کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

در لابه لای رویاهای خیس

وقتی با کرولاین صحبت می کنم برایم دانش بی پایانش در باره ی آدم ها و تحرکات فکریشان بسیار جالب توجه است .سی و سه سال سن دارد و به ادبیات انگلیس و ایرلند بسیارمسلط .دیشب با هم به جلسه سوسیالیست های شهر رفته بودیم .دولت نقشه ی جدیدی برای فرودگاه هیترو کشیده و این باعث مسائل بروز مشکلات محیط زیستی خواهد شد .آنچه در این جلسه توجم را جلب کرد نه نگاه سبز سوسیالیست ها بود بل نگاه کاملن چپ شان به همه چیز و همه کس بود .از اوباما و از براون حرف زدیم .کرولاین از دوبلین شهر زادگاهش صحبت کرد و بحث به جویس کشیده شد .از اولیس حرف زد و از تنهایی های جویس .از چشم هایش گفت و از غم غربتی که در پاریس کشید .چارلی که جلسه را می گرداند از من پرسید نگاه تو به عنوان یک خارجی به انگلیس و فرهنگ مسلط غالب بر جزیره چیست ؟ برایش از همه ی تجربه هایم گفتم .از اینکه روز به روز غشای ظاهری مردم برایم بازتر می شود .از محافظه کاریشان و گاه دو رو بودنشان و از نگاه های نافذ و در عین ترسانشان .از این گفتم که از نگاه توریستی ام مدت هاست دست کشیده ام و در روز و شب هایم ساعت ها به چهره شان دقت می کنم و به زبان بدنی شان توجه ی بیشتری می کنم .کاری به حزب کارگر و یا محافظه کار ندارم .به خوبی می دانم در وقت منافع ملی شان به یک جور فکر می کنند .اریکا که در بغل دستم نشسته بود از نگاه جنسی مردم پرسید .به عنوان یک ایرانی نگاهم چیست. برایش گفتم اوایل فکر می کردم تمامی ذهنشان به هم خوابگی و سکس است ولی حالا فکر می کنم شصت درصد ذهنشان به این مسئله توجه ی بسیاری دارد .از طبقه ی پایین که بگذریم .نگاه طبقه متوسط و بالا به سکس و هم آغوشی بیشتر از ارضا شدن فیزیکی ارضای روحی شان می باشد .گرچه یک انگلیسی در وهله اول انسان است و بعد انگ غربی بدان می خورد .برای اریکا این نوع حرف زدنم جالب بود .برایش توضیح دادم همه ی ما چه شرقی و چه غربی در برهه ای از زمان بسر می بریم که تنهایی های خودخواسته و یا تحمیل شده از بالا توان مان را ذایل می کند .بیشتر از آنکه به رویاهای خیس فکر کنیم در این روزها به بیکار شدنمان توجه می کنیم .اوضاع اقتصادی روز به روز بدتر می شود و این نباید ما را از توجه کردن به خودمان دور کند .کرولاین گفت .من هم موافقم .همین دیشب با دوست پسرم سکس می کردم بیشتر از آنکه به هم آغوشی ام توجه کنم به کار فردا و اوضاع و احوال مالی فکر می کردم .با صدای بلند خندید و از اینکه رک حرفش را زده معذرت خواهی کرد .جلسه که تمام شد .باران شروع به باریدن کرده بود .برایش مطلب جدیدم را ترجمه کردم و از سالهای شصت حرف زدم .آنقدر مشغول شده بودم که یادم رفته بود کلاهم را روی سرم بیاندازم .کرولاین زحمتش را کشید و برای خوردن آبجو به بار مایکل دعوتم کرد .پشت پنجره رو به خیابان نشستیم و فرو آمدن دانه های درشت باران را تماشا کردیم .

هنوز هیچ دیدگاهی دریافت نشده »

دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>