به چشم هایش نگاه کردم و گفتم میشه قلبم را دوباره به من بدهی .با خنده ی احمقانه ای نگاهم کرد و گفت : نه ! چشم هایم را برای لحظه ای بستم و وقتی بازش کردم در برابر نگاهم نبود .غیبش زده بود و یا اینکه از نگاهم دورش کرده بودم .در هر دو حالت لحظه ی خوبی بود چون پس از ماه ها احساس کردم تکه سنگینی از وجودم کنده شده و سبک شده ام . حالا با خیال راحت می توانستم به پاریس بروم بدون اینکه وبال گردنم باشد!! وقتی ازش خواستم قلبم را پس بدهد فکر می کردم مثل یک عاشق واقعی دارم رل خودم را بازی می کنم ولی همش نمایش بود و خودم هم بعدان فهمیدم .این چه عشقی بود که وقتی از هم گسسته شد سبک ترم کرد و نه سنگین تر ! این چه دل بستگی عمیقی بود که با یک خدا حافظی و با یک نه گفتن به من پایان گرفته بود .وقتی نگاهم را از او برداشتم انگار نورهای ضیعف اتاق دوباره با ولتاژ قوی شروع به بارش نور کردند .بارها سر رفتن و یا نرفتن به پاریس بحث و جدل داشتیم .از فرانسوی ها متنفر بود و من عاشق کوچه پسکوچه های پاریس .این همه در جزیره گشته بودم ولی دریغ از یک کوچه دلبخواه ! این همه سگ دو زده بودم تا کمی عطر خوش بختی پیدا کنم ولی نه عطر پیدا کردم و نه بوی خوشش را .این همه عشق بازی کردم ولی دریغ از یک لحظه ی خوش پس از سکس .همه ی توان فیزیکی ام را هدر داده بودم تا فقط او رخوت روح و تن اش را کم بکند و لاغیر ! این همه بوسه های گرم و عاشقانه همه اش باد هوا شد و رفت چون هم آغوشی ما دونفر یک جاده ی یک طرفه بود .پشت میز نشستم و برای آدلا دوست فرانسوی ام نامه نوشتم .برایش گفتم همان خانه ای که شرحش را برایم داده بود اجاره کند .با همان قیمت و لوکیشنی که گفته بود .رو به رودخانه ی سن .این قدر کار کرده بودم که خرج یک سال ماندن در پاریس را داشته باشم .دوچرخه ی خودم را با خودم می بردم تا از هزینه ها ی ترانسپورت کم بکنم خانه مبله بود و آدلای مهربان همه ی کارهایش را جور کرده بود .دوست قدیمی ناتاشا و رفیق این سالهایم .برایش نوشتم از او جدا شدم تا تک و تنها به پاربس بیایم .برایش گفتم که شماری جدید خانه اش را ای میل کند تا در اولین فرصت به او زنگ بزنم . عکس های یادگاری با او را از در و دیوار برداشتم تا چشم هایم عادت به ندیدنش بکند ولی به خوبی می دانستم با خاطراتش که نمی توانستم خداحافظی بکنم . نامه های رد و بدل شده ی خودمان را در فایل قرمز- آبی جدید گذاشتم و عکسی را که در آدلاید با هم گرفته بودیم را رویش چسباندم . نامه را تمبر زدم و از در خانه بیرون زدم تا قبل از ساعت یازده پست چی نامه ام را برای آدلا ببرد .
کودکی گم شده
مکانی برای آرامش و شعر و زندگیهنوز هیچ دیدگاهی دریافت نشده »
دیدگاه شما
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>


