کودکی گم شده
مکانی برای آرامش و شعر و زندگیآرشیو برای دسامبر, 2008
مرگ پوری در فیلم مهمانهای هتل آستوریا
“زنی که با یک کمونیست هم خوابگی میکند حتما می تواند شبی را با یک فا شیست به صبح برساند “.وقتی فیلم هتل آستوریا را نگاه می کردم .اشک همین جور بی هیچ فشاری بر حدقه ی چشم هانم پایین ریخته می شد .چقدر آدم در این سی ساله به خاک و خون کشیده شده .چقدر در صف اعدام به دار کشیده شده اند و چه قدر در خاک های بیگانه از دست رفته اند .چه تجاوزهایی به زنان و دختران شده .در استانبول در کاباره ها تن های تر و تازه ی دخترکان نابالغ دست مالی شده اند .چه تعداد زنان در یابانجی شعبه ها برای آزادی شان حاضر به هم خوابگی با افسران و ماموران شده اند .این رژِیم همه معصومیت ها را از همه ی ما گرفت و هیچ کس هم نفهمید در کدامین ساعت خاموشی از دست رفته .رضا علامه زاده را خیلی وقت هست که می شناسم .از همان وقت که این فیلم را ساخت کارهایش را دنبال کردم ولی این چند روز فیلم مهمان های هتل آستوریا را بیش از ده بار دیده ام .فریم به فریم .همه صحنه های جغرافیایی فیلمش را در ذهنم ده ها بار بازسازی کردم .همه کوچه پسکوچه های استانبول ـکشتی سوار شدن ها ـ همه خطوط چهره های مسافران و رفیقی که به دار آویخته شد .مترجم پلیس ترک که کارش خانم بیاری برای مافوق هایش است .چهره اش به شدت آشناست .ماموران خبر چین شاه و خمینی نمی شناسند .برای پول و کمی زندگی مفرح همه کار می کنند .آدم های تنها همیشه تنها می مانند .بازی درخشان و زیر پوستی شهره آغداشلو تکانم داد. این همه ساده بازی کردن را از کجا آورد .عشق ساده و بی غل غش به مهندس اسمش هوس و بازی شهوت نیست .آدم های فیلم هیچ کدام به شکل بد و خوب ترسیم نشده اند .درون شان باز پرداخت نشده ولی صورت های معصوم و بی گناه شان روح را تکان می دهد .حتی اگر در طی این همه سال آدم احمق شده باشد !بازی های سیاست بدون هیچ زخمی به پایان نمی رسد .همه آدم های این سالها به خوبی در کارزاری که خودشان هم نمی دانستند چیست زخم های کاری به بدن و روح شان وارد شده .زیباترین قسمت فیلم تنهایی های پوری می باشد که در تاریک روشن نور با دستی بر پرده کرکره و دستی به روی شکم آبستن اش با تماشاگر بازی ظریف می کند .وقتی هم که می میرد آنقدر معصومانه جان می دهد که فرصت اشک را هم از آدمی می گیرد .نمی دانم چرا این همه از آقای طباطبایی خوشم آمد .چون از بس آدم بدها در جزیره دیده ام به خودم باوراندم که چه خوب می شد از این آقا طباطبایی ها زیاد بودند .زن پانسیون دار چه قشنگ با پوری برخورد می کرد انگار نه انگار او هم خارجی ست .هم ذات پنداری آدم ها را راضی به ادامه ی زندگی می کند .صورت مات پوری هنوز در سینما توگراف ذهنم دارد نمایش داده می شود .انگار پایانی بر پایان این فیلم نیست .انگار هنوز مرگ پوری را باور نمی کنم .
غزه در آتش
هوا خیلی سرد شده بود. با بچه های پاپ برای سیگار کشیدن بیرون ایستاده بودیم .دانه های درشت برف رو سرمان می ریخت و اگر مستی نبود حسابی از این همه یخی هوا سرما می خوردیم .به بالای خیابان که نگاه کردم .کارن رو دیدم که سلانه سلانه داشت پایین می آمد .از سر و رویش بی حوصلگی می بارید .کرواتش شل شده بود و یقه ی لباسش کجکی مانده بود .همین دو ساعت پیش که با ما تو پاپ بود حالش خوب بود .نمی دونم یه دفعه چی پیش آمد؟ بگذریم ! ریچارد به سمتش رفت و با خودش به داخل پاپ برد .شعله های گاز زیر پایمان حسابی گرممان می کرد و اسماعیل رفیق عربم حسابی قاتی کرده بود .تکون می خورد به ارتش اسرائیل فحش میداد و از کشته شدن حداقل دویست فلسطینی می گفت که زیر آتش جت های ارتش اسرائیل کشته شده بودند .سرش را بلند کردم و گفتم : ببین ! رفیق این اسرائیلی ها فکر می کنند چون در گذشته خیلی بهشان ستم شده و زیادی کشته داده اند حالا حالا ها اگه مردمو بکشند بازم طلب کارند .حساب یهودی ها از دولت اسرائیل جداست .نگاه کن به رفیق های یهودی جزیره ! یکی از یکی بهتر ! لیوان آبجویش را سر کشید و گفت :آخ ! اگه خیانت این دولت های مفت خور عرب نبود حالا ما کشور خودمان را داشتیم و احتیاجی به احمدی نژآد هم نداشتیم که نقشه ی اسرائیل رو محو بکنه .حسابی مست بود و من حال اینکه باهاش بحث بکنم رو نداشتم .ولی صدای جت های اسرائیلی تو گوشم بود .بمباران و کشتار هیچ وقت دلیل درست رفتار کردن نیست . دلم برای جوان هایی سوخت که بی هدف کشته شدند و رهبران حماس حالا فرصت خوبی برای مطلوم نمایی پیدا می کنند و کشتی آذوقه ی مقام معظم رهبری هم از راه می رسد و به امید فضل الهی با موشک های حزب الله و حماس اسرائیل و یهودی ها از صفحه روزگار محو می شوند .بگذریم ! شانه اش را گرفتم و با خودم به داخل پاپ بردمش تا کمی حالش بهتر بشه .ریچارد با میکرفون به دست داشت آواز می خواند و مشتری های بار استکان بالا می انداختند .هوا بدجوری سرد شده بود و حال اینکه تا خانه را تنها بروم را نداشتم .به تاکسی محلی زنگ زدم و در راه هی به جویبار خون در غزه فکر کردم .
بیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
بیش از آنکه فکر کنی باران شروع به باریدن و باد آغاز به وزیدن می کند . هر آنچه را که بدان فکر می کنی خیلی ساده اتفاق می افتد .به همین صدای بادی که در پشت پنجره می وزد گوش کن .بی مهابا به هر چه دلش بخواهد می خورد و بی آنکه خم به ابرو بیاورد کار خودش را ادامه می دهد .به باران پشت بندش گوش کن .آرام آرام چاله چوله های باغچه را پر می کند و اگر آقای خدا جلویش را نگیرد با خود همه چیز را می برد .به همان درختی که بالای خیابان همین چند روز پیش کاشتند نگاه کن .چه قشنگ ایستاده و چه زیبا خم به ابرو نمی آورد که جوانه نزده هست هنوز ! به بالا دست ها و پایین دست های جلگه کنار خانه چشم بیانداز .گله گله گوسفند می بینی که سرشان را پایین انداخته اند و کاری به اطراف شان ندارند .حتی به سگ گله هم توجه ای نمی کنند .سگ کنار چوپان نشسته و کنار اتش استخوانش را می جود بی آنکه غم فردایی داشته باشد .می بینی دنیا به کار خودش مشغول هست و این توئی که طلبکار ایستاده ای و از همه کس و از همه چیز احمقانه ایراد می گیری بی آنکه لحظه ای فکر کنی که فقط این تو نیستی که در گرداب حوادث به تله افتاده ای .همین حالا می توانی از خانه ات بیرون بیایی و بلیت اتوبوس بگیری برای همین فردا صبح .سعی کن اولین بلیت را رزرو بکنی چون تا به شهر برسی وقتی باقی نمانده .خریدن گل یادت نرود .به هلیکوپتر های بالای سرت هم توجه ای نکن .مانور ارتش برای فردای احتمالی ست .نترس به کار خودت برس .ارتش کاری با تو ندارد .کوله پشتی ات را پر از غذا و کتاب کن و روی کوله ی کوچک فقط لپ تاپت را بگذار با شارژر و سی دی های اضافی .باید سفر دیگری را تجربه کنی .چندین ماه هست هیچ جا نرفته ای .گلاسکو تجربه ی خوبی نبود .تن های دست خورده دیگر به درد تو نمی خورند .قبل از رفتن روی ماه مادر فرانچسکا را ببوس و اگر توانستی روی ماه خدا را هم ببوس .کلید خانه را به مارسیا بده تا وقتی برگشتی خانه مثل دسته گل باشد .از گربه و کلاغ هایت هم خداحافظی کن .سفرت بیش از چند روز طول نخواهد کشید ولی مطمئن باش وقتی برگردی آدم دیگری خواهی شد .
با هلنا در راه
سنگفرش های خیابانی که به خانه هلنا می رسد نه خیلی طولانی ست و نه کوتاه .آنقدر مسافت کافی دارد که دلم را بلرزاند .پس از ماهها برای کریسمس به اسکاتلند میروم .چون هلنا در گلاسکو مهمان کلبه ای بالای تپه ها است . دوستش برای کریسمس برفی به استونی رفته و هلنای مهمان مرا هم به خانه ی چوبی چند روزه اش دعوت کرده . آنقدر دلم برایش تنگ شده که ورق های کاغذ برای نوشتن اشتیاقم کم آمده . همین حالا در ترن سریع السیر به مقصد گلاسکو در حرکتم .چقدر مسافرت با قطار برای من ایرانی قشنگ و خاطره انگیز هست.از روزی که به جزیره آمده ام سوار ترن شدن برایم حکم ورق زدن خاطراتم را دارد .خیلی سخت هست که مردی باشی در حسرت تکرار روزهای خوشت .سخت است که بیاد بیاوری کسانی هستند که تا سرحد مرگ دوستت دارند و تو گاه به گاه کسی را برای بیشتر دوست داشتن انتخاب می کنی .مامور قطار بلیتم را چک می کند و با لبخند اداری رد می شود .زن میانسالی کنار دستم نشسته که خیره به فونت فارسی ام شده بی آنکه ادب اجازه بدهد از من بپرسد دارم به چه زبانی می نویسم . برای او از لبخند اداری مامور حرف می زنم و در کنارش می گویم من ایرانی ام خانم و این زبان لغت های روزانه ام هست و بدون آن کمی از زمان عقب می مانم . نمی فهمد چی می گویم .برایش به زبان اسکاتلندی می گویم شما زن قشنگی هستید ها ! عینک پنسی اش را بر می دارد و دستم را می گیرد و می گوید همه ی مردهای زندگی ام همین را به من گفته اند .چیز تازه تری داری به من بگویی ؟ با تعجب نگاهش می کنم و به چین دور چشمانش اشاره می کنم و می گویم : این چین ها از غم زیادی تعریف می کنه که از پیری و در هم شکستگی به وجود نیامده .فکر کنم شما هم مثل من همیشه سعی کرده اید عاشق داشته باشید تا اینکه در دام عشق بیافتید . انگشت هایم را نگاه می کند و می گوید : با این انگشت هایت خیلی ها را محسور خودت کرده ای نه ؟ گفتم : با این انگشت ها فقط می نویسم و سعی می کنم آن چیزی را بنویسم که دلم واقعان می خواهد .خودش را روی صندلی جابه جا می کند و از بطری آب معدنی اش جرعه ای آب می نوشد .می پرسد در گلاسکو کسی را داری ؟ می گویم هلنا منتظرم هست .پس از ماهها دوری دارم به سراغش می روم .مدتی در ایرلند و جاهای دیگر مشغول بوده .حالا هم که کریسمس شده دیدیم بهترین وقت دیدار ما دو نفر هست .دست هایش را به هم می زند و می گوید : من معلم بازنشسته ی دبیرستان بزرگی هستم .شوهرم همین سه ماه پیش مرده و کلی هم پولدار هستم .ولی این روزها کسی مشتقانه نگاهم نمی کند .فکر می کنی دارم پیر می شوم ؟ با ادب نگاهش می کنم به منظره های شبانه ای که قطار ردشان می کند اشاره می کنم و می گویم : زندگی مثل همین قطاری هست که ما سوارش هستیم .به عقب نمی توانیم برگردیم . من عاشق به جلو نگاه کردن هستم .گذشته ها را به هیچ عنوان نمی توان فراموش کرد ولی می شود به بایگانی تصویرهای خودمان نگاه بکنیم و قشنگ ترینشان را دست چین بکنیم .می پرسم شما هنوز از سکس کردن خوشتان می آید .با لبخند دخترک تازه به بلوغ رسیده ای نگاهم می کند و می گوید : اگر کسی را دوست داشته باشی با او سکس نمی کنی تا بیشتر دوستش داشته باشی ؟ می گویم جواب مرا ندادید ؟ می گوید : اگر کسی را پیدا کنم که دوستش داشته باشم چرا که نه ! شوهرم را دوست نداشتم چون وقتی با هم سوار تاکسی می شدیم و من از ترانه ای که راننده گذاشته بود خوشم می آمد مسیرمان را طولانی می کردم و شوهرم غرغر می کرد .هیچ وقت از حس این مردی که سی سال با او زندگی کردم چیزی نفهمیدم .با من ازدواج کرد چون خانواده ام به او نه نگفتند و من هم دختر احساساتی از تیپ مردانه اش خوشم آمده بود ولی نمی دانستم خوش تیپی مرد موقتی ست مهم اخلاق و حس های پایان ناپذیر است که پایانی برایش نیست .از هلنا برایش حرف زدم و از عشق بازی های طولانی ما دو نفر .از اینکه عاشق چشم و بدن با طرافتش شده بودم ولی به خوبی فهمیده بودم دیگر هلنا شاید همانی نباشد که من می خواهم .لیوان کاغذی قهوه ام را از روی میز برداشتم و جرعه ای که دیگر داغ نبود نوشیدم .موهای سفید نرمش را دستی کشید و گفت : نمی خواهم مثل احمق ها حرف بزنم ولی به یاد داشته باش که هیچ وقت حس زنی را در خودش نکشی وگرنه هر غلطی خواستی می توانی بکنی .همیشه شنونده خوبی برایشان باش و هیچ وقت قدرتشان را دست کم نگیر .همه ی مردها یک جورهایی بچه هستند و آغوش گرم و داغ یک زن می تواند دوای خیلی از دردهای پیدا و ناپیدایشان باشد .از راحت زدنش خوشم آمده بود .مثل خیلی از انگلیسی ها ادای آدم های همه چیز دان را در نمی آورد . از مهاجرتم برایش گفتم و از روزهای تنهایی و بی کسی .گفت : ببین من خوب نمی شناسم ترا ولی این را خوب می دانم کسی که احساساتش را خوب بیان می کند آدم احمق و بی کسی نیست .سعی کن خودت باشی و از آنچه به عنوان تجربه کسب می کنی حداکثر استفاده را ببری .این دنیا مفت و مجانی به کسی چیزی نمی دهد .تا به گلاسکو برسیم خیلی راه مانده بود .از جایم بلند شدم تا در راهروی قطار قدمی بزنم .کوله ام را روی میز گذاشتم و از او خواستم برای چند دقیقه مواظبش باشد .به این فکر کردم که پس از این همه مدت رفتار درست با هلنا چه تعریفی خواهد داشت !!
خانم همسایه
حالا چه فرقی می کند همسایه ی دیوار به دیوار کارمند وال استریت باشد یا بانک مرکزی انگلیس ! آنچه برای من مهم هست این است که زن خوشگل و جذابی ست که تر و تمیز لباس می پوشد وبه خوبی از بدنش کار می کشد .چشمان نه خیلی درشتش به خوبی با دیگران ارتباط برقرار می کند .صبح ها با صدای سگش از خواب بیدار می شوم که روی رختخواب صاحبش سر و صدا می کند .انگار دیوار پشت سر ما دو نفر را کسی دست کاری کرده باشد .همه صداهای داخل خانه اش را به وضوح می شنوم .همین دیشب بود که دوست پسرش با صدای بلند آواز می خواندانقدر بلند که خودش هم فهمید و صدایش را پایین آورد .راستش را بگویم از این پسره خوشم نمی آید چون اصلن و ابدان به خانم همسایه نمی خورد .نمی دانم از چی این پسره خوشش آمده . در هر صورت بهتره زیادی فضولی نکنم .به من چه ربطی داره ؟داشتم با رفیق پاریسی ام چت می کردم که زنگ در به صدا در آمد .خودش بود با پلیور قرمز و دامن رنگی پارچه ای و کفش ورنی راحتی اش .شراب سفید دستش بود و سبد حصیری قشنگی که رویش را با پارچه ی سفید -آبی پوشانده بود .به داخل دعوتش کردم .گفت : ببین ! had ! این برای مزاحمت دیشب دوست پسرم هستش .ببخش که مثل نره خرها عربده می کشید .خنده ام گرفت .گفتم : نه بابا ! مهم نبود .من هم تو خونه خیلی آواز می خونم .این به آن در ! حالا روی میز اتاق پذیرایی نشسته بود و خودش را به مبل راحتی لم داده بود .گفت نه صدای تو مخملیه بابا ! گفتم اوه نه ! گفت آره همسایه ایرونی خوش صدای من ! از راحت حرف زدنش حال کردم .دروغ چرا بگم .کیف هم کردم .ولی جدان زن تر و تازه ایه ! انگار یه نفر دائما در حال تمیز کردن و ور رفتن با لباس ها و اندامشه !عصر خوش بویی به خودش زده بود .گفتم خوب خانم همسایه حالا که تشریف آورده ای بهتره با هم دخل بطری رو در بیاریم چطوره ؟ دستش را داخل سبد حصیری کرد و گفت : ببین من غذا هم با خودم آورده ام .مرغ پخته با کلی مخلفات ! تو دلم گفتم : تا حالا کجا بوده ای رفیق خوشگل من ؟ ولی به زبون نیاوردم .تشکر کردم و گفتم باشه .پس بزار میز رو بچنیم .یادم اومد داشتم با رفیق پاریسی ام چت می کردم .وای که چقدر این خانم پاریسی رو دوس دارم .دخترخوب و نویسنده ی خیلی خیلی خوبیه ! ازش خداحافظی کردم و رسیدم خدمت خانم همسایه ی محترم ! میز رو چیدم البته با غذاهای خانمه ! یه کم که سرمان گرم شد .فضولی ام گل کرد و ازش پرسیدم .شما چه کاره اید .گفت کارمند عالی رتبه ی وزارت اقتصاد و دارایی ! لیوانم تو هوا برا خودش ایستاد و از جاش هم تکون نخورد .گفتم : اوه چه جالب .از همه جا حرف زدیم .دو ساعت که گذشت از جاش بلند شد و شب به خیری گفت و مثل خانم های خوب از در خانه خارج شد .ازش خوشم آمد .راحت و خودمانی بود .مثل انگلیسی های دیگه نبود که حوصله آدم را سر ببره .از پشت دیوار صدای پیانو زدنش می آمد .کنار شومینه دراز کشیدم و فقط گوش کردم تا خوابم برد!
فرسنگ های محاسبه نشده
با تبسم های بی رمق و با لبخند های شاد و در عین واحد بی بته نمی توان به آینده ی محتوم چشم امید داشت . نه می توان دلقک وار ادا درآورد و نه می توان کاملن جدی به همه چیز و همه کس نگاه کرد.به ظرفیت های جدید می توان فکر کرد و به ناکسان توجه نکردن. می توان خاک شیر بود و در عین حال به بالا دست ها نیم نگاهی داشتن. می توان یک روز کامل شاد بود چون لپ تاپ جدید روی میز کار توجه ی همه را جلب کرده .می توان پز داد و می توان همه جوره شاد و خرم بود .این هم نسبت متقارنی از نسبیت زمان است . به تقارن های مشترک با مخرج مشترک متفاوت نمی توان چشم امید داشت .این روزها از ضرب و تقسیم متواری هستم .تنها به جمع و تفریق فکر می کنم . معنی ندارد هی آمار روح های مشترک را بالا ببرم .در اندازه های کوچک راحت تر می توان زندگی کرد .این توان و می توان آنقدر در من دارد زندگی می کند که حد ندارد .سی دی های روزانه هزار بار تکرار می شوند و قافیه های تازه شعرهایم رنگ می بازند .دیگر به چرایی این دنیا زیاد فکر نمی کنم .به بودن و یا نبودن و یا چگونه تاب آوردن اصلا و ابدا میدان نمی دهم . گذاشته ام ارابه ای که سوارش هستم مرا به هر کجا که دلش می خواهد ببرد .چه فرقی می کند چند قدم آن ورتر یا چهار فرسنگ این ورتر ! مهم این است که لپ تاب جدید روی میز کارم دارد جولان می دهد
Becky
بکی هم کلاسی ام اتاق خوابشو از شوهرش جدا کرده و امروز تو کالج برام تعریف می کرد که چه کار خوبی کرده و دیگه شوهرشو دوست نداره ! روبرویش تو کافی شاپ کالج نشسته بودم و دست هایم را به پشت صندلی تکیه داده بودم و به چشمان آبی خیلی کم رنگش نگاه می کردم .سیگار برایش روشن کردم و با نگاه بی رمق و خسته اش تشکر کرد .یازده ساله با هم ازدواج کرده اند و در کمتر از یکسال از هم متفرشده اند ولی به خاطر جاش پسرشان ادامه داده اند .دستش را گرفتم و گفتم : ببین ! همه ی زندگی های دور و بر ما یک شکل هستند و یک وقت فکر نکنی این زندگی تو هست که یکه و تنها تو ی این دنیای مزخرف داره جلون میده .تخمت هم نیاشه .بزار یه کم آدم بشه .گرچه شوهر احمقش را به خوبی می شناختم .الکی و بی مصرف و پر مدعا .مهندس راه با شرکت کوچکی که کار و کاسبی اش خوب می چرخه .پسرش خوشگل ترین بچه ای هست که در عمرم دیده ام .زیبا و باهوش و خوش سر وزبان ! وقتی به جزیره آمدم اوایل مثل هالوها فکر می کردم این جا حداقل ملت کمتر مشکل دارند و راحت تر زندگی می کنند ولی هیچ فرقی با جاهای دیگر نمی کنه .آسمان هر جا یک رنگ کاملن مشخصه ! قهوه هایمان که تمام شد برای نهار بیرون رفتیم و پس از آن آبجوی خوش مزه ای بالا انداختیم . به شوهرش زنگ زد برای شام برنامه اش چیه ؟ از پشت تلفن صدایش را شنیدم که می گفت می خواهم امشب مال من باشی و بس .دوستت دارم بکی ! رنگش به آهستگی برگشت و خوشحالی را تو صورتش خواندم .صورتش را بوسیدم و گفتم می بینی چه خوش قدمم .خوش بگذره بکی جان ! با خنده شانه اش را بالا انداخت و گفت : امیدوارم .سر راه خانه سری به رفیق تازه ام چارلی زدم . تو کافه ی خودش نشسته بود و با همکارش کارن مشغول نوشیدن شراب بود .از این آدم بی خیال تر تو جزیره ندیده ام .با حال و با مزه .سلامی دادم و پشت میز نشستم . نور خورشید از پنجره ها به کف کافه جاری شده بود و کفش به رنگ سبز ابی روشن در آمده بود مثل پودر رختشویی ! بلند شد و کنارم نشست و از عفو برایم حرف زد .( عفو فضای کوچکی است .روزنی ست که دنیا در ان عقب می نشیند و آدم را به حال خود می گذارد .آستانه ای است که هر روز وقتی چشم باز می کنم از ان می گذرم -رابین جوی لف .ترجمه مژده دقیقی ) کتاب را جلویم گذاشت بهش گفته بودم دارم ترجمه ی فارسی اش را می خوانم .تشکر کردم و لیوان شراب تعارفی اش را سر کشیدم . به بکی فکر کردم و به دنیای تنهایی اش و روز مرگی های هر روزش .به خودم امیدوار شدم که هنوز دارم نفس می کشم و کوله ی تنهایی ام را کم و بیش به خوبی حمل می کنم گرچه خیلی خیلی سخت هست .
عشوه های داغ
بیا باور کنیم که این همه از همدیگر دور نیستیم .بیا فکر هایمان را روی هم بگذرانیم و به خودمان بقبولانیم که شب از نیمه نیز نگذشته است .بیا کرانه های خالی از کف دریا را با دست و پا ی خسته مان طی کنیم و همه چیز و همه کس را به باده فراموشی بسپاریم چون زمان در حال پرواز آخرش می باشد .به خوبی می دانیم که سکوت ما نه از ترس و واداده گی ست .همه چیزمان به خوبی به تن و روحمان چفت و بست شده و اصلن هم دلم نمی خواهد ذره ای شکاف در جای جای دوستی مان به وجود بیاید .دلم نمی خواهد از روزمرگی ها حرف بزنیم .لطفا از خاتمی شیاد هم حرفی به من نزن .نه تنها از این مرد بل از کل نظام حالم به هم می خورد .پس وقتی با من دوستی می کنی فقط از عشق حرف بزن و لاغیر .به تخمم که خاتمی می خواهد بیاید یاکه نه .به درک که دارد ناز می کند و یا عشوه .ببین ! این روزها از همه طلب کارم .همه کودکی ام و جوانی ام و همه ی حس های پاک و ناپاکم را طلب دارم .نه ادای انقلابی بودن دارم و نه هیچ ادای دیگر .دلم می خواهد فقط خودم باشم .یک آدم بزرگ سال که کم و کیف دنیا را کم و بیش می فهمد .سره از ناسره را درک می کند .نه می خواهد شاعر احساساتی باشد و نه نویسنده ی جهانی .نه لینک می دهد و نه لینک می گیرد .نه به تمام نویسنده ها و شاعران داخل و خارج نامه ی فدایت شوم می نویسد و نه می خواهد جایزه بگیر از دجال باشد . می خواهد خودش باشد و دنیای ساخته ی جدیدش.دیگر به گذشته اش با افتخار نگاه نمی کند .دیگر به گروه ها و سایت ها مجال جلوه دادن نمی دهد .دیگر به شاعران مکش مرگ ما زنگ نمی زند .دیگر حتی ناز هم نمی خرد .به جنده های آنلاین از زن و مردش توجه ای نمی کند .چون برایش به هیچ وجه مهم نیستند .نه به زمین و زمان نامه ی از زندگی سیرم می نویسد و نه هیچ ارتباطی . این دنیای ساخته شده از رگ و پی ام را به شدت دوست دارم .و تخمم هم نیست دیگران چه فکری در باره ی من و دنیایم می کنند .چون هنوز زنده هستم و نفس می کشم خدایم را شکر می کنم و راضی ام به رضای او .دیگر نه برادری دارم و نه خواهری .دست هایم را از پهنای شانه ام دارم کوتاه می کنم جمع اش می کنم ودر سکوت خودم فرو می روم .تو هم اگر خواهان منی باید خواهانم باقی بمانی وگرنه تو هم برو !!! به خوبی از پس خودم بر می آیم .یا علی !!!
کی آیی به برم ای شمع سحرم !
درست همین حالا دلم می خواست دوباره بازی های من و تو از اول شروع می شد بی آنکه از نتیجه مابقی بازی خبر داشته باشیم .قبل از اینکه به سر کار برم دلم یهو به هم ریخت و نمی دانم کارهایم را در کافی شاپ چه طور به آخر رساندم .حال حرف زدن با کسی را نداشتم .حتی گوشی موبایلم را هم خاموش کردم .حتی نکردم روی پی جر بزارم .دیگه خودت حدس بزن که چقدر داغون بودم .در راه برگشت به خانه به فروشگاه مارک اسپنزر رفتم و گران ترین غذاها را برای خودم خریدم .از قسمت پوشاکش هم یک ژیله رنگی خریدم .دیوانه وار فقط خرید کردم و موقع آوردن وسایل به خانه به زحمت افتادم از بس سنگین بود .کمرم بد جوری درد گرفت چون تا خانه فاصله زیاد بود .در حین آمدن به خانه نمی دانم چرا به خاتمی فکر می کردم .از جلوی رادیو بی بی سی هم گذشتم و نکردم سری به مارین بزنم چند وقتی بود حالی ازش نپرسیده بودم .راحت بگم حال و حوصله ی مناسبی نداشتم .تا خانه رسیدم سوپ شب قبل را گرم کردم و با ودکای تو فریزر مانده حالم را کمی درست کردم .اولش یه استکان زدم دیدم گرم نشدم سه تا دیگه انداختم بالا .کمی بهتر شدم ! ولی مثل منگ ها در و دیوار را نگاه می کردم و خودم را آماده کردم به مهمانی سالیانه خانه ی آماندا بروم .خیلی حرف دارم که باتو بزنم ولی همه رو به وقتش به تو خواهم گفت .اجازه بده با مستی خودم کمی مشغول باشم .شب خوبی داشته باشی !!


