کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

مهمان چشم هایش

با دی شب هشتمین شبی است که مادرم به خوابم می آید . گوشه ی اتاقم می ایستد و با دست دربغل کردن هایش جگرم را پاره می کند .لامصب حرف هم نمی زند .پارچه پیراهنی مشکی اش را پوشیده و با ذهن خوانی همشیگی اش یاد آوری می کند که اربعین نزدیکه پسر جان ! اتاقم را مثل همیشه گردگیری می کند و با آرامش ذاتی اش بغلم می کند .خودش به خوبی میداند چقدر این روزها به وجودش و محبت بی دریغ و خالصش بد جوری نیاز دارم .مادرم حتی وقتی در قطار شبانه بودم هم به خوابم آمد .هر ایستگاه با یک نگاه تازه به چهره و چشم هایم چشم می دوخت .حتی در واقعیت روز هم کنارم بود .ترا که در ایستگاه قطار دید رد نگاهش را دیدم که به اندام و چشم هایت بود و نگاه قشنگش را دیدم که از انتخابم راضی بود .وقتی شانه هایم را دست میزدی خوشحال میشد و می گفت حالا نوبت توست که دستت را دور شانه های او بیاندازی .زن ها همیشه محتاج توجه و محبت هستند پسر ! هیچ وقت از ریزش بی دریغ احساست نسبت به آن ها نترس ! وقتی سوار ماشین شدیم پشت صندلی عقب ماشین نشست . با چادرش هی ور می رفت تا مبادا از روی سرش بیافتد و نگاه نامحرمی به رویش بیافتد .وقت نماز که می شد سر کافه ای نگه می داشتم تا مادر جایی برای نماز خواندن بیابد .او اولش متوجه نمی شد با کی دارم حرف می زنم ولی از مادرم اجازه پرسیدم تا معرفی اش بکنم خیلی شوکه شد ولی با این که می دانست داستان جدیدی است این ماجرا چشم های قشنگش را به نگاهش دوخت و گفت : باشه ! قبول می کنم که در مدت این سفر مامانت هم همراهمان باشد .ما دو هم خون خوشحال شدیم و سه تایی همدیگر را بوسیدیم .مادرم که برای نماز به اتاق کافه دار رفت .ازمهربانی های گذشته اش برای او حرف زدم و گفتم که چقدر وجودش برایم مهم بود حتی وقتی سالها از هم دور بودیم .برایش گفتم مادر بیش از انکه برایم مامان باشد رفیق بود .با هم شعر خوانی می کردیم و عجب حافظه ای داشت .برایش گفتم وقتی برای ملاقات می آمد هنگام روبوسی تند و تند برایم شعر می خواند و این شعر سیاوش مطهری را برایم باز خوانی می کرد .( ترا کشتند ترا هر جا که دیدند کشتند ) برایش گفتم که مادرم اگر نبود من زنده نمی ماندم .برایش از همه ی خاطراتم حرف زدم ومشتاقانه فقط گوش کرد . وقتی مادر از سر نماز برگشت برای چند دقیقه ما را ترک کرد و وقت آمدنش چند شاخه گل یاس آورد چون قبلش گفته بودم مادر عاشق گل یاس است .خانه ی پدری ام همیشه پر از گل یاس و نرگس بود .مادر با یک قربونت برم من ! حال او را خوش کرد .آن قدر این کلمه را قشنگ ادا می کند که حال طرف مقابل را دگرگون می کند . مادرم وقتی دسته ی گل یاس را دید .با اشاره دستش همه جای کافه را پر از سبدهای گل کرد . روی میز همه نوشیدنی گذاشت .صورت مشتری ها پر از خنده و شادی شد و تو چقدر از این کار مادر به وجد آمدی .از کافه که بیرون آمدیم مادر دوباره خواست پشت صندلی عقب بشیند ولی تو نگذاشتی .مادر و پسر کنار هم نشستیم و پسته و گردو و بادام را بین من و تو و خودش تقسیم کرد .حالا مادر با ما بود و چقدر هم به ما خوش گذشت ! حالا که به اتاق نگاه می کنم مادرم دیگر نیست تا باز با چشمان عسلی لش نگاهم را بپاید .پنجره را باز می کنم تا مخلوط برف و باران کف چوبی را خیس کند و باد سرد حالم را عوض کند شاید افاقه ای شود !

هنوز هیچ دیدگاهی دریافت نشده »

دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>