران ها را گذاشته .تکه های مال ایران _ که محشره مخصوصا سالهای دهه 1950 .قیافه ی آدم ها مرا یاد انگلیسی ها می اندازد نمی دانم چرا .کشور در حال پوست اندازی است و ماموران اصل چهار به روستاها می روند و آمریکایی های مهربان با دولت ملی خوب هستند ! و انگلیسی ها در فکر از کار انداختن دولت ملی ! لباس های آدم ها تمیز و در عین حال نمایشی ست .غرب با تمام پز و اداهایش برای ملت فقیر مدینه ی فاضله شده  .عاشق دهه 1920 و 30 و 50 هستم .بی اختیار خالی ام می کند از همه چیز و همه کس .آدم های این دوره هنوز پاک و بی آلایش اند و سرگرم ساختن و بالنده شدن هستند و مهربانی و عاطفه در تک تک صورت هایشان موج می زند .به گلدان هایم آب می دهم .آش پزخانه را تی می زنم و خانه از تمیزی برق می افتد .شیشه ی عقبی خانه را حسابی رایت می زنم تا برق بزند ولی به شیشه ی جلوی خانه اصلن دست نمی زنم .کتاب های قرض گرفته از کتابخانه را در کوله ام می گذارم و در دفترچه ام می نویسم کتاب فرار اثر آلیس مونرو را قرض بگیرم  .مژده دقیقی ترجمه اش کرده ولی نمی دانم چرا به من نمی چسبد ترجمه اش .انگار متن را گذاشته و و فقط روخوانی کرده و به فارسی نوشته بی هیچ حسی  . دوستم از دفترش در تهران خیلی تعریف می کنه شیک و مدرن.همسایه ی  ایتالیایی رو می بینم که بلند بلند حرف می زند . آدم به پر حرفی این بشر ندیده ام .مخ می خورد و بس .از کنارش رد می شوم  و به سگ خانم پاترسون نگاه می کنم که امروز چه سرحال شده و مثل یک سگ خوب و با ادب کنار صاحبش نشسته و خانم پاترسون هم در حال آفتاب گرفتن در 25 نوامبر است بی آنکه چشمان آبی سیرش را ببندد .حیف که دوچرخه ام را دزدیده اند وگرنه همه ی راه را با دوچرخه ی فقیدم می رفتم خدا نگذرد از این امیرا که با دست و پاچلفتی اش دوچرخه ام را از دست داد .گرچه برای تولدم قراره یک دوچرخه ی دست دوم بخره ! کارم رو تو کتابخانه انجام می دهم و از فروشگاه دو محله آن طرف تر خرید می کنم .پینر ایتالیایی و سوسیس آلمانی و نان لهستانی و آب میوه ی ایرلندی ! باور می کنم که دنیا خیلی کوچک تر شده و این کشور دیگر کشور انگلیسی زبان ها نیست از بس از همه جای دنیا ریخته اند  و مولتی کالچر رو برای همه نمایش می دهند .کارولاین  را سر میز کنار کافه  می بینم که دو بشقاب بزرگ سفید را روی میز چیده و منتظر من تنبل نشسته .کنارش می نشینم و آرام صورت برنزه اش را می بوسم  . نگاهم می کند و می گوید .هادیشکا ! امروز چطوری ؟ می گویم خوب خوب رئیس ! نهار را می خوریم و در سکوت پس از آن به آفتاب نیمه جان نوامبر نگاه می کنیم که لرزان و ترس خورده جایش را به برف سبکی می دهد .کارولاین را خیلی دوست دارم زن مستقل و باسوادیه .از کتاب ببر سفید حرف می زنیم که برنده ی بوکر شده و از اینکه شروع به خواندنش  کرده ام خوشحال می شود .از براتیگان می پرسد می گویم حالش خوب است دارم کتابش را تمام می کنم .از براد حرف می زنیم که همین چند روز پیش تصادف کرد و مرد بی آنکه بچه اش را که تازه به دنیا آمده بیند! برف سبک جزیره حالم را خوب می کند .کلاه زیتونی ام را سر می کنم و از رئیس خداحافظی می کنم .تا به خانه برسم سری به کتاب فروشی آقای هریسون می زنم تا کتاب های سفارشی ام را بگیرم . تا بقیه روز بیاید چند ساعت وقت دارم .به خانه بر می گردم و شروع به خواند کتاب چگونه آدم بهتری باشیم می شوم !!