کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

بایگانیِ ژانویه, 2009

The Queen of Supermarket

نامه به دوست پاریسی

به چشم هایش نگاه کردم و گفتم میشه قلبم را دوباره به من بدهی .با خنده ی احمقانه ای نگاهم کرد و گفت : نه ! چشم هایم را برای لحظه ای بستم و وقتی بازش کردم در برابر نگاهم نبود .غیبش زده بود و یا اینکه از نگاهم دورش کرده بودم .در هر دو حالت لحظه ی خوبی بود چون پس از ماه ها احساس کردم تکه سنگینی از وجودم کنده شده و سبک شده ام . حالا با خیال راحت می توانستم به پاریس بروم بدون اینکه وبال گردنم باشد!! وقتی ازش خواستم قلبم را پس بدهد فکر می کردم مثل یک عاشق واقعی دارم رل خودم را بازی می کنم ولی همش نمایش بود و خودم هم بعدان فهمیدم .این چه عشقی بود که وقتی از هم گسسته شد سبک ترم کرد و نه سنگین تر ! این چه دل بستگی عمیقی بود که با یک خدا حافظی و با یک نه گفتن به من پایان گرفته بود .وقتی نگاهم را از او برداشتم انگار نورهای ضیعف اتاق دوباره با ولتاژ قوی شروع به بارش نور کردند .بارها سر رفتن و یا نرفتن به پاریس بحث و جدل داشتیم .از فرانسوی ها متنفر بود و من عاشق کوچه پسکوچه های پاریس .این همه در جزیره گشته بودم ولی دریغ از یک کوچه دلبخواه ! این همه سگ دو زده بودم تا کمی عطر خوش بختی پیدا کنم ولی نه عطر پیدا کردم و نه بوی خوشش را .این همه عشق بازی کردم ولی دریغ از یک لحظه ی خوش پس از سکس .همه ی توان فیزیکی ام را هدر داده بودم تا فقط او رخوت روح و تن اش را کم بکند و لاغیر ! این همه بوسه های گرم و عاشقانه همه اش باد هوا شد و رفت چون هم آغوشی ما دونفر یک جاده ی یک طرفه بود .پشت میز نشستم و برای آدلا دوست فرانسوی ام نامه نوشتم .برایش گفتم همان خانه ای که شرحش را برایم داده بود اجاره کند .با همان قیمت و لوکیشنی که گفته بود .رو به رودخانه ی سن .این قدر کار کرده بودم که خرج یک سال ماندن در پاریس را داشته باشم .دوچرخه ی خودم را با خودم می بردم تا از هزینه ها ی ترانسپورت کم بکنم خانه مبله بود و آدلای مهربان همه ی کارهایش را جور کرده بود .دوست قدیمی ناتاشا و رفیق این سالهایم .برایش نوشتم از او جدا شدم تا تک و تنها به پاربس بیایم .برایش گفتم که شماری جدید خانه اش را ای میل کند تا در اولین فرصت به او زنگ بزنم . عکس های یادگاری با او را از در و دیوار برداشتم تا چشم هایم عادت به ندیدنش بکند ولی به خوبی می دانستم با خاطراتش که نمی توانستم خداحافظی بکنم . نامه های رد و بدل شده ی خودمان را در فایل قرمز- آبی جدید گذاشتم و عکسی را که در آدلاید با هم گرفته بودیم را رویش چسباندم . نامه را تمبر زدم و از در خانه بیرون زدم تا قبل از ساعت یازده پست چی نامه ام را برای آدلا ببرد .

شاهین نجفی و عمو کریس دی برگ

در لابه لای رویاهای خیس

وقتی با کرولاین صحبت می کنم برایم دانش بی پایانش در باره ی آدم ها و تحرکات فکریشان بسیار جالب توجه است .سی و سه سال سن دارد و به ادبیات انگلیس و ایرلند بسیارمسلط .دیشب با هم به جلسه سوسیالیست های شهر رفته بودیم .دولت نقشه ی جدیدی برای فرودگاه هیترو کشیده و این باعث مسائل بروز مشکلات محیط زیستی خواهد شد .آنچه در این جلسه توجم را جلب کرد نه نگاه سبز سوسیالیست ها بود بل نگاه کاملن چپ شان به همه چیز و همه کس بود .از اوباما و از براون حرف زدیم .کرولاین از دوبلین شهر زادگاهش صحبت کرد و بحث به جویس کشیده شد .از اولیس حرف زد و از تنهایی های جویس .از چشم هایش گفت و از غم غربتی که در پاریس کشید .چارلی که جلسه را می گرداند از من پرسید نگاه تو به عنوان یک خارجی به انگلیس و فرهنگ مسلط غالب بر جزیره چیست ؟ برایش از همه ی تجربه هایم گفتم .از اینکه روز به روز غشای ظاهری مردم برایم بازتر می شود .از محافظه کاریشان و گاه دو رو بودنشان و از نگاه های نافذ و در عین ترسانشان .از این گفتم که از نگاه توریستی ام مدت هاست دست کشیده ام و در روز و شب هایم ساعت ها به چهره شان دقت می کنم و به زبان بدنی شان توجه ی بیشتری می کنم .کاری به حزب کارگر و یا محافظه کار ندارم .به خوبی می دانم در وقت منافع ملی شان به یک جور فکر می کنند .اریکا که در بغل دستم نشسته بود از نگاه جنسی مردم پرسید .به عنوان یک ایرانی نگاهم چیست. برایش گفتم اوایل فکر می کردم تمامی ذهنشان به هم خوابگی و سکس است ولی حالا فکر می کنم شصت درصد ذهنشان به این مسئله توجه ی بسیاری دارد .از طبقه ی پایین که بگذریم .نگاه طبقه متوسط و بالا به سکس و هم آغوشی بیشتر از ارضا شدن فیزیکی ارضای روحی شان می باشد .گرچه یک انگلیسی در وهله اول انسان است و بعد انگ غربی بدان می خورد .برای اریکا این نوع حرف زدنم جالب بود .برایش توضیح دادم همه ی ما چه شرقی و چه غربی در برهه ای از زمان بسر می بریم که تنهایی های خودخواسته و یا تحمیل شده از بالا توان مان را ذایل می کند .بیشتر از آنکه به رویاهای خیس فکر کنیم در این روزها به بیکار شدنمان توجه می کنیم .اوضاع اقتصادی روز به روز بدتر می شود و این نباید ما را از توجه کردن به خودمان دور کند .کرولاین گفت .من هم موافقم .همین دیشب با دوست پسرم سکس می کردم بیشتر از آنکه به هم آغوشی ام توجه کنم به کار فردا و اوضاع و احوال مالی فکر می کردم .با صدای بلند خندید و از اینکه رک حرفش را زده معذرت خواهی کرد .جلسه که تمام شد .باران شروع به باریدن کرده بود .برایش مطلب جدیدم را ترجمه کردم و از سالهای شصت حرف زدم .آنقدر مشغول شده بودم که یادم رفته بود کلاهم را روی سرم بیاندازم .کرولاین زحمتش را کشید و برای خوردن آبجو به بار مایکل دعوتم کرد .پشت پنجره رو به خیابان نشستیم و فرو آمدن دانه های درشت باران را تماشا کردیم .

نسل در هم شکسته ی شصت خورشیدی

با یکی از کارمندان ارشد وزارت خارجه حرف میزدم .برای ماموریت جدیدی به تهران می رود .چمدان اش را دیشب با هم مرتب کردیم .چند دست لباس زنانه و وسایل روزمره و پنج روسری رنگی که یکی اش را خودم برایش خریده ام و خرت و پرت های دیگه . نقشه ی بزرگ تهران را جلویش گذاشتم و همه جاهایی را که با پوست و خون و قلبم دوست دارم نشانش دادم و بی اختیار اشک همه ی صورتم را پر کرد .بی آنکه نگاهم کند گذاشت با دستمال کاغذی پاکش کنم .از دربند و خیابان شریعتی و قلهک و نیاوران و میرداماد و میدان محسنی برایش گفتم .توپخانه را نشانش دادم و از هوای مسموم تهران برایش حرف زدم .آنقدر از تهران گفتم که بی اختیار گقت : می خواهی با مسئولیت خودم ببرمت تا این همه غم غربت از پا نیاندازد ترا هادی جان ! گفتم : نه رفیق جانم نه ! نه ! از سر تخت طاووس تا خیابان لارستان و میرزای شیرازی با هم گذاشتیم .سینما آزادی و عباس آباد و همه ی بالای شهر را با کلیک کردن رو نقشه و همه و همه جای این شهر دوست داشتنی ام را با قلب و اشاره ام نشانش دادم . پایین تر رفتیم به سه راه زندان !.خیابان سرباز و خیابان پلیس و کوچه ساری . داروخانه ی پاسکال در انتهای تخت طاووس و همه کوچه پسکوچه ها را نشانه و علامت گذاشتیم .از سالها زندگی کردن در تهران برایش گفتم .از عشق های تازه و کهنه ام از آدم ها و پسربچه ها و دختر بچه ها .از محله ی ارمنی ها و از هزاران خاطره برایش سخن گفتم .از این همه حافظه و خاطره ام تعجب کرده بود .می گفت شناختن شما ایرانی ها زیاد هم آسان نیست هادی جان ! گفتم : بله البته که سهل نیست .از عرق خوری ها با آزالیا گفتم و از پیاده روی های طولانی مان .از روزهای پس از آزادی در سال شصت و شش . از رفیق های زندانم که پس از آزادی خیلی هاشان به عراق رفتند و خیلی هاشان در زندگی روزانه غرق شدند و تمام تلاششان را کردند که به زندگی اصلی برگردند ولی موفق نشدند .از عمویم گفتم که جز افسران حزب توده بود و پس از دوندگی های فراوان فامیل نزدیک به ساواک از بند رهایی پیدا کرد و پولدار و پولدار شد ولی در میانه ثروت و غنا خودش و هستی اش را گم کرد .از سیاسی هایی برایش گفتم که به مشروب خوری و تریاک کشی رو آوردند .از زندان رفته هایی گفتم که پست شدند و از آدم های عادی هم عادی تر شدند . از شکنجه شده هایی گفتم که فلج شده بودند و راه رفتن را فراموش کرده بودند .از سالهای شصت و هفت گفتم که هزاران نفر را تیرباران کردند و هیچ کس هم آخ نگفت .از مجاهدین و چریک ها گفتم که به اروپا و بعد عراق رفتند چون دیگر جایی برای ماندن نداشتند . از نیروهای ملی مذهبی و فعالان حقوق بشر ! سخن راندم که در کل اساس نظام مقدس را قبول داشتند و معتقد بودند اگر هم کشتار ی صورت گرفته فقط یک اشتباه تاکتیکی بوده و بس .هر چه باشد اصلاح طلبی هزاران بار از انقلاب کردن بهتر است .برایش گفتم چقدر در ایران احمق بودم وهزاران ساعت و دقیقه در خودم گم شده بودم .انگار در هوا زندگی می کردم نه می شنیدم و نه حرف می زدم انگار این منی که در جزیره زندگی می کنم با همان هادی که در تهران زندگی می کرد مایل ها کیلومتر فاصله دارد .برایش گفتم در همه پیاده روی ها و حرکت های احمقانه ام نمی دانستم دارم چه غلطی می کنم .نه سیاسی بودم و نه آدم عادی .صدها سکس بی هدف داشتم و هزاران بار عشق های ساعتی و ماهیانه و گاه سالیانه ولی هیچ کدام دردی از من دوا نکرد .چون من هم مثل خیلی از زندان رفته ها مجبور بودم خودم را در زندگی روزانه غرق بکنم و مثل کبک سرم را زیر برف بکنم تا نفهم دارم چه غلطی می کنم .رفیق های بی شماری را می شناختم که در عرق خوری شبانه شان غرق شده بودند .خیلی هاشان هنوز در سالهای پنجاه و هفت و شصت خورشیدی زندگی می کردند .هنوز یک سرود آنها را از خود بیخود می کرد .هنوز یک عکس شهید هراسانشان می کرد .وقتی خانواده های کشتارهای شصت را می دیدند شرمنده از زنده بودنشان می شدند . با خاطره هاشان زندگی می کردند .خیلی هاشان تشکیل خانواده داده بودند ولی هنوز نه شوهر شده بودند و نه پدر و یا حتی زن خانواده و مادر مهربان .درگیرهای ذهنی شان پایانی نداشت .خیلی هاشان هنوز به هتل آزادی و هما و لاله برای بازجویی های مدرن و شیک می رفتند .وزارت هنوز باورشان نکرده بود که اینا در هم شکسته شده اند و به قول یکی از سر بازجو ها بگا رفته اند ولی وزارت کارش باور نکردن بود و بس .ساعت سه صبح شده بود و مامور ارشد وزارت خارجه گیج از این همه خاطره و واگویی شده بود .توگویی داشتم برای خودم حرف می زدم .کلید چمدان قهوه ای اش را بست و لیوان شرابش را بالا انداخت و قول داد همه چیزهایی را که قولش را داده از تهران برایم بیاورد .

دگمه های پیراهن مردانه ی تو

وقتی دکمه های پیراهنت را باز می کردم نگاهت به پنجره ی گشوده بود که باد دائما باز و بسته اش می کرد .وقتی دکمه ی سفید آخرش را باز کردم گودی سینه ات را از سوتین ات در آوردی و من از پایین نگاهم را به بالا دوختم تا ببینم بعدش چه خواهی کرد . وقتی پستان ها یت را می بوسیدم لک پشت لک روی سینه ات می نشست و من از این همه سفیدی به وجد می آمدم .پیراهن مردانه ی سفیدت را از جا لباسی بدنت بیرون آوردم تا رو به باد بگذارم تا هر چه رطوبت است باد با خودش ببرد.بوی شیرین تن ات دماغم را پر می کرد و آکنده از هر چه هوس می شد .پنجره را بستم تا هوای تن ات در اتاق باقی بماند .پرده ها را هم کشیذم تا از لابه لای درزهای پارچه ای ذرات هوسم بیرون نرود .در لحظه ی معاشقه به هیچ چیز به جز عشق آفرینی از وجود مبارکت فکر نکردم .دلم نمی خواست با به یاد آوردن کوچکترین نغمه ی زمینی عیش ام را کور کنم . سیگار نیمه سوخته ام را در جا لباسی گود تن ات خاموش کردم بی آنکه آتش اش تن ات را بسوزاند .به ران هایت که دست می کشیدم صدای بی نرمی ستون عصب های ورودی ام خاموش می شد و در وارونگی هوای اتاق ترنم صدای خش دار تو تنها موسیقی با صدا بود .از کشوی کنار تخت دستمال های آبی رنگ را بیرون کشیدم تا نم تن ات را بگیرم .سر انگشتانم را به بدنه ی پوست و خونت می کشیدم تا هم چنان رگه های لک باقی بماند و به هیچ جایی رسوخ نکند الی به همان جایی که بوده .دستمال ابی رنگ را به تن ات که مالیدم در گودی دستم جایش دادم تا حجم آب را اندازه بگیرم .ان قدری شده بود که کاسه ی لاجوردی کنار دستم را پر کند .خالی اش که کردم تا نصفه پر شد و دقایقی پس از آن بخار شد و ابر رطوبت تن ات فضای اتاق را پر کرد .آرزوی باریدن کردم بیش از آنکه وقت عشق ورزیدن تمام شود .چکه های آب به روی نوک پستان ات ریخته شد و باران ملایم و با عطوفت بارید و بارید .کف اتاق لبریز از خیسی شد و در لابه لای این بارش آرزو کرده تن آسایی را شروع کردیم . باورمان نمی شد که با باز کردن دکمه ی پیراهن ات این همه برکت از آسمان کوچک محاصره شده از چوب و سنگ ببارد .دست به تقدیر دادیم و آن چه را که مقدر بود بدان عمل کردیم .

Marwan Khoury (مروان خوري) – Qasr el shou

نگاهی به فیلم مایکل و هانا ! The Reader

مایکل کنار پنجره ایستاده و قطاری از فاصله ی نزدیک در آن سو می گذرد .ما مایکل پانزده ساله را می بینیم که در قطار سال 1958 نشسته .حالش خوب نیست و حس تهوع دارد .شاسی ایستگاه بعدی را می زند و پیاده می شود .کنار مجتمعی که کارگرها در حال رفتن و آمدن هستند می ایستد .باران می بارد .به کریدور وارد می شود کناری می ایستد استفراغ می کند .دو بار پشت سر هم .هانا با لباس فرم از پله ها پایین می آید .سطل آب را پر می کند و محلی که مایکل استفراغ کرده را می شورد .به مانند مادر خوب نگاهش می کند و آدرس خانه اش را از مایکل می پرسد .با او تا نزدیکی های خانه می آید .مایکل گیج از این محبت بی شائبه می شود .در فیلم نشان داده می شود که چقدر خانواده ی سرد و یخی دارد .پدر همیشه ساکت و در عین حال بی هیچ نقشی از یک بابای خوب .مادرش فقط مادر است و بقیه ی خانواده هیچ نقشی در زندگی مایکل ندارند .پس از مدت ها قهرمان فیلم سایه ای از محبت و مهربانی دیده .با گلی به دست به دیدار هانا می رود .وقتی هانا لباس می پوشد تکه های لخت او را تماشا می کند .به خوبی مشخص است در اوج بلوغ جنسی به سر می برد و تمنای هم آغوشی او را دارد به هم می پیچید .حالا چرا یک پسر پانزده ساله با یک زن چهل و سه ساله سکس باید بکند .بیشتر از خود عمل هم آغوشی این میل بی پایان مایکل به آغوش گرم یک زن و یا یک مادر است که او را به سمت هانا سوق می دهد .صحنه های اروتیک فیلم بسیار قشنگ و با سادگی به هم بافته شده و تماشاگر هیچ نقشی از کارگردان نمی بیند انگار دارد خود زندگی را تماشا می کند . وقتی مایکل به داخل وان رفت و از بالا شیر آب داغ را باز کرد و صورتش را در هیجان شست .دلم به حال هانا سوخت .هانای ساکت و در درد پیچیده شده حواله را به شانه ی مایکل انداخت و خود لخت پشت سرش ایستاد .بیشتر از آن که هیجان سکسی به بار بیاورد به تماشاگر نشان می دهد که این زن منتظر یک جرقه بوده تا دوباره زن بودنش را به یادش بیاورد .چه سوژه ای بهتر از پسر بچه ی پانزده ساله .تشنه ی سکس و محبت .دست نخورده ومترصد عاشق شدن .هانا سواد ندارد ولی تشنه شنیدن داستان است .فرقی هم نمی کند از ادیسه هومر باشد تا داستان چخوف و یا تن تن و میلو .این نفس شنیدن است که هانا ی در هم شکسته را دوباره زنده می کند .آموزش عشق بازی به مایکل همانند بزرگ کردن یک نوزاد برای هانا ست .در هیچ چیزی عجله ندارد حتی بوسیدن و یا نحوه حرکت در عشق بازی .آنچه مهم است هر دو هم بازی خوبی برای یکدیگر پیدا کرده اند .تا بستان می گذرد .مایکل البوم عزیزتر از جانش را می فروشد تا تور دو روزه برای دوچرخه سواری بگیرد .وقتی با دوچرخه از کشتزارها می گذشتند انگار این من تماشاگر بودم که رکاب می زدم .هر صحنه ایی که می گذرد مایکل بزرگتر و در خود فرو رفته تر می شود .انگار این نوجوانی ماست که کارگردان به تصویرش کشیده .کاری به زمینه اصلی فیام که کشتار هولوکاست باشد ندارم .آنچه در این فیلم به خوبی من تماشاگر را تکان می دهد هجوم بی سابقه ی محبت و عشق است که سن و سال ندارد .نقش آدم ها برای من تماشاگر مهم نیست .چه زن سابق مایکل و چه استاد و یا حتی زن یهودی پولدار ساکن نیویورک .هیچ نوع همزادی با پرسوناژهای فیلم تماشاگر را غلغلک نمی دهد .هانا مامور بوده و چون کار دیگری پیدا نکرده بود در اردوگاه مرگ یهودی ها مامور فرستادن افراد به سمت کوره های آدم سوزی شده بود .کارگردان به تماشاگر نمی گوید هانا را دوست داشته باشد یا که نه .یک نوع بلاتکلیفی در ارزش یابی شخصیت هانا موج می زند ولی این مایکل همیشه خاموش است که با چشم هایش و اشک های آماده اش عشق بی پایانش را نشان می دهد .چند درصد ما در نوجوانی عاشق زن بزرگتر از خودمان شده ایم و یا مرد بالغ تر از خودمان .چند درصدمان این فرصت را داشته ایم به شکل کاملن حرفه ای هنر عشق بازی را یاد بگیریم .چند درصد از همه ی ما آدم ها به معنی واقعی از عشق بازی لذت وافر برده ایم .چند میلیون از ماها کودکی ها را فدای این آشنایی ها کرده ایم .خیل عظیمی از پسر بچه ها در همین سن مایکل عاشق شده اند و کل زندگی شان را تباه کرده اند .این فیلم نوارهای سی و پنج میلی متری است که روزها و شب ها درگیرمان می کند .این فیلم را بارها باید دید!

Big Brawl

64452746209

تقصیر دامن قرمز تنگ تو بود!

اولش فکر کردم تقصیر باسن قشنگ تو بود که عاشقت شدم .بعد بیشتر با خودم کلنجار رفتم و آن وقت تازه فهمیدم عشق بدون هیجان های فیزیکی چیز مزخرفی از آب در خواهد آمد .یک لحظه فکر کن اگر من و تو در همان بعد ازظهری که عشق بازی کردیم این کار را به آینده می سپردیم تا به وقت معین اش انجام بپذیرد همین حالا در کجای کارمان بودیم . مگر می شود مثل احمق ها دائما هوای نفس را کشت و آیه الکرسی خواند تا شیطان رجیم از ما دل بکند و ما اندر خم کوچه عاشقی در جا بزنیم .یک وقت فکر نکنی دارم هزل می گویم .کمی سرت را بالا نگه دار تا خوب نگاهت کنم .اصلن اجازه بده چانه ی قشنگت زیر دو انگشت دست راستم باشد تا صورتت را بهتر نگه دارم و دیوانه وار نگاهت کنم .خب اگر تو دامن قرمز با بلوز یقه هفت قهوه ای ات را نپوشیده بودی و آنقدر تنگ نبود دامن ات که باسن ات چسبان و هوس ناک باشد هرگز شاید با هم سکس نمی کردیم .چه کسی گفته باید هوای عشق بازی را با تمایلات جنسی قاطی نکنیم .مگر می شود عاشق روح بود و بس .تکلیف بدن زن و مرد در این وسط چیست .باید تا به وقت عقد کردن صبر کنیم تا همه چیز شرعی و عرفی باشد .این حرف ها ی ابلهانه حالم را به هم می زند .کافی ست از خانه بیرون بروی تا ببینی چند درصد زوج ها قبل از خواندن خطبه عقد با هم سکس کرده اند . نگاه به اخبار همین چند روز پیش بیانداز .چهل درصد طلاق های کشور از بی تفاوتی های جنسی زنان و مردان است .راحت بگویم یعنی این چهل درصد از سکس و هم بستریشان لذت وافر نمی برند .در دبستان و دبیرستان و در دانشکده ها کدام استاد و معلم به دانشجویان تمرین عشق بازی کردن یاد می دهد .نمی خواهم بگویم که گونیا و خط کش به دست بگیرند و در معادله های دو مجهولی و چهار مجهولی تمرین کیاست و اخلاقیات بدهند . سرت را به درد نمی آورم .ولی خودت بهتر از من می دانی در همین جمع های روشنفکری داخل و خارج چند درصدشان به فکر خیانت نیستند .چند درصدشان با مردها و زنان های همدیگر هم خوابگی می کنند .چند درصدشان کتاب را به زمین می گذارند تا فرصت های سوخته جنسی شان را باز پروری بکنند .چند درصدشان هوس سکس با دخترکان نارس دارند .چند درصدشان تب نوبه دارند و چند درصدشان به هزاران فرصت تازه برای عشق بازی فکر می کنند .فکر می کنی همه شان به فکر این هستند که کار مملکت به کجا ختم خواهد انجامید و نقش خودشان در این وسط چیست و… . ببین خواهش می کنم چشم هایت را نبند و به چشمان من نگاه کن .سرت را هم پایین نیانداز .دارم باهات حرف می زنم .چند درصد نویسنده هایی که کتاب چاپ کرده دارند با خواننده های جدید طرح دوستی می ریزند .با زنان شوهر دار و دخترکان جویای نام . فکر می کنی همه شان عوضی هستند و در منجلاب جنسی غوطه می خورند .ببین خوب نگاه کن .روانی های شهری درصدشان دارد می رود بالا .خیلی ها از پله ها پایین نمی توانند بیایند. دلشان می خواهد همان جا روی پله ها بنشینند و تکان هم نخورند. خیلی هاشان دلشان می خواهد از پله ها خودشان را پایین پرت کنند .هم خواب عزیزم به یاد داشته باش برای خیلی از نسل سوخته ها سکس کردن فقط یک بهانه ی بزرگ است و بس .حتی ارضا شدنشان هم از روی هوس نیست و وقتی در پایان عشق بازی آزاد می کنند انرژی خودشان را نه از روی تمایلات فیزیکی است بلکه یک نوع فواران برون رفت روح سرخورده است . حاشیه نمی روم ولی به یاد داشته باش چه در داخل و چه در خارج خیلی از ما ها دلمان می خواهد شانه ای را پیدا کنیم که آرام و بی دغدغه باشد و بس .نه بیشتر و نه کمتر .

Older entries »