از خواب که بیدار شدم چشمانم باز نمی شد چون تارهای عنکبوت پلک ام را بسته بود و به سادگی باز نمی شد .انگشت اشاره ی دست راستم را به رویش مالیدم . پس از چند لحظه دنیای اطرافم را دیدم ! اتاقم و ملافه ها و پوسترهای چسبیده به دیوار و لپ تاپ عزیز تر از جانم ! بدنم را شکلی تازه دادم و سریع از روی تخت بیدار شدم . از پله ها به سمت حمام دویدم .دوش را باز کردم . در آینه خودم را نگاه کردم .همان صورت همان چشم ها و همان بدن حساس به درد .شامپو که می زدم کف سرم را حسابی ماساژ دادم .باران ریزی پشت پنجره را خیس کرده بود و بوی شمعدانی های همسایه مشامم را باز کرد . مسواک جدیدم را امتحان کردم .خمیر دندان جدیدم مزه ی خیلی خوبی داشت .خوش بو و معطر ! همه رفته بودند خانه در سکوت قشنگی فرو رفته بود .ضبط حمام را روشن و با ترانه ی جدید روحمم را صاف کردم . با دیدن تارها روی چشمانم فکر کردم دوباره مسخ شده ام و دنیای کوری دوباره ی به سراغمم آمده .همین چند سال پیش بود که سوی چشمانم رفته بود و دیگر جایی را نمی دیدم . ولی همان چند روز کوری به شدت خوب بود .بیش از آنکه فکر کنی خوب بود رفیق ! در خانه همه چیز داشتم .اصلن احتیاج به کسی پیدا نکردم چون فکر کردم دنیا به آخر رسیده و مرگ با کوری به سراغمم برگشته . سه روز گذشت و همه ی خاطرات گذشته به یادم آمدند و از صافی ذهنم گذشتند بی آنکه دوباره اذیتم کنند و یا دلهره ی تازه ای برایم به وجود بیاورند.دلم برای هیچ کس تنگ نشد حتی هلنا و دیگران .به خودم حسابی رسیدم و کورمال کورمال همه بندهای تار عنکبوت خانه را با جاروی بلند پاک کردم .این کار وقتم را حسابی گرفت ولی به زحمتش می ارزید .آن موقع نه گربه خانم میشیگان بود و نه کلاغ های خاکستری . هلنا و مگی هم طبق معمول همیشه مسافرت کاری بودند .خودم بودم و خودم . وقتی خوب شدم هیچ علایمی از آن روزها به صورتم نماند الی لکه سیاهی درست زیر پلک چشم راستم . حمام مثل همیشه داغ بود و بخارش حالم را به جا آورد .هوس های روزانه ام را به باد فراموشی سپردم و به کسی هم زنگ نزدم تا شریک رختخوابم بشود .با بخار نشسته روی پنجره لکه های کثیف را پاک کردم . اتاق زیر شیروانی خانه را از چند روز قبل مرتب کرده ام تا بریده های نور خورشید را بهتر ببینم . نه به ارگاسم فکرکردم و نه به تن های جدید برای هم بستری .راحت روی کاناپه درازکشیدم با حوله پیچیده شده دور کمر و بدنم . به تو فکرکردم که اگر این جا بودی همه ی گلدان های تشنه ی خانه را آب می دادیم و بقیه روزمان را در کنار هم می گذراندیم .


