کودکی گم شده
مکانی برای آرامش و شعر و زندگیبایگانیِ ژانویه 6, 2009
طلاق از دیوار سایه ها
فکر کن همین حالا فردا شده ! هیزم شکن مهربان ما با کنده ی چوب کوچکی از جنگل کنار خانه مان می گذرد بی آنکه کاری به خورشید خسته ی آسمان داشته باشد . دیوار سایه ها تک سلول های ذهنمان را در هم پاشیده و فرصت تولد تازه را از ما گرفته بی آنکه حتی کوچکترین شانسی برای بقای جلبک های تک ساختی داشته باشیم . در خانه را می زند .تبرش را کنار در می گذارد .چفت بسته را باز می کند .پاپوش اش را در می آورد .پرده ها را به کناری می زند تا نور خسته کمی استراحت کند .نقشه ی راه به روی صفحه ی مینچ مارپیچ زنان در حال میان بر زدن است .چشم ها گم شده و دست ها بی حرکت در گوشه ی خانه هوا را می شکافد بی آنکه شریان های ارتباطی راهبر نبض های زده شده باشد .قاضی جنگل شروود انگشت اشاره اش را به دهان می زند تا تر شده ورق ها را برگرداند .ردیف سکه های نقره ای روی میز مفرغی را پوشانده واستوانه های میز مهمان من و تو هستند تا رو به قاضی نگاه دوخته باشیم تا حکم طلاق از دیوار سایه ها را صادر کند .مهریه سکه های نقره آنقدر زیاد است که وسوسه ی عمری بی دغدغه را برایمان مهایا میسازد .ذهن مان راه به خطا رفته بود چون فکر می کردیم همه ی سکه ها در توبره پارچه یمان قرار خواهد گرفت ولی قاضی دست از خواندن کشید و گفت : حتی اگر حکم جدایی را بدهم تنها هر ماه یک سکه از آن ما خواهد بود . از خیر سکه ها گذشتیم چون دردی دوا نمی کرد .هیزم شکن مهربان اتش بزرگی به راه انداخت تا در لابه لای شعله ها خودمان را باز بیابیم و دست از سایه ها برداریم حتی شده با طلاق مجازی ! کتابچه ی طلاق را با امضا ی توافق شده از دست قاضی گرفتیم تا بدون به چنگ آوردن حتی یک سکه- خلاص از تنگی نفس گیر شویم . از کلبه که بیرون آمدیم هوا منفی هشت بود .تبر هیزم شکن را برداشتیم و شروع به نواختن تک تک دیواره های چوبی خانه شدیم .میخ ها از چوب ها کنده می شدند و زهوار خانه از هم می پاشید .شیشه ها -راه به نور خسته خورشید دادند تا بی هیچ محفظه ای نور تابیده شود حتی اگر خانه ای از پای بست ویرانه شده باشد .دل صاف رودخانه و خنده های بی قطع تو- تبر را خنک می کرد تا به کار ویرانی اش برسد .حالا که طلاق از دیوار سایه ها گرفته بودیم راحت تر می توانستیم نفس بکشیم و چند فرسخ آن ورتر به کمک همین تبر خانه ی چوبی دیگری می ساختیم .چفت وبست محکمی به در خانه می زدیم .پرده های روشن به پنجره ها می آویختیم و شومینه ی تازه ای می ساختیم .به خوبی می دانستیم اسم تازه ای برایمان می گذاشتند ولی بی هیچ دلهره و هراسی به تبرزدنمان ادامه می دادیم چون با ویرانی به همه چیز می رسیدیم .


