کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

آرشیو برای دسامبر 18, 2008

Becky

بکی هم کلاسی ام اتاق خوابشو  از شوهرش جدا کرده و امروز تو کالج برام تعریف می کرد که چه کار خوبی کرده و دیگه شوهرشو دوست نداره ! روبرویش تو کافی شاپ کالج نشسته بودم و دست هایم را به پشت صندلی تکیه داده بودم و به چشمان آبی خیلی کم رنگش نگاه می کردم .سیگار برایش روشن کردم و با نگاه بی رمق و خسته اش تشکر کرد .یازده ساله با هم ازدواج کرده اند و در کمتر از یکسال از هم متفرشده اند ولی به خاطر جاش پسرشان ادامه داده اند .دستش را گرفتم و گفتم : ببین ! همه ی زندگی های دور و بر ما یک شکل  هستند و یک وقت فکر نکنی این زندگی تو هست که یکه و تنها تو ی این دنیای مزخرف داره جلون میده .تخمت هم نیاشه .بزار یه کم  آدم بشه .گرچه شوهر احمقش را به خوبی می شناختم .الکی و بی مصرف و پر مدعا .مهندس راه با شرکت کوچکی که کار و کاسبی اش خوب می چرخه .پسرش خوشگل ترین بچه ای هست که در عمرم دیده ام .زیبا و باهوش و خوش سر وزبان ! وقتی به جزیره آمدم اوایل مثل هالوها فکر می کردم این جا حداقل ملت کمتر مشکل دارند و راحت تر زندگی می کنند ولی هیچ فرقی با جاهای دیگر نمی کنه .آسمان هر جا یک رنگ کاملن مشخصه ! قهوه هایمان که تمام شد برای نهار بیرون رفتیم  و پس از آن آبجوی خوش مزه ای بالا انداختیم . به شوهرش زنگ زد برای شام برنامه اش چیه ؟ از پشت تلفن صدایش را شنیدم که می گفت می خواهم امشب مال من باشی و بس .دوستت دارم بکی ! رنگش به آهستگی برگشت و خوشحالی را تو صورتش خواندم .صورتش را بوسیدم و گفتم می بینی چه خوش قدمم .خوش بگذره بکی جان ! با خنده شانه اش را بالا انداخت و گفت : امیدوارم .سر راه خانه سری به رفیق تازه ام چارلی زدم . تو کافه ی خودش نشسته بود و با همکارش کارن مشغول نوشیدن شراب بود .از این آدم بی خیال تر تو جزیره ندیده ام .با حال و با مزه .سلامی دادم و پشت میز نشستم . نور خورشید از پنجره ها به کف کافه جاری شده بود  و کفش به رنگ سبز ابی روشن در آمده بود مثل پودر رختشویی ! بلند شد و کنارم نشست و از عفو برایم حرف زد .( عفو فضای کوچکی است .روزنی ست که دنیا در ان عقب می نشیند و آدم را به حال خود می گذارد .آستانه ای است که هر روز وقتی چشم باز می کنم از ان می گذرم -رابین جوی  لف .ترجمه مژده دقیقی ) کتاب را جلویم گذاشت بهش گفته بودم دارم ترجمه ی فارسی اش را می خوانم .تشکر کردم و لیوان شراب تعارفی اش را سر کشیدم . به بکی فکر کردم و به دنیای تنهایی اش و روز مرگی های هر روزش .به خودم امیدوار شدم که هنوز دارم نفس می کشم و کوله ی تنهایی ام را کم و بیش به خوبی حمل می کنم گرچه خیلی خیلی سخت هست .kevin_appel1