کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

آرشیو برای فوریه, 2009

وقت نهار

تا ده صبح کار کردم و حسابی گشنه ام شده بود .به کرولاین گفتم : نظرت چیه من برم خونه یه غذای ایرونی درست کنم برای تو هم بیارم ؟ با خنده ی بلند همیشگی اش گفت : خب چرا معطلی ایرانی جان بدو ! کوله ام را رو دوشم انداختم و به دو به خانه رفتم .از یخچال گوشت ریز شده رو در آوردم و با مخلفاتی که شب قبل درست کرده بودم شروع به پختن کردم .همه ی ادویه ها مال ایران بود و عطرش مستم کرده بود .غذا که آماده شد ظرف خودم را از کابینت در آوردم و با خیار شور و گوجه و سس سفید و چند تا چیز دیگر نهارم را خوردم و در ظرف مخصوص کرولاین غذایش را ریختم .کیکی را که از دیشب در یخچال مانده بود را هم برداشتم تا در وقت استراحت با شیر قهوه بخورم .امروز فقط هوس خوردن دارم .هر چه ایرونی تر بهتر .مردم این همه غذای قاتی و پاتی خوردم !

یکشنبه ساعت چهار و پنجاه دقیقه

با گوستاو از خانه بیرون آمدیم و تا خود شهر پیاده رفتیم .روز یکشنبه ی آفتابی و قشنگی بود .مارسیا پایش پیچ خورده بود و مجبور به ماندن در خانه .گوستاو روی شانه ام نشست و با نوکش پره های مانده به کتم را قیچی می کرد .امروز صبح که از خواب بیدار شدم آفتاب تمام قد خودش را به داخل اتاقم انداخته بود و بی آنکه شرمگینی سابقش را داشته باشد بی دریغ هوا را مهربان کرد و ملافه ها دیگر سنگینی شب قبل را نداشتند .با چهره ی خندان صورت مارسیا را بوسیدم و دستم را به طرف گوستاو دراز کردم .از وقتی که بالهایش درست شده کمتر در خواب ناله می کند و دائما در فضای خانه پرش را به لابه لای هوا فرو می کند .سر راه گوشی پری را از مغازه ی آقای والسون تحویل گرفتم و یادم انداخت که به پری بگویم با هم حسابی ندارند چون شب قبل خانه ی والسون را با پرهایش نقاشی کرده بود و پولی هم در این میان نبود ! به پری زنگ زدم اگر وقت داشت سری به مارسیا بزند .گوشی اش را برنداشت مجبور شدم برایش پیغام بگذارم .از کنار پارک که گذشتیم گوستاو برای لحظه ای از روی شانه ام جدا شد و با دوستان سابقش سلام علیکی کرد .از ادب اشرافی گوستاو خیلی خوشم می آید .مدل حرف زدنش مثل عالیجناب های قرن هجدهم است .خانم من! آقای من ! از دهنش نمی افتد .خب گوستاو هست دیگر ! اجازه ندارم به او بگویم چگونه حرف بزند .رابطه اش با پری و مارسیا عالیست .سه تایی با هم روزگار خوبی دارند .گرچه مارسیا هیچ وقت در وقت مکالمه شان گربه ی خانم میشیگان را فراموش نمی کند .سرجهازی ماست و واقعان نمی دانیم بدون او چه باید بکنیم .سه روز پیش با دوست دخترش حرفش شده بود و به حالت قهر از خانه بیرون رفته بود و حسابی خانم میشیگان را نگران کرده بود .کت بلندم را پوشیدم و ساعت ده شب به کنار اسکله رفتم .پایش را روی هم گذاشته بود و سیگار برگ بلندی را می کشید .خیلی وقت بود این کار را نکرده بود حتما حسابی غمگین بود که سیگار می کشید! کنارش نشستم و سیگارم را روشن کردم .نیم ساعتی که شد خودش بلند شد و به طرفم آمد و گفت میشه منو بغل کنی به آغوش گرم احتیاج دارم .دست هایم را بلند کردم و گفتم حتما رفیق ! بازوهای من همیشه برای دوستم باز هست .گوشه چشمش را پاک کرد و تا خود خانه حرف نزدیم .حتما به وقتش خودش حرف خواهد زد .کافه های شهر بسته بودند و سکوت و سکوت تمام جزیره را فرا گرفته بود .گاهی اوقات چقدر من این آرامش اش را دوست دارم .به دوستان گوستاو دانه گندم و خورده های نان دادیم و تمام خط ساحلی را پیاده گز کردیم .گوستاو هم دارد به خوبی یاد می گیرد در تنهایی های من سهیم باشد و به وقت معین حرفش را بزند .حالا با داشتن دوست های خوبی مثل او و گربه خانم میشیگان روزها بهتر عبور می کند و صافی های روحم بهتر از قبل عمل می کنند . موقع برگشت از داروخانه سر کوچه پماد برای مارسیا خریدم و در راه دعا کردم حالش بهتر شود اصلن طاقت بیماری عزیزم را ندارم !

ساعت خورشید

بیش از آن که فکر کنی اتفاق تازه رخ خواهد داد .بیش از آنکه حتی بغل دستی ات از ماجرا خبردار شود خبر تازه در بستر رویاهای تو جاری می شود و بیش از آنکه وقت کافی برای پردازش آن داشته باشی در رگ و پی ات جریان پیدا می کند .نگاه نکن ! فقط شاهد زنده ی این ماجرا باش و بس .نه مرگ و نه تولد هیچ گاه نمی تواند آن چیزی را به تو بدهد که خواهانش هستی .پس بی آنکه رنجی به خودت بدهی واقعیت های نو را بپذیر .چه فرقی می کند که تو با دست هدیه را بگیری و یا با قلبت .آنچه مهم هست این است که خودت باشی و نه مرد و یا زن دیگری .در بافت های به هم پیچیده ی زندگی تازه ات اصلن و ابدان عجله نکن .همه چیز به وقت معین اش بر تو نازل خواهد شد .به این و آن هم فکر نکن .انگار در این جزیره تنها ساکنش تو هستی و هیچ جنبده ی دو پایی در همسایگی تو زندگی نمی کند .با ساعت خورشید بیدار شو و یا ساعت ماه به خواب برو .هیچ چیز به هم نخواهد خورد مطمئن باش ! این همه سال در خواب و بیداری بسر برده ای این چند وقت باقی مانده را به آهستگی گذران کن .باور کن هیچ اتفاق حال به هم زنی پیش نخواهد آمد .همین روزهای خودت را نگاه کن .ادم های تازه و کهنه جایشان را به طور مرتب و مساوی عوض می کنند و با حرکت دست و زبان شان کلمات تازه به تو می آموزند .پس خدایت را شکر کن و بی هیچ عنوان و بهانه ای فقط زندگی کن .خودت بهتر از هر کس دیگری در جزیره می دانی که تو تنها ساکن متحرکش هستی .باز هم تکرار می کنم به هیچ جنبده ی دیگری به جز آنی که در رویاهایت دوستش داری فکر نکن.تنها خواهش من از تو همین است .

یکشنبه ساعت پنج عصر

درست یادم نمی آید کی بود ؟ ولی هنوز ساعت و روز یکشنبه اش را به یاد دارم .ساعت پنج عصر بود و در ترافیک تخت طاووس_ قایم مقام فراهانی گیر کرده بودم .وای که چقدر از چراغ قرمز این تقاطع بدم می آمد ولی خب مسیر هر روزه ام بود و باید روزی حداقل چهار بار ازش عبور می کردم .چند پلاک آن ورتر از آب میوه گیری خانه ی تو بود و بهتر بگویم گالری نقاشی و سایه سرا به قول خودت . خیلی وقت بود که نقاشی ها و طرح هایت را دنبال می کردم خانم واثقی معرفی کرده بود و چقدر حس و حال در تک تک کارهایت موج می زد .بیشتر از هر چیزی تنهایی و رنگ های تند که به عمد نقش می زدی تا از درونت فرار کنی توجه ام را جلب کرده بود .قد و قواره متوسط و چهره سبزه و پوشش ساده تو باعث شد در ساعت آشنایی از تو خوشمم بیاید .کاری از عهده ی من بر می آمد که برایت انجامش دادم .وقت نهار بود و تو به رستوران نزدیک گالری ات دعوتم کردی تا شاید تشکری باشد گرچه چون خانم واثقی سفارش ات را کرده بود انجام دادم وگرنه کار شاقی نبود .به رستوران رفتیم و و در میانه خوردن نهار حرف های تازه زدیم و چقدر از لحن و حرکات دست و زبانت خوشم آمده بود .برای اولین بار نبود که زن نقاشی را می دیدم .خیلی ها آمده بودند و از خاطرم به سادگی رفته بودند .تو چیز دیگری بودی .وقتی حرف می زدی نگاهم به چشمان و تند و تیز حرف زدنت خیره مانده بود .بیشتر از آنکه غذا بخوری برایم از گذشته ات حرف زدی و این که پس از آزادی از زندان در سال شصت و پنج به مدت دو سال زیر نظر دکتر روان پزشک بودی و فریادهای شبانه ات امان همسایه ها را بریده بود و پدر و مادرت مجبور شده بودند به روستای زادگاهشان برگردند تا تو در طبیعت و سکوت آرامش پیدا کنی .قبل از زندان نقاشی می کردی و این بازگشت باعث شد که دوباره نقش زنی را شروع کنی .روستای تو در کناره ی مرداب بود و برای رفت و آمد مجبور به استفاده از قایق محلی بودی .مدت کوتاهی که گذشت دیگر به قایق ران احتیاجی نداشتی و خودت مسیر هر روزه ات را به تنهایی قایق رانی می کردی .مثل خودم عاشق ون گوگ بودی و چقدر کپی از کارهایش در گالری ات بود .پدرت به کمک اهالی روستا کلبه چوبی قشنگی برایت درست کرده بود و چقدر این کارگاه _ خانه کمک حالت بود .خیلی زود فریادهای شبانه ات کم و کمتر شد و کمتر از سه سال دوباره به شهر برگشتی .سال شصت و هشت شده بود و تو دختر بیست و شش ساله ی زیبا به تنهایی زندگی ات را می چرخاندی گرچه پدر دورا دور مراقبت بود . ماه و سالها دوباره نقش و نگارش را به تو نشان داد و پختگی و ظرافت تازه در همه کارهایت جلوه بهتری پیدا کرد .گرچه کودکی ات را از دست داده بودی و بین جوانی و پیر سالی گم شده بودی گرچه سنی از تو نمی گذشت .پاتوق سینمایی ات عصر جدید بود و گالری نقاشی در خیابان وصال شیرازی .راستی شاید در همان جا بود که برای اولین بار دیده بودمت ولی خب شاید هم نه .آشنایی من و تو خیلی زود به دوستی زیبایی تبدیل شد هر دو درد مشترک و کودکی گم شده داشتیم .با هم کوه می رفتیم و ساعت ها حرف می زدیم .فرقی هم نمی کرد چه چیزی برای گفتن داشته باشیم .برای اولین در خانه ی دانشجویی ام بود که استکان عرق بالا انداختیم و چقدر از مستی تو خوشم آمده بود .ملایمتر و کم حرف تر شده بودی و البته قشنگ تر !پس از سالها اطلاعات اجازه خروج به تو داد و تو بی درنگ راهی پاریس شدی و باز یکشنبه روزی بود در ساعت پنج صبح که به فرودگاه مهر آباد رفتیم تا بارت را تحوبل بدهی و برای همیشه ایران ترک کنی .وقتی بوسه آخر را به گونه ات زدم بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد درست مثل همین حالا که خبر مرگت را شنیده ام ! بیخود نبود که از خواب بیدار شدم چون پدرت زنگ زده بود و برای مراسم خاک سپاری ات به پاریس دعوتم کرده بود .ببین ! اجازه بده در من هیچ وقت تو نمیری چون رفیق خوب قشنگ من بودی و هستی ودر جای تازه خیلی مراقب خودت باش خیلی خیلی !

اوه ! خانم آلیسون

به شارن گفتم امروز چه قشنگ شده ای تو ! گفت : اوه ! ممنون هادی جان ! چشمات قشنگ می بینه ! همین چند روز پیش به او این را یاد داده بودم .خنده ام گرفت و گفتم خب خوشگل شده ای و باید این را به تو می گفتم .شارن دستی به موهایش کشید و گفت : فقط ریمل زده ام و خط ابروهایم را کمی بیشتر نقاشی کرده ام . وگرنه خودت می دانی از آرایش غلیظ خوشم نمی آید شبیه جنده های مرکز شهر می شوم . با خنده گفتم می دانم شارن عزیزم .بیا با هم اسپند دود کنیم تا چشم نخوری ! کرولاین از گوشه ی کافه شاپ داد زد من چطور شده ام بچه ها ؟ شارن گفت امروز بد نیستی ولی رنگ و رویت حسابی پریده .مثل دختر بچه ها به طرف کوله اش رفت و تند و تند سرخاب به خودش مالید !! از دست این دو تا من هر روز کلی می خندم .روحیه ی شادشان همه ی تلخی های شبانه ام را از بین می برد . امروز کافی شاپ حسابی شلوغ شده بود و کلی نان و کره و مربا فروختیم .مثل هر روز نان های مصرف نشده را داخل کیسه کردم تا برای مرغان دریایی ببرم .ساعت دو که شد کارم را تمام کردم تا برای رفتن به دانشکده خودم را آماده کنم .خانم آلیسون تاکید زیادی کرده بود که مشق ام را برایش ببرم .هفته پیش آخرین تانگو در پاریس را در کلاس نشان داد و قرار شد بچه ها متنی برایش بنویسند .من هم از شخصیت پل و دخترک بیست ساله ی فیلم داستانکی نوشتم .چهار ضفحه شده بود و خودم کم و بیش ازش راضی بودم .زنجیر دوچرخه ام پاره شده بود و مجبور شدم پیاده به سر کلاس بروم .باران می بارید و شهر حسابی شلوغ شده بود .پیاده از میان بر به سمت جنگل کنار دانشکده رفتم تا زودتر خودم را به کتابخانه برسانم چون یادم رفته بود مشقم را پاک نویس بکنم . آلیس هم کلاسی ام مثل همیشه پشت کامپیوتر نشسته بود و داشت از روی اینترنت مشق اش را کپی می کرد .وای اگر خانم آلیسون اورا سر این کار می دید حسابش را می رسید .چون تعهد داده ایم به هیچ عنوان کپی برنداریم وگرنه !! بقیه بچه ها تو کتابخانه بودند و در حال ویرایش نوشته هاشان بودند .به سمت کلاریس کتاب دار رفتم و کتاب امانتی را پس دادم .ازاین کلاریس مصیبت تر من ندیده ام .همیشه ی خدا از زندگی خودش شاکی هست .خدا می داند چند تا دوست پسر از دست داده .بگذریم به ما چه ربطی داره ! سر ساعت خانم معلم وارد کلاس شد و از همه ی بچه ها مشق هایشان را تحویل گرفت .تند و تند شروع به خواندن کرد و مثل همیشه مرا صدا کرد تا برای بچه ها نوشته ام را بخوانم .مثل بچه ی خوب رفتم و با لهجه ی ایرانی – انگلیسی نوشته ام را خواندم .ولی باور کنید از هیچ کس به اندازه ی خانم آلیسون در جزیره نمی ترسم . خواندنم که تمام شد نگاهش کردم و او مثل همیشه بی هیچ لبخندی نگاهم کرد و گفت : هادی کارت خوب بود برو سر جایت بنشین لطفا !! آلیس و مایکل و لورا هم صدا کرد تا مشق شان را بخوانند .قلبم هی می تپید .می ترسیدم دوباره صدام بکند و بگوید باز هم حرف اضافه را در نوشته ام رعایت نکرده ام .ولی این بار گفت این هادی باید وقتی رمانش را تمام بکند به این فکر کند که با مشهور شدنش چه باید بکند .هاج واج نگاهش کردم اصلن انتظار شنیدن این حرف را از زبانش نداشتم .اوه ! خدای من این همان خانم معلم بد اخلاق من است ؟ از جایش بلند شد و گفت به طور دقیق آن چیزی را که در خود فیلم و داستان بوده درک کرده و به زبان خودش بیان کرده .از نوشته هادی و آلیس خوشم آمده و حتما در مجله دانشکده چاپش خواهیم کرد . یواشکی موبایلم را درآوردم و با تکث به مارسیا خبرش را دادم .تمام خستگی این یک هفته که مشغول نوشتن بودم از تنم درآمد .خدا را شکر !کلاس که تمام شد به طرفش رفتم و تشکر کردم .با قیافه ی عبوسش گفت : لازم نیست تشکر کنی نوشته ات خوب بود و نظرم را دادم .موفق باشی هادی ! اوه خدای من این زن چرا این همه نفوذ ناپذیر است ؟ از کلاس بیرون آمدم و ساندویچی که را که آلیس تعارفم کرده بود خوردم و پای پیاده به سمت خانه رفتم .باران نمی بارید و آی پادم را گوشم گذاشتم و غرق لذت تعریف کردن خانم آلبسون از خودم شدم .

Googoosh

در بزرگ اهدایی آقای خدا

دروازه ی بزرگی که آقای خدا امروز صبح برایم باز کرد ناباورانه بود! مدت ها قبل قولش را داده بود ولی همان طور که شما هم می دانید باید سر حوصله بیاید تا کاری را برای بنده اش انجام دهد .همین جوری شورتی پورتی کارش را انجام نمی دهد .به این هم فکر نمی کند که این خانمه یا آقاهه گناه می کنه آدم حسابیه یا اینکه اصلن خودش هم نمی دونه داره چی کار می کنه .باید بگم آقای خدا کلی هم منشی و کارمند دون پایه و بالا مقام هم داره ولی فکر کنم همه رو به یه چشم می بینه گرچه خدا سال هم سن داره باید به سن و سالش هم فکر کنیم .بگذریم ! شش صبح که از خواب بیدار شدم دیدم باد سردی از زیر در اتاقم به داخل آمده و هر چه پتویم را به روی صورتم و شانه هایم می کشیدم تاثیری نداشت .چشم بسته به شوفاژ دست کشیدم داغ بود .پتو را به کناری زدم و چراغ خواب را روشن کردم .هوا هنوز تاریک بود .از اتاق بیرون زدم دیدم اوه مای گاد ! در خانه از جا کنده شده و به جاش یه در گنده کار گذاشته اند البته میخ و چفت و بست نشده بود.با چشمان هاج واج نگاه کردم .شیشه های شبکه شده به رنگ های گوناگون در را رنگ آمیزی کرده بود .هم خانه هایم همه خواب بودند .دلم نیامد بیدارشان کنم .پرده کلفتی را از انبار درآوردم و حسابی درزهای چارچوب را پوشاندم .کارم که تمام شد به آش پزخانه رفتم و اجاق را روشن کردم و چای را بار گذاشتم !! نان تست شده را داغ کردم کره ی بادامی را با کره ی آغشته به زیتون به رویش مالیدم و با چای شیرین شده خوردم .بوی خوشی در آشپزخانه پیچیده شده بود .پنچره بسته بود بازش کردم از بیرون بویی نمی آمد .خیلی زود فهمیدم این بوی لطیف و آرامش بخش از در اهدایی آقای خداست .آخ که چقدر این پیرمرد را دوست دارم .انگار نه انگار کلی سن ازش رفته .مثل پسر بچه ها هوس های شیرین بنده هایش را برآورده می کند .به خوبی میداند یکشنبه روزی هست که من مثل همه ی یکشنبه ها گل می خرم ولی چون هنوز حقوقم را به حسابم نریخته اند پول خریدش را نداشتم .امروز دو تا کار خوب کرد .یکی اش آوردن یک در بزرگ و دیگری خوش بو کردن خانه . دیشب رفیقم اریکا می گفت : فکر نمی کنی با اعتقاد به خدا داشتن احمق تر می شوی ؟ گفتم خیلی دوست دارم احمق تر باشم چون از این همه فکرهای جورواجور خسته شده ام و به شدت دلم می خواهد مثل احمق ها باورهای خوش بینانه داشته باشم . تازه آن هایی که به هیچ چیز معتقد نیستند کجای دنیا را گرفته اند .خوش بخت زندگی می کنند و کم و کسری ندارند .بگذریم ! صبحانه ام را خوردم ومارسیا را بیدار کردم تا برای پیاده روی به جنگل کنار دریا برویم .( مارسیا خوردن صبحانه را اصلن دوست ندارد .)

Law feyi

فاصله سیاست و فاحشگی

مارسیا می گه چرا مطالب سیاسی تو وبلاگت نمی نویسی و از اتفاقاتی که در کشورت می گذرد انعکاسی تو نوشته هات نشان نمیدهی .بهش می گم اول اون لیوان شراب رو از روی میز به من بده لطفا ! بعدش هم بیا کنارم بنشین تا برات حرف بزنم عشق عزیزم ! با لختی و آرامش موهای سیاه قشنگش را به کناری می زند و روی پایم می نشیند و با وسواسی که داره تکه های ریز مانده از شام را جمع می کند .با سر انگشت انگشت هایم موهایش را شانه می زنم و می گویم .مارسیای من ! چه لزومی دارد از ادا و اطوارهای روشنفکرها ی وطنی و یا خارج نشین حرف بزنم .از کسانی که به طور دقیق عامل رژِیم هستند و با دستگیری های نمایشی رونق مغازه شان را جلوه ی بهتر می دهند .چه لزومی دارد از نویسنده های احساساتی حرف بزنم که وقتی پای حاکمیت باشد انگشت اشاره شان را جلو می آورند تا مبادا حرف نامربوط زده شود .همه غم شان این هست که خدا کارسازی کند و اداره ی سانسور اجازه چاپ به آثار جهانی شان بدهد .بچه روزنامه نگار هایی که هنوز نمی دانند رژِیم با نسل اول و دوم انقلاب چه کرده و ذوق خوشگل شان این هست که خاتمی آمده و دمکراسی حداقلی پیش کش برادر رییس جهمور سابق خواهد بود . برایش از شرایط ایران گفتم که عباس عبدی اش جامعه شناس و آمار بگیرش هست و جلایی پور برادر شهید داده و حجاریان و عطربان فر و غیره محکی برای سنجش اصلاح طلبی .با هم به ویدئوی برادر- رفیق رهبر وقت اکثریت از بی بی سی نگاه کردیم و برایش از اراجیف اش گفتم که یادش رفته همین برادر-رفیق ها رفقای سابق شان را به دادستانی انقلاب لو داده اند .چقدر عمر زیاد خوبه .آدم ها چقدر دروغ گو و بی حیاتر شده اند .از اذری بودنم حالم به هم خورد وقتی برادر – رفیق اکثریت با لهجه ترکی فارسی حرف می زد .مارسیای بیچاره گیج از حرف هایم شده بود ولی من بین فارسی و انگلیسی حرف زدن مانده بودم .لیوان شراب را بالا انداختم و گفتم : ببین عزیزم ! سیاست و آدم های اهلش را دیگر نمی فهم و راحت تر بگویم نمی خواهم درک کنم .چرا باید وبلاگم را برای نمایش حرف های دیگران بگذارم و از دستگیری و کشته شده ها و حرف های آخوند ابلهی بگوم که سنی ها را حرام زاده خطاب کرده .روزنامه ها و سایت ها پر از این اراجیف ها هست .من از خودم می نویسم و از آغوش های گرم و از امید حرف می زنم .دلم می خواهد حتی برای ساعتی دل خواننده ای را دلگرم به زندگی بکنم سعی کرده ام آرزوهایم را تقلیل بدهم برای آنکه بهترین شان را داشته باشم .دلم می خواهد مرد و زنی که از سر کار طاقت فرسا برمی گردند با خواندن من آرام بشوند .چطور می شود به رژِیمی و کارگزارانی اعتماد کرد که دستشان تا آستین غرق در خون هست .چطور می شود امید به اصلاح شدن حاکمیتی داد که رهبر هایشان عامل کشتار دهه شصت هستند .اصلن به این قایل نیستم که کشتار شصت و هفت را باید تافته جدا بافته دانست و فقط به کشتار معصومانه شان پرداخت .در فاصله سال شصت تا شصت و هفت صد هزار نفر اعدام شده اند .چطور می شود به آمدن خاتمی چشم دوخت و یا موسوی و خود احمدی نژاد .خیل عظیم نازپرورده های آموزش دیده داخلی سر از اروپا درآورده اند و سرگرم پختن مرغ شکم پر با زرشک زیاد برای دوست پسرشان هستند و در کنفرانس های دانشگاهی با لباس رنگین از وطن حرف میزنند و از کمپین یک میلیون امضا و مبارزه ی کنترل شده و تعریف های تازه ی سیاسی حرف می زنند .مارسیا می گوید هادی جان حالا فکر کن تو در جزیره نبودی و در داخل کشورت زندگی می کردی .مرگ تدریجی ترا از پا در می آورد و یا اینکه آدم خوبه می شدی و زندگی آرامی را می گذراندی .یا اینکه همین حالا در کشور بیگانه با من آشنا میشدی و تعریف جدیدی از زندگی پیدا می کردی .کدامیک راضی ترت می کند .گفتم .با تو بودن و زندگی ساده .ولی این ساده شدن دلیلی بر چشم پوشیدن از خیلی چیزها نمی شود .محرک های حسی ام به خوبی کار می کند وبرای روز مبادا دارم خودم را آماده می کنم .برای روزی که وطنم وطن شود به دور از همه پلشتی و پلیدی ها . و اجازه به خودم نمی دهم که تو این معرکه آدم انقلابی قلابی باشم .سعی می کنم بخوانم و ببینم .دلم می خواهد کودکی خودم را پیدا کنم و در آرامش به دست آوردنش بمیرم .شب تمام خانه را تاریک کرده بود و من و مارسیا با شمع روشن همدیگر را تماشا می کردیم .فردا روز بیکاری دست و پاهایمان بود .باید برای پیاده روی به جنگل کنار دریا میرفتیم .

ساعت عشق بازی با مارسیا

خب پس از ماهها دوستی با مارسیا دیشب ساعت دو صبح به وقت جزیره عشق بازی کردم ! اینکه می گویم پس از ماهها به این دلیل است که فکر می کردم رابطه ما دو نفر فقط دوستی است و نه چیز دیگر .نمی خواستم با سکس خرابش کنم .چون همیشه می گفت فکر نمی کند از بدنش خوشم بیاید . ولی بدنش خوب بود حتی قبل از عشق بازی کردن .تازه گذشته از فیزیک بدن آنچه برایم بسیار مهم بود شخصیت دوست داشتنی مارسیا و لطافت بیان حس و حالش بود .مارسیا سی و یک سال بیشتر ندارد .اهل باسک اسپانیا و تحصیل کرده دانشگاه کمبریج . اهل کتاب و اهل دوستی است .قد و بالای قشنگ با چشم و ابروی مشکی و لبان قلوه ای ! دیشب با هم از دانشکده بر می گشتیم .پای پیاده و دوچرخه به دست .باران ملایمی می بارید و باد سرد باعث شده بود دستش را بگیرم و او خودش را به بدنم چسبانده بود .گرمای تنش و بوی خوش زیر گلویش حالم را عوض کرده بود .نه اینکه بگویم حس جنسی ام را برانگیخته بود ولی حال خوش بود و بس .این چند هفته که ندیده بودمش خیلی عوض شده بود .قشنگ تر و ملوس تر .مارسیا برای من یک ادم به خصوصی هست .از آن لحاظ که بیشتر از انکه جنس لطیف باشد رفیق نابی است .در بزنگاه های روحی ام همیشه حی و حاضر بوده و هیچ وقت آدم خوبه ی داستان ها نبوده .وقتی خسته از همه چیز می شوم این مارسیا ست که به کنارم می آید و بی آنکه ادای مامان ها را در بیاورد می گذارد سرم را به روی پایش بگذارم و اگر دلم هم بخواهد زار زار گریه کنم .هیچ وقت نمی گوید مرد که گریه نمی کند پسر! وقتی از پاپ مست به خانه می آیم کافی ست تلفن همراهش را بگیرم یک تک زنگ کافی است تا خودش را دوان دوان به در خانه برساند .نمی خواهم بگویم من دیوانه وار دوستش دارم و او هم به هم چنین .این حرف ها حرف های احمق هاست که عقده های روانی شان سر عاشقی گل می کند .فقط می خواهم بگویم مارسیا مارسیا ست و نه چیز دیگر .وقتی با گربه ها حرف می زنم لبخند احمقانه نمی زند و نمی گوید اوه ! هادی داری با خودت حرف می زنی کار خوبی نیست مردم برایت حرف در می آورند ! حتی با من همراهی هم می کند .یک فقط فکر نکید که مارسیا دست و پا چلفتی ست و هیچ مردی را به خودش نمی تواند راه بدهد .در جزیره خیلی ها دوست دارند با مارسیا بخوابند ولی خب مارسیا جنده که نیست .مارسیا مارسیاست ! وقتی فهمید در ایران لورکا حسابی مشهور است حال خوبی به او دست داد .برایش گفتم .شاملو لورکای خاص و بزرگی برای ایرانیان ساخته و این زبان شاملو ست که از گفتار لورکا بیرون می آید .وقتی فهمید منطقه ی باسک را خیلی دوست دارم باز بیشتر از من خوشش آمد .تازه وقتی به او گفتم داستان هم می نویسم دیگر برایش هادی نبودم .شروع به یاد گرفتن فارسی کرد تا بهتر مرا بشناسد .نه اینکه بگویم شاهکار می نویسم .نه انقدر ها الاغ نیستم که خود شیفته شده باشم .برایش مهم این بود که دنیای خاص خودم را دارم و ابدان نمی گذارم خدشه ای به تاروپود ش وارد شود .کار می کنم درس می خوانم و می نویسم این کل زندگی من است .اگر پیش بیاید با کسی که دوستش دارم هم خوابگی می کنم وگرنه صبر می کنم تا اتفاق تازه ای برایم بیافتد .از روزی که مارسیا را دیدم از چشم و ابروی مشکی اش خیلی خوشم آمد .حتی گربه ی خانم میشیگان هم دهانش باز شد از دیدن چهره ی ملوس مارسیای من ! ماهها گذشت و روزو شب های زیادی با هم زندگی کردیم ولی هیچ وقت با هم نخوابیدیم چون وقتش نرسیده بود .انگار با هم توافق کرده بودیم در زمان معین اش این کار باید انجام بگیرد .جریان هلنا و مگی را می دانست ولی با صبوری تحمل می کرد شاید هم من این طور فکر می کردم .مارسیا از ادا و اطوار ها ی من خیلی خوشش می آمد .می گوید دیوانه ی دوست داشتنی من هستی .اصلن قابل پیش بینی نیستی و این جذاب تر می کند .من هم خب کیف می کنم لزومی ندارد دروغ بگویم همه از تعریف کردن خوششان می آید .مادر فرانچسکا قبل از اینکه به ایتالیا برود به من گفته بود هادیشکا ! قدر این دختر را بدان به دردت می خورد با کارهای احمقانه از دستش نده .این دختر ترا نه به خاطر سکس و چشمان سبزت بلکه به خاطر خود خودت دوست دارد پس حواست را جمع کن و برای هم آغوشی با او عجله نکن ! خب حرف مادر فرانچسکا حرف حسابی بود و مو لا درزش نمی رفت .مارسبا هم دختر باهوش و مهربانی بود .مهربانی های او اصلن شبیه مهربانی های انگلیسی ها نیست .روح در آن جریان دارد .باسمه ای و خنده دار نیست .ادا هم نیست .ماهها گذشت تا فهمیدم مادر راست می گفت .مارسیا مرا دوست داشت چون حتما در من چیزی یافته بود که در دوستی های قبلی اش پیدا نکرده بود .این بار که از باسک برگشت چند تا بطری شراب با خودش اورده بود .کار پدر بزرگش بود .برای مارسیا درست کرده بود .چه بگویم که شراب نبود انگار فشرده ی انگور عشق بود و بس .چون وقتی لیوان اولش را خوردم انگار اتاق دور سرم چرخید .مارسیا دامن چین چین رنگارنگش را پوشیده بود و دائما دور اتاق می رقصید .به طور کاملن دقیق می دانست با من باید چه رفتاری بکند تا نرم نرمک عاشقش بشوم . ولی خب قبلش نشده بودم و شاید هم شده بودم و خودم خبر نداشتم . در هر صورت شراب یدر بزرگش کارش را کرد و من برای اولین بار گونه ی مارسیا را بوسیدم .انگار خودش فهمید لحظه موعود فرا رسیده ! چون بی مقدمه لبم را گزید و برای لحظه ای لبش را به لبم دوخت .وقتی این جوری می نویسم منظورم این است که واقعا بوسه اش بوسه بود .چون هم گرم بود و هم پر از اشتیاق .لیوان بعدی را خوردم و مارسیا با من همراهی کرد .حالا هر دو گرم شده بودیم و تنها لخت شدن و برهنه گشتن می توانست گام بعدی باشد . مارسیا را بغل کردم و به روی تخت گذاشتم .بی صدا و با گونه های قرمز نگاهم می کرد انگار عروسم شده بود .وقتی با زبان بدنش را طی می کردم انگار برای اولین بار در زندگی بود که عشق بازی می کردم .مارسیا با گرمای تن اش و با گذاشتن انگشتش به روی بدنم حس و حالی به من می داد که تا به قبل حسش نکرده بودم .ما دو نفر با مست شدن تازه فهمیدیم چقدر بدنمان به همدیگر نیاز داشته و چقدر ظلم کرده ایم ولی سکوت کردیم و هم خوابگی داستان تازه ای برای ما تعریف کرد و چه لذتی بهتر از این .در هم آمیختیم و به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکردیم .زمان ازحرکت ایستاده بود و عقربه های ساعت در دست من و مارسیا بود.به جای اینکه به جلو حرکت کند به عقب هلش می دادیم تا از آینده چیزی نفهمیم .

Older entries »