وقتی از خواب بیدار می شوم .نور مورب خورشید از بالای پنجره ی اتاقم به روی ملافه های رنگی تختم می ریزد. گوشم ازهمهمه ی گنجشک های بالای درختان در سمت چپ اتاقم پر می شود و کرخت و هنوز بیدار نشده – ملافه را به بالای سینه ام می کشم تا خواب هایم از یادم نرود. پرنده ها ارکستر خودشان را به رهبری کلاغ های سیاه و دودی رنگ ادامه می دهند تا پس از اینکه خواب هایم را در بسته روزانه ام بگذارم بیدار بشوم و تنم را با آب گرم شست و شو بدهم .از پنجره ی حمام دستم را تکان می دهم تا باورشان شود که ملافه ها روی سینه ام دیگر نیستند . آفتاب نیمه جان جزیره تمام خانه را در بر می گیرد تا مبادا با باران دوستی تازه ای بسته شود . لباس های روزانه ام را می پوشم و سر میز صبحانه غذای روزم را آماده می کنم . کلاغ های رهبر ارکستر- کنار در آشپزخانه نوکشان را به زمین میزنند تا به داخل راهشان بدهم . روی صندلی رو به رویم می نشینند .پنج تا هستند .نوکشان را با آب داخل سطل کوچک می شورند .برایشان ترانه می گذارم .خوششان می آید .کلاغی که از همه پیرتر هست زبانش را می چرخاند و می گوید :این روزها لاغرتر و پخته تر شده ای می دونستی اینو ؟می گویم : نه رفیق ! خوب خوب نمی فهم .یه کم گیجم .همه ی اتفاقات رو با هم نمی تونم حلاجی بکنم .محیط و رفتارهای متناقض رو نمی گیرم ولی تمام تمام تلاشم رو دارم به خرج می دهم تا بهتر بفهم . استکان قهوه را تعارفش می کنم با احترام می گوید می شود به جایش چای بخورم .قفسه را باز می کنم قوطی چای عطردار را بر می دارم داخل قوری می ریزم و می گذارم تا دم بیاید با آب داغ ! بقیه قهوه را انتخاب می کنند و بقیه دقیقه ها را با هم صرف حرف زدن از همه چیز و همه کس می کنیم .بین کلاغ ها خانمی هست که خیلی قشنگ حرف می زند .از لهجه اش حدس می زنم اهل طرف های یورک شایر باشد .تازه فوق لیسانس طراحی صحنه اش را گرفته است . از خانه ی جدید تعریف می کند و برای بهتر شدنش طرح خوبی پیشنهاد می دهد .قرارمی شود روزهای دیگه هم بیاید تا با هم د باره ی ر طراحی خانه حرف بزنیم . از ادامه نوشتن خاطراتم حرف می زنم که بدجوری درگیرم کرده .کلاغ وسطی سرش را تکان می دهد و می گوید : مسلمه ! رفیق کار آسونی نیست . روز قشنگی شده بود آفتاب نیمه جان جزیره تمام قد خودش را روی زمین و آسمان یله داده بود .مارسیا در خانه را می زند . در را بازمی کنم .دوربین عکاسی به دست و سبد میوه آمده .از همه جای خانه ی جدید عکس می گیرد .خوشگلتر ازهمیشه شده . باسن قشنگش را موقع راه رفتن تکان می دهد .با خنده می پرسم چرا این کار را می کنی ؟ با لبخند زیبایش می گوید : چون می خواهم تحریک بشوی و امروز عشق بازی بکنی ! می گویم : باید بروم سر کار خسته می شوم .در حالی که به اتاق ها سر می کشد می گوید: مرد من ! عشق بازی خسته نمی کنه آدمو ! سکس بی هدف تن رو خسته می کنه .از کلاغ ها خداحافظی می کنم و دست مارسیا را می گیرم و با هم به باغچه ی قشنگ خانه می رویم . امروز را با بوسیدن مارسیا شروع می کنم تا روزم ساخته بشود .
کودکی گم شده
مکانی برای آرامش و شعر و زندگیمارسیای قشنگ من
هنوز هیچ دیدگاهی دریافت نشده »
دیدگاه شما
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>


