کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

دوش نیمه روز

artwork_images_624_445834_dennis-hollingsworthامشب دلم می خواست در کنارم بودی . بغلت می کردم و عشق بازی پشت سر عشق بازی داور بازیمان می شد .آن وقت ها که ترا داشتم به خواب که می رفتی تازه هوس خوابیدن می کردم .وقتی صورت معصوم و بی گناه تو در دستم بود هوس بوسیدنت لحظه ای رهایم نمی کرد .این را حتی گربه ی همسایه بغلی هم فهمیده بود. با بوسیدن لبان داغ و جوان تو دوباره زنده می شدم   نه اینکه هیچ لبی را در عمرم نبوسیده باشم .نه بیش از آنکه فکر کنی با دیگران خوابیده ام چون تنها حرکتی که به زندگی امیدوارم می کرد همین خوابیدن پشت سر هم بود.  مسابقه برای عشق ورزی  تعطیل بردار نبود.با همه می خوابیدم  بی هیچ تفاهمی در درک متقابل .فقط خوابیدن و چروک کردن ملافه ها ! وقتی ترا داشتم صبح ها بهتر از صبح روز قبل بیدار می شدم و با هم دوش می گرفتیم وزیر فشار آب گرم همدیگر را بغل می کردیم .حمام من و تو با سونا هیچ تفاوتی نمی کرد .بخار تمام خانه را می گرفت و مثل بچه ها حوله به دوش به دنبال هم می دویدیم و خنده های بی بهانه ی من و تو جسم و روحمان را پر و خالی می کرد بی آنکه منتی بر سر هم بگذاریم .به زمین می افتادیم و بلند می شدیم بی آنکه سر هم داد بزنیم و یا حتی اعتراضی بکنیم .بازی های خودمان را یک به یک به نحو احسن انجام می دادیم . پرده های خانه را باز می کردیم تا خورشید بی هیچ خجالتی بر ما بتابد .نه به فکر اخبار روز بودیم و نه به خبرهای آینده کاری داشتیم .هر دو تازه از زندان آزاد شده بودیم .سهم مان را داده بودیم و کاری به سیاست و بازی های کثیف آن  نداشتیم .فقط عشق بازی می کردیم و بس .اسم اتاقمان را هجده گذاشته بودیم  .همان اتاق  دو در یک و نیمی که هر دویمان داشتیم . ولی زمانه عوض شده بود .همه مرده بودند و ما  نفس می کشیدیم .هر دو در وسط شب جیغ زنان از خواب می پریدیم ولی دوباره به هم یادآوری می کردیم که فقط یک کابوس بوده و بس . همیشه در میانه عشق ورزی مواظب پای چپ تو بودم چون پس از شلاق های پیاپی که خورده بودی عصب هایش به خوبی انجام وظیفه نمی کردند و باید مراعات می کردم تا مبادا اذیت بشوی . پس از عشق بازی مان در یخچال را باز می کردیم و مثل فیلم نه و نیم هفته ادا در می آوردیم  .چقدر طمع توت فرنگی های وحشی خوش مزه بود و شیرینی عسل های کندویی حالمان را عوض می کرد .هر دو به خوبی می دانستیم که این روزها پاینده نخواهد بود ولی دم را قدر می دانستیم و هیجان خودمان را کنترل نمی کردیم چون از مرگ برگشته بودیم و زندگی به ما لبخند می زد .روزها گذشت و گذشت تا دوباره فشارها بیشتر شد ودر راهروهای پیچ در پیچ زندگی خودمان را گمشده دیدیم .تا این وضعیت ویژه  پیش آمد از همه فاصله گرفتیم و در دورترین نقطه ی کشور کلبه ای را اجاره کردیم و دوباره دور از چشم همه زندگی مخفی را شروع کردیم .آتش خانه را از هیزم های کنار جنگل تهیه می کردیم و غذایمان از حیوانات به تله افتاده و سبزیجات کاشته شده در باغچه ی خانه .دوباره زندگی به ما لبخند می زد و خوشحال بودیم .لابیرنت های ارائه شده از طرف آنها برایمان جاذبه نداشت .بوی چوب های اره شده برای هر دویمان کافی بود و از خدا هیچ چیز نمی خواستیم جز اینکه این روزها را برایمان زیاد نبیند .یکی از ما بی خبر از کوه گذشت و آن دیگری شکیبایی اختیار کرد و این ظرفیت دو طرفه برای دیدن دوباره هنوز پابرجاست .خدا را از پشت پنجره ی کناری صدا می زنم و عزت و آرامش را برایت طلب می کنم .این روزها هم طی خواهد شد !

هنوز هیچ دیدگاهی دریافت نشده »

دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>