کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

بایگانیِ نوامبر 29, 2008

برگ زیتونی در کار نبود

 


تا مارسیا از راه برسد به آشپزخانه رفتم تا روی ظرف شویی گریه کنم .تا شروع کردم ظرف شویی  پر شد . تا مارسیا بجنبد . سر ریز شد و روی کف پارکت شده  ریخت .دستمال های بزرگ آبی رنگ را از روی رف برداشت و تند تند شروع به خشک کردن کرد ولی جوهر اشک ها قوی تر از خشک شدن به روی کاغذ های نم دار بود .دیوارهای چوبی که دور تا دور اتاق خوراک پزی را فرا گرفته بود مثل حباب ترکیدند و خانه پر از گرد و خاک و پره های چوب تراشیده شد . در میان غبار و دود ی که از چراغ سقفی برخاست تنها مارسیا بود که مصمم و با اراده به پاک کردن اشک های ریخته پرداخت بی آنکه برای لحظه ای از کاری که بر عهده گرفته دست بردارد .دستگاه تحریر هنوز روی میز بود از روی کاغذ های خیس شده رد شدم . بی آنکه نیم نگاهی  به دختر معصوم موبلند سیاه بکنم روی میز خاک گرفته نشستم و شروع به خاطره  پاک کردن کردم .ابتدا از روی نقش خودم بلند شدم و وجب وجب نبشته های  حک شده به روی کاغذهای  نامریی را خط خطی کردم آنقدر که کمتر کسی بتواند ردی از گذشته پیدا کند  . دو کبوتر سیاه و سفید به روی بالکن همسایه  نشستند بی آنکه برگ زیتونی به منقار داشته باشند .مارسیا با موهای سیاه بلندش که به روی صورتش ریخته شده بود آب جمع شده به روی زمین را خشک می کرد ولی مگر پایانی در پی  بود ؟ سرم را که بلند کردم گربه همسایه را دیدم که برای شکار دو کبوتر دور خیز می کرد .از روی میز بلند شدم و هراسان با صدا و تکان دادن دست هایم دو کبوتر را فراری دادم .نگاه حق شناس شان را در بالای سرم   دیدم .گفتم  بالای سرم –  یادم آمد دیگر سقفی برای در امان بودن از دست باد و باران نداشتم چون  همه چیز از دست رفته بود   .همه چیز از ظرف شویی شروع شد .اشک ها بی اختیار ریخته شدند و چشم ها مثل شیر آب باز !راه بسته شدنش از یاد رفت !!

شبنم ثریا نمیدانم

جعبه ی چوبی

 

در هوای بغل کردن شانه های گرم و نرم تو روزها و شب های درازی را رانندگی می کنم تا به جایی برسم که ماهها قبل در آن بودم . برای اولین بار در خانه را با کلیدی که از تو داشتم باز کردم . در طبقه ی بالای آپارتمانت در حال دوش گرفتن بودی بی آنکه متوجه ی باز شدن در بشوی .کفش پیاده روی ام را از پا در آوردم و در جاکفشی چوبی قهوه ای رنگ گذاشتم .در کشویی اش را باز کردم و در لابه لای کفش های رنگ وارنگ تو قرار دادم .رنگ های کفش هایت کنتراست زیبایی در جعبه ی چوبی به وجود آورده بود .در جا جای خانه گلدان های فصلی و غیر فصلی قرار داشتند و عطر شان فضا را خوش بو کرده بود . صدای فشار آب دوش تا پایین می آمد .چقدر از قدرت آب برایم حرف زده بودی چون در جایی که من زندگی می کردم دوش قویی نبود که بتواند به خوبی با فشار آب گرم تن خسته ام را آرام بکند .لباس هایم را در جا رختی آویزان کردم و لخت به داخل حمام آمدم . گرچه قبلش برای اینکه ترا نترسانم صدایت کرده بودم .تا به زیر آب برسم در میان بخار غلیظ حمام برای لحظه ای سایه ات را از دست دادم ولی پس از چند لحظه دست های گرم تو صورتم را نوازش کرد تا به یادم بیاورد رویا نمی بینم .همیشه این لحظه به یادم مانده چون قشنگ ترین عشق بازیی بود که پس از چند سال با کسی داشتم .نرم و بی صدا و در زیر بخار نوازش گر آب داغ و تن بی قرار و تشنه ی تو .خودت بهتر می دانی که اگر قرار باشد عشق بازی کردن بی هیچ علاقه و عشقی صورت بگیرد به لعنت خدا هم نمی ارزد .ما به خوبی می دانستیم که داریم چه می کنیم .پس راحت عشق ورزی کردیم و تن مان را در آغوش همدیگر رها کردیم چون تنها چاره بر طرف کردن تنهایی مان همین کار بود و بس .موهای سیاه تو تا کمرت رسیده بود همان طوری که ماهها قبل قولش را داده بودی .در این چند ماه با رنگ مشکی موهایت شب های درازی را روز کرده بودم و عطرش روزم را می ساخت گرچه در کنارم نبودی ولی بوی تن تو و موهایت در جای جای ذهن و مغزم مثل کنه چسبیده بود و دقیقه ای ولم نمی کرد . مثل همان هتلی که برای اولین همدیگر را ملاقات کرده بودیم وان آبی رنگ سفارش داده بودی و پرده های رنگی و مجسمه های کوچک و خرد و شامپوهای مختلف اتاق را آرایش کرده بود .همه چیز همانی بود که خودت و من می خواستیم .در میان بخار آب در داخل وان بزرگ دراز کشیدیم و قایق کاغذی درست کردیم و روی آب شناورش کردیم .از نقشه های بزرگ و کوچک مان حرف زدیم و برای کل خانه طرح های موقت کشیدیم .هر اتاقی رنگی خاص و هر حالت روحی مان نقشی متناسب با خودمان .به دقت حرف می زدیم و جای هیچ شک و شبهه ای نمی گذاشتیم تا مبادا جایی اشتباه عمل بکنیم .آفتاب به شکا اریب به حمام شیشه ای می تابید و تن های به رخوت رفته ی من و تو حال بلند شدن پیدا نمی کرد .از عشق مان پاریس حرف زدیم که تا همین چند ماه آینده خانه ی دوم ما خواهد شد .دیگر از آینده حرف نزدیم چون آینده را مشخص کرده بودیم حتی ساعت قطارها را از حفظ شده بودیم در کدام ایستگاه پیاده خواهیم شد با کدام اتوبوس به سر کوچه مان خواهیم رسید .از کدام فروشگاه لوازم خانه را سفارش خواهیم داد وکدام کافی شاپ را خواهیم خرید و هزاران نکته کوچک و بزرگ از یادمان نرفته بود چون لازم شان داشتیم .حالا که در قطار نشسته ام و دارم این ها را می نویسم تنها و تنها به این دارم فکر می کنم که دوشنبه روز تولدم برایم چه خواهی خرید .مثل بچه ها ذوق آن را دارم که چیزی بخری که حتی فکرش را هم نمی کنم .در هر صورت همین که کنارم باشی برایم کافی ست .خب ! دارم به ایستگاه نزدیک خانه می رسم .باید لپ تاپ و وسایلم را جمع کنم تا موقع پیاده شدن چیزی را گم نکنم .تا دوشنبه فعلن خداحافظ !