کودکی گم شده
مکانی برای آرامش و شعر و زندگیآرشیو برای دسامبر 2, 2008
منقار کلاغ های روز حادثه
وقتی با تو آشنا شدم بهار هنوز نیامده بود .سردی هوا حالم را بد کرده بود .طاقت سوزش را نداشتم . کلاغ های جزیره غارغار از یادشان رفته بود .روح محافظه کاری مردم جزیره به پرنده ها هم رسوخ کرده بود .حتی سنجاب های پارک ملی هم با عجله ذخیره شان را پس انداز نمی کردند .نه برف می بارید و نه باران سنگین ! تلفن دستی ام از سکوت سرسام گرفته بود . مادرم دم اتاق خوابم ایستاده بود و سرم غرغر می کرد که باید برای آوردن هیزم به بیرون از خانه بروم ولی تنبلی و کاهلی اجازه به تنم و روحمم نمی داد . هلنا و مگی از دست رفته بودند و حتی عشق بازی فیزیکی با آنها دردی از من دوا نمی کرد .دیگر تن زن غربیه و بوی تار و پود شان حالم را عوض نمی کرد. از خودم خبری نبود . وقتی در خیابان کارل مارکس کنار رستوران چینی دیدمت .چشم های گرجی ات حیرانم کرد . مورب و کشیده و مهربان با لب های درشت و بوسیدنی .از دکترم پرسیده بودم اگر زمان عاشق شدنم از راه برسد باید چه کنم ؟ با لبخند همیشگی اش گفته بود .کاری نداره ! فقط آغوشت را باز می کنی و بی محابا عاشق می شوی و همین وبس . کنار رستوران ایستاده بودی و با کلاه بره ی قرمز و موهای صاف سیاهت به آسمان تیره ی جزیره نگاه می کردی . وای از چشم های گرجی تو ! کنارت ایستادم و سیگار از جیب پالتویم درآوردم .تعارف کردم نگاهی به دست هایم کردی و گرفتی .جرات دوباره نگاه کردن به چشم هایت را نداشتم .باید حرف مادرم را گوش می کردم .قطعه قطعه کردن چوب های پوکیده کاری نداشت که .ولی انگشت هایم بد جوری درد می کردند . کبریت سوئدی ام را روشن کردم .آتش گرفتن سیگار در میانه ی لب هایت ذوق زده ام کرده بود .دلیلش را از من لطفا نپرس .حس آن لحظه ام نوشتنی نیست ولی خودت می دانی که ناچارم بنویسم . برای خوردن شراب به کافه ی خانم آلاونس رفتیم و شراب استرالیایی خوردیم . تا نیمه خورده بودیم که از پشت کافه دیدم کلاغ ها پشت هره نشسته اند و نگاهمان می کنند .منقارشان باز و بسته می شد ولی نمی دانم چرا صدایشان را نمی شنیدم .اولش سه تایی آمده بودند ولی بعدش ده تا و بیست تا .شمارش شان از یادم رفت .بیرون رفتم سلامی کردم و دستی تکان دادم .حرکت منقارشان متوقف شد و سرا پا گوش شدند .برایشان سخنرانی کوتاهی در باره فواید عشق کردم .اوه ! خدای من ! چقدر با متانت گوش کردند وبه وقت رفتن دوباره صدای غارغارشان هوا را شکافت .با هم از کافه در آمدیم و تا دم در آپارتمان خانم لاریس ترا رساندم .شب اولین عاشق شدنم بود با عشق بازی به همش نزدم .گذاشتم کلاغ ها کار خودشان را بکنند و من هیزم های پوکیده ی خانه را بشکنم .


