کودکی گم شده
مکانی برای آرامش و شعر و زندگیآرشیو برای دسامبر 27, 2008
مرگ پوری در فیلم مهمانهای هتل آستوریا
“زنی که با یک کمونیست هم خوابگی میکند حتما می تواند شبی را با یک فا شیست به صبح برساند “.وقتی فیلم هتل آستوریا را نگاه می کردم .اشک همین جور بی هیچ فشاری بر حدقه ی چشم هانم پایین ریخته می شد .چقدر آدم در این سی ساله به خاک و خون کشیده شده .چقدر در صف اعدام به دار کشیده شده اند و چه قدر در خاک های بیگانه از دست رفته اند .چه تجاوزهایی به زنان و دختران شده .در استانبول در کاباره ها تن های تر و تازه ی دخترکان نابالغ دست مالی شده اند .چه تعداد زنان در یابانجی شعبه ها برای آزادی شان حاضر به هم خوابگی با افسران و ماموران شده اند .این رژِیم همه معصومیت ها را از همه ی ما گرفت و هیچ کس هم نفهمید در کدامین ساعت خاموشی از دست رفته .رضا علامه زاده را خیلی وقت هست که می شناسم .از همان وقت که این فیلم را ساخت کارهایش را دنبال کردم ولی این چند روز فیلم مهمان های هتل آستوریا را بیش از ده بار دیده ام .فریم به فریم .همه صحنه های جغرافیایی فیلمش را در ذهنم ده ها بار بازسازی کردم .همه کوچه پسکوچه های استانبول ـکشتی سوار شدن ها ـ همه خطوط چهره های مسافران و رفیقی که به دار آویخته شد .مترجم پلیس ترک که کارش خانم بیاری برای مافوق هایش است .چهره اش به شدت آشناست .ماموران خبر چین شاه و خمینی نمی شناسند .برای پول و کمی زندگی مفرح همه کار می کنند .آدم های تنها همیشه تنها می مانند .بازی درخشان و زیر پوستی شهره آغداشلو تکانم داد. این همه ساده بازی کردن را از کجا آورد .عشق ساده و بی غل غش به مهندس اسمش هوس و بازی شهوت نیست .آدم های فیلم هیچ کدام به شکل بد و خوب ترسیم نشده اند .درون شان باز پرداخت نشده ولی صورت های معصوم و بی گناه شان روح را تکان می دهد .حتی اگر در طی این همه سال آدم احمق شده باشد !بازی های سیاست بدون هیچ زخمی به پایان نمی رسد .همه آدم های این سالها به خوبی در کارزاری که خودشان هم نمی دانستند چیست زخم های کاری به بدن و روح شان وارد شده .زیباترین قسمت فیلم تنهایی های پوری می باشد که در تاریک روشن نور با دستی بر پرده کرکره و دستی به روی شکم آبستن اش با تماشاگر بازی ظریف می کند .وقتی هم که می میرد آنقدر معصومانه جان می دهد که فرصت اشک را هم از آدمی می گیرد .نمی دانم چرا این همه از آقای طباطبایی خوشم آمد .چون از بس آدم بدها در جزیره دیده ام به خودم باوراندم که چه خوب می شد از این آقا طباطبایی ها زیاد بودند .زن پانسیون دار چه قشنگ با پوری برخورد می کرد انگار نه انگار او هم خارجی ست .هم ذات پنداری آدم ها را راضی به ادامه ی زندگی می کند .صورت مات پوری هنوز در سینما توگراف ذهنم دارد نمایش داده می شود .انگار پایانی بر پایان این فیلم نیست .انگار هنوز مرگ پوری را باور نمی کنم .
غزه در آتش
هوا خیلی سرد شده بود. با بچه های پاپ برای سیگار کشیدن بیرون ایستاده بودیم .دانه های درشت برف رو سرمان می ریخت و اگر مستی نبود حسابی از این همه یخی هوا سرما می خوردیم .به بالای خیابان که نگاه کردم .کارن رو دیدم که سلانه سلانه داشت پایین می آمد .از سر و رویش بی حوصلگی می بارید .کرواتش شل شده بود و یقه ی لباسش کجکی مانده بود .همین دو ساعت پیش که با ما تو پاپ بود حالش خوب بود .نمی دونم یه دفعه چی پیش آمد؟ بگذریم ! ریچارد به سمتش رفت و با خودش به داخل پاپ برد .شعله های گاز زیر پایمان حسابی گرممان می کرد و اسماعیل رفیق عربم حسابی قاتی کرده بود .تکون می خورد به ارتش اسرائیل فحش میداد و از کشته شدن حداقل دویست فلسطینی می گفت که زیر آتش جت های ارتش اسرائیل کشته شده بودند .سرش را بلند کردم و گفتم : ببین ! رفیق این اسرائیلی ها فکر می کنند چون در گذشته خیلی بهشان ستم شده و زیادی کشته داده اند حالا حالا ها اگه مردمو بکشند بازم طلب کارند .حساب یهودی ها از دولت اسرائیل جداست .نگاه کن به رفیق های یهودی جزیره ! یکی از یکی بهتر ! لیوان آبجویش را سر کشید و گفت :آخ ! اگه خیانت این دولت های مفت خور عرب نبود حالا ما کشور خودمان را داشتیم و احتیاجی به احمدی نژآد هم نداشتیم که نقشه ی اسرائیل رو محو بکنه .حسابی مست بود و من حال اینکه باهاش بحث بکنم رو نداشتم .ولی صدای جت های اسرائیلی تو گوشم بود .بمباران و کشتار هیچ وقت دلیل درست رفتار کردن نیست . دلم برای جوان هایی سوخت که بی هدف کشته شدند و رهبران حماس حالا فرصت خوبی برای مطلوم نمایی پیدا می کنند و کشتی آذوقه ی مقام معظم رهبری هم از راه می رسد و به امید فضل الهی با موشک های حزب الله و حماس اسرائیل و یهودی ها از صفحه روزگار محو می شوند .بگذریم ! شانه اش را گرفتم و با خودم به داخل پاپ بردمش تا کمی حالش بهتر بشه .ریچارد با میکرفون به دست داشت آواز می خواند و مشتری های بار استکان بالا می انداختند .هوا بدجوری سرد شده بود و حال اینکه تا خانه را تنها بروم را نداشتم .به تاکسی محلی زنگ زدم و در راه هی به جویبار خون در غزه فکر کردم .


