کودکی گم شده
مکانی برای آرامش و شعر و زندگیبایگانیِ نوامبر, 2008
ترجمه ی یک شعر محلی
دریا دریا گفته هایم را داخل زرورقی گذاشتم تا پس از پایان طوفان به همراه بطری به ساحل کنار خانه ات برسد تا بدانی چه قدر دوستت داشته ام . همه ی اندوخته ی حس ام را داخل بطری گذاشتم تا به دور از نم و آفات هوا به دستت برسد .از بالای ارتفاع فانوس دریایی به پایین ترین نقطه ی دریا پرتش کردم تا برسد به عمق آب تا به وقت چرخش مد و جذر به راحت زمان در کف دست هایت قرار بگیرد .از بالای پله ها پایین که می آمدم پای چپ در میانه پای راست چرخ خورد و افتان و خیزان به کف ساحل شنی رسید .همان وقت که باران کفش را خیس کرده بود تا صورت و دهانم به وقت معین با مزه ی خاک آب خورده ! آشنا شود .بیش از آنکه بدانی و حتی حسش کنی دلم برایت تنگ شده بود که مجبور شدم نامه ای برایت بنویسم .کلاغ های کنار برج ساعت شنی از کنار صورتم قارقارکنان رد شدند تا خبر عاشقی ام را کمی آن سوتر ببرند .آخ ! اگر می دانستی چه قدر ! قدر دان این روزها و لحظه های فراق تو هستم دیگر از من چیزی نمی پرسیدی .دست هایم به اختیارم نیستند .باور کن آن قدر سرم آمده که توان گفتنش را از دست داده ام .فقط به یقین بدان که آفات عشق زود گذر از کرانه ی ساحلم گذر کرده و رفته و حتی کاری کرده ام که رد پایش نیز از میان رفته .نه اینکه با دست هایم این کار را کرده باشم .نه ! باد و نرمش باران به کمکم آمدن چون انگشت هایم دیگر به کارم نیامده بودند .پاک کردند هر آنچه را که در توان خودشان بود !خمره های شراب چهار ساله به کارم خورده که حالا می توانم آنی را بخواهم که خواهانش بوده و هستم .با همین چشم هایم آب دریا را در حفره درونی ام ریختم تا بی نیاز از اشک های نمکین خودم باشم .این همه اشک را فدای یک لحظه با تو بودن می کنم تا به یاد بیاوری من هر آنچه که بوده ام و هستم را برای با تو بودن خواسته ام و دیگر هیچ ! با همین دو چشم بی سویم بارها عینک پنسی ام را چهار اندازه گرفته ام تا صورت ترا واضع تر و شفاف تر ببینم .می خواهی باور کنی یا که نه .ولی قسم به هر آنچه که می پرستی در توانم تنها پرسیدن تو باقی مانده و دیگر هیچ .بیش از آنکه در اشک غرقه شوم حرفی بزن !!
پیراهن رکابی

گرچه شاید بی واژه گی در عین بی کلمه هجایی کردن ؛ هنر را به یک باره از میدان به در می برد ولی همین سکوت الفبا می تواند ترا به جایی ببرد تا که تا به حال در آن بسر نبرده ای .بوسه های بی گرما ؛ تقدیم کس دیگر کردن ؛ رها کردن شمارش دندان های سفید و خراب شده از نیمه ی راه . وسط عشق بازی کردن به یک باره بلند شدن و پیراهن رکابی به تن کردن ؛ خیلی کارها را شمرده انجام دادن و خیلی کارها به وسواس پیله کردن ؛ همه و همه تنها در گسترده گی یافتن کلمه ی درست و جا انداختن مفهومی در زبانه ی مغز دیگری ست که معنا پیدا می کند . شستش و دوختن و دوباره پاره پاره کردن و دوباره وصله پینه کردن ؛دروازه ی ورودی را تا نیمه گشودن و دوباره بستن .هنجارهای بهینه شده ؛ شعله ی آتش را بر افروختن و دوباره با خاکستر بازی کردن . کارهایی هست که سر فرصت باید انجامش داد چه به توان باشد و چه نباشد .
پلیس امنیت روح
وقتی باران می بارد همه ی دردهای آشنا سراسیمه به سمتم هجوم می آورند . دست هایم را باز می کنم تا با فراغ بال همه را درآغوشم بکشم .چون دیر زمانی ست که از آنها فرار نمی کنم .به خوبی پذیرفته ام که راه های گریز بسته است و حتی با مشارکت می توان به تعدیل رسید.همان طور که زیر باران راه می روم با تلفن همراهم که بدون آن فلج می شوم کار می کنم اخبار روز را پیگیری می کنم با تو چت می کنم در فیس بوک حالت روحی ام را به ثبت می رسانم .عکس های گرفته را برایت ای میل می کنم و هزار کار دیگر .این روزها آنچه برایم مهم تر از همه چیز شده انتظار برای خبر خوش قبل از کریسمس است .آنچنان بی تاب آنم که قرارم را از من گرفته .بطری های آبجوی قبرسی ردیف ردیف روی طاقچه ایستاده اند همانند سربازهای باز نشسته که اندکی توجه روحشان را لبریز از خوشی خواهد کرد .شبی دو بطری و بعد خواب راحت و بی رویا ! این روزها واقع بین تر از همیشه شده ام .آرام تر و گوش کن تر .به سادگی بچه ها شده ام از آن همه بی قراری و شیطنت های کودکانه کم کم دارم دست می کشم و فکر کنم دارم بزرگ تر می شوم .گاهی اوقات وسط خیابان می ایستم و به خودم می گویم .هی ! دارد چه پیش می آید ؟ همه چیز زیر کنترل تو هست یا که نه ؟ شخصیت درونی ام آرام و خندان می گوید .آره رفیق ! همه چیز تحت کنترل است .نگران نباش .افسار روحت را به آرامی ول کن تا ببرد هر جا که دلش بخواهد .این همه سال کنترل محسوس و نا محسوس داشته ای .دیگر بس است .پلیس امنیت روحت را از خانه ات بیرون کن و دیگر اجازه نده پاسبان روح داشته باشی .رها و بی قید باش چون آنچه را که قرار است پیش بیاد خواهد آمد چه تو بخواهی و چه نخواهی .دست ها و پاهایت را شل تر کن تا عروق بدنت راحت تر راه بروند .نگران قرص ها و آرامش بخش ها هم نباش .فیلتر های درونی ات را باز کن تا همه ی سموم بدنت خارج شوند .این بار فقط اعتماد کن .بگذار باران هر چه دلش می خواهد ببارد جای تو وجای هیچ کس را تنگ نخواهد کرد .خدا با صابرین است و بس
ماهیگیری
وقتی با تو حرف می زنم و یا عشق بازی می کنم انگار زمان از حرکت باز می ایستد و ساعت همانی می شود که می خواهم .آهسته و دل نشین. وقتی لب های قشنگت را می بوسم لذتی می برم که نپرس . نه اینکه تا به حال لب هیچ زنی را نبوسیده باشم نه ! اشتیاقی که در لرزش دست هایت هست مرا گرم می کند و حسی به دستم می دهد که وصف نشدنی نیست .وقتی برای سفر از خانه می روی و برای چند روز در دسترس دست هایم نیستی خانه کمی دلگیر می شود و این چیزی نیست که من خواهانش باشم .نه برای ماهیگیری می توانم بروم بیرون و نه حال قدم زدن شبانه دارم .خب ! دست خودم نیست بد جوری عاشقم کرده ای و این هم خوب است و هم نیست ! خوبی اش این هست که زندگی را قشنگ تر می بینم و بدی اش این است که دل تنگی به همراه می آورد با خودش . در هر صورت از اینکه این قدر قشنگ دوستم داری و بی هیچ بهانه ای رام و زیبا هستی ممنونم .یک وقت فکر نکنی از زن خیلی رام خوشم می آید ها ! نه ! زن باید قوی و با اعتماد به نفس باشد که در تو همه این ها هست ولی خودت بهتر از من می دانی با آدم هایی زندگی کرده ای که بد جوری روحت را لته پار کرده اند ولی اصلن و ابدان نگران نباش من هستم .مثل همیشه ی عمرم آماده ی سرویس عاطفی برای کسی که از ته ی قلبم دوستش دارم .امروز وقتی با تو حرف زدم به این همه سادگی و خالصی تو جدان حسودی کردم .دختر ! تو خیلی ماهی ! خدا ترا برای من حفظ بکند ! لذت روزانه ام با تو لذت های خوبی هست .به خوبی سعی می کنم درک کنم در چه مرحله ای داریم زندگی می کنیم .پس بی هیچ بهانه ای دوستت دارم .همین و بس !


