کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

کی آیی به برم ای شمع سحرم !

درست همین حالا دلم می خواست دوباره بازی های من و تو از اول شروع می شد بی آنکه از نتیجه مابقی بازی خبر داشته باشیم .قبل از اینکه به سر کار برم دلم یهو به هم ریخت و نمی دانم کارهایم را در کافی شاپ چه طور به آخر رساندم .حال حرف زدن با کسی را نداشتم .حتی گوشی موبایلم را هم خاموش کردم .حتی نکردم روی پی جر بزارم .دیگه خودت حدس بزن که چقدر داغون بودم .در راه برگشت به خانه به فروشگاه مارک اسپنزر رفتم و گران ترین غذاها را برای خودم خریدم .از قسمت پوشاکش هم یک ژیله رنگی خریدم .دیوانه وار فقط خرید کردم و موقع آوردن وسایل به خانه به زحمت افتادم از بس سنگین بود .کمرم بد جوری درد گرفت چون تا خانه فاصله زیاد بود .در حین آمدن به خانه نمی دانم چرا به خاتمی فکر می کردم .از جلوی رادیو بی بی سی هم گذشتم و نکردم سری به مارین بزنم چند وقتی بود حالی ازش نپرسیده بودم .راحت بگم حال و حوصله ی مناسبی نداشتم .تا خانه رسیدم سوپ شب قبل را گرم کردم و با ودکای تو فریزر مانده حالم را کمی درست کردم .اولش یه استکان زدم دیدم گرم نشدم سه تا دیگه انداختم بالا .کمی بهتر شدم ! ولی مثل منگ ها در و دیوار را نگاه می کردم و خودم را آماده کردم به مهمانی سالیانه خانه ی آماندا بروم .خیلی حرف دارم که باتو بزنم ولی همه رو به وقتش به تو خواهم گفت .اجازه بده با مستی خودم کمی مشغول باشم .شب خوبی داشته باشی !!

هنوز هیچ دیدگاهی دریافت نشده »

دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>