کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

بایگانیِ ژانویه 17, 2009

تقصیر دامن قرمز تنگ تو بود!

اولش فکر کردم تقصیر باسن قشنگ تو بود که عاشقت شدم .بعد بیشتر با خودم کلنجار رفتم و آن وقت تازه فهمیدم عشق بدون هیجان های فیزیکی چیز مزخرفی از آب در خواهد آمد .یک لحظه فکر کن اگر من و تو در همان بعد ازظهری که عشق بازی کردیم این کار را به آینده می سپردیم تا به وقت معین اش انجام بپذیرد همین حالا در کجای کارمان بودیم . مگر می شود مثل احمق ها دائما هوای نفس را کشت و آیه الکرسی خواند تا شیطان رجیم از ما دل بکند و ما اندر خم کوچه عاشقی در جا بزنیم .یک وقت فکر نکنی دارم هزل می گویم .کمی سرت را بالا نگه دار تا خوب نگاهت کنم .اصلن اجازه بده چانه ی قشنگت زیر دو انگشت دست راستم باشد تا صورتت را بهتر نگه دارم و دیوانه وار نگاهت کنم .خب اگر تو دامن قرمز با بلوز یقه هفت قهوه ای ات را نپوشیده بودی و آنقدر تنگ نبود دامن ات که باسن ات چسبان و هوس ناک باشد هرگز شاید با هم سکس نمی کردیم .چه کسی گفته باید هوای عشق بازی را با تمایلات جنسی قاطی نکنیم .مگر می شود عاشق روح بود و بس .تکلیف بدن زن و مرد در این وسط چیست .باید تا به وقت عقد کردن صبر کنیم تا همه چیز شرعی و عرفی باشد .این حرف ها ی ابلهانه حالم را به هم می زند .کافی ست از خانه بیرون بروی تا ببینی چند درصد زوج ها قبل از خواندن خطبه عقد با هم سکس کرده اند . نگاه به اخبار همین چند روز پیش بیانداز .چهل درصد طلاق های کشور از بی تفاوتی های جنسی زنان و مردان است .راحت بگویم یعنی این چهل درصد از سکس و هم بستریشان لذت وافر نمی برند .در دبستان و دبیرستان و در دانشکده ها کدام استاد و معلم به دانشجویان تمرین عشق بازی کردن یاد می دهد .نمی خواهم بگویم که گونیا و خط کش به دست بگیرند و در معادله های دو مجهولی و چهار مجهولی تمرین کیاست و اخلاقیات بدهند . سرت را به درد نمی آورم .ولی خودت بهتر از من می دانی در همین جمع های روشنفکری داخل و خارج چند درصدشان به فکر خیانت نیستند .چند درصدشان با مردها و زنان های همدیگر هم خوابگی می کنند .چند درصدشان کتاب را به زمین می گذارند تا فرصت های سوخته جنسی شان را باز پروری بکنند .چند درصدشان هوس سکس با دخترکان نارس دارند .چند درصدشان تب نوبه دارند و چند درصدشان به هزاران فرصت تازه برای عشق بازی فکر می کنند .فکر می کنی همه شان به فکر این هستند که کار مملکت به کجا ختم خواهد انجامید و نقش خودشان در این وسط چیست و… . ببین خواهش می کنم چشم هایت را نبند و به چشمان من نگاه کن .سرت را هم پایین نیانداز .دارم باهات حرف می زنم .چند درصد نویسنده هایی که کتاب چاپ کرده دارند با خواننده های جدید طرح دوستی می ریزند .با زنان شوهر دار و دخترکان جویای نام . فکر می کنی همه شان عوضی هستند و در منجلاب جنسی غوطه می خورند .ببین خوب نگاه کن .روانی های شهری درصدشان دارد می رود بالا .خیلی ها از پله ها پایین نمی توانند بیایند. دلشان می خواهد همان جا روی پله ها بنشینند و تکان هم نخورند. خیلی هاشان دلشان می خواهد از پله ها خودشان را پایین پرت کنند .هم خواب عزیزم به یاد داشته باش برای خیلی از نسل سوخته ها سکس کردن فقط یک بهانه ی بزرگ است و بس .حتی ارضا شدنشان هم از روی هوس نیست و وقتی در پایان عشق بازی آزاد می کنند انرژی خودشان را نه از روی تمایلات فیزیکی است بلکه یک نوع فواران برون رفت روح سرخورده است . حاشیه نمی روم ولی به یاد داشته باش چه در داخل و چه در خارج خیلی از ما ها دلمان می خواهد شانه ای را پیدا کنیم که آرام و بی دغدغه باشد و بس .نه بیشتر و نه کمتر .

گزارش به پری

هر برگی که به دست می گیرم نه سفید است و نه کاهی .بین این دو رنگ هی می چرخد .قلمی که به دست می گیرم معمولن مارک بیک است .از روان نویس به ندرت استفاده می کنم .از مداد مارک فابر کاستل بیشتر فایده می برم .انگشت اشاره دست راستم را خیلی دوست دارم .چون تایپ را برایم انجام می دهد .دیوار اتاقم از چوب ساخته شده و دور تا دورش را پر از پوستر فیلم های دوست داشتنی ام کرده ام .میز چوبی ام دقیقا در اوریل هزار و نهصد و هشتاد و یک ساخته شده همان سالی که در سلول کوچکم روزها و شب ها را می شماردم .قالیچه ی زیر پایم ایرانی است و دو سال پیش در بازار روز یکشنبه از مادام تسو خریده ام .همان بانویی که بیشتر از دو بار ندیدمش .یک بار در بازار و یک بار در تخت خواب بزرگش ! گوشی موبایلم ان 95 است . در ماه جولای آی فون جدیدم را می خرم .کمد لباس هایم پر از شلوار و لباس های نو هست .در حراج ماه دسامبر همه شان را خریده ام .هنوز از عطری که مارسیا برایم خریده استفاده می کنم .دیوار روبروی میزم از دو عکس بهترین کسم پر شده .همانی که برایش رویاها در سر دارم . لب تاپ اپل ام را خیلی دوست دارم .هم کوچک است و هم کارا یی خوبی دارد .رایزنی های روزانه و شبانه ام هم را با همه دوستانم ادامه می دهم .چه مسلمانش و چه مسیحی و چه یهودی اش . به شکلی دارم تربیت می شوم که دیگر مثل سابق نباشم .کم حرف تر و پخته تر .حس های درونی ام را فقط در وبلاگ و داستان هایم می نویسم .احتیاج به این ندارم که حتما و حتما گوشی برای شنیدن داشته باشم . در چت های روزانه ام کمتر واژه خرج می کنم .به مرکز فیلم دانشکده می روم و همه ی فیلم های عمرم را تماشا می کنم .هر فیلم دوبار ! فعلن از سینمای دهه سی شروع کرده ام .تماشا کردن فیلم لذت بخش ترین قسمت زندگی روزانه ام هست .در کافی شاپ کارولاین همه چیز برفق مراد هست .فقط میشل اخراج شده .دلیلش را نپرسیدم .کارولاین دوست پسر گرفته .حسابی دارد خوش می گذراند .بقیه هم سالم هستند .آماندا برای گردش شش ماهه به سمت تایلند الی نیوزلند رفته .مادر فرانچسکا دوباره به سیسل برگشته .نوه اش را با خودش برده تا این جا سر از خانه های فساد بیرون در نیاورد ! میکیس هم دارد کار خودش را می کند .آخر هفته با او کار می کنم .هنوز هم معتقدم بهترین آبجوی دنیا قبرسی است .سه شب پشت سر هم خواب رفیق یهودی ام را دیدم و امروز که به اسرائیل زنگ زدم مادرش گفت برای سربازی احضارش کرده اند .اسماعیل رفیق فلسطینی ام به دمشق رفته تا شاید بتواند خبری از خانواده اش بگیرد .دنیا بد جوری به هم ریخته .فردا هم اوباما رئیس جمهور می شود ! همین حالا پس از نوشتن دوش می گیرم و برای دیدن فیلم بعدی به فیلم خانه ی دانشکده می روم .امیدوارم هفته خوبی داشته باشی رفیق !