کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

ساعت عشق بازی با مارسیا

خب پس از ماهها دوستی با مارسیا دیشب ساعت دو صبح به وقت جزیره عشق بازی کردم ! اینکه می گویم پس از ماهها به این دلیل است که فکر می کردم رابطه ما دو نفر فقط دوستی است و نه چیز دیگر .نمی خواستم با سکس خرابش کنم .چون همیشه می گفت فکر نمی کند از بدنش خوشم بیاید . ولی بدنش خوب بود حتی قبل از عشق بازی کردن .تازه گذشته از فیزیک بدن آنچه برایم بسیار مهم بود شخصیت دوست داشتنی مارسیا و لطافت بیان حس و حالش بود .مارسیا سی و یک سال بیشتر ندارد .اهل باسک اسپانیا و تحصیل کرده دانشگاه کمبریج . اهل کتاب و اهل دوستی است .قد و بالای قشنگ با چشم و ابروی مشکی و لبان قلوه ای ! دیشب با هم از دانشکده بر می گشتیم .پای پیاده و دوچرخه به دست .باران ملایمی می بارید و باد سرد باعث شده بود دستش را بگیرم و او خودش را به بدنم چسبانده بود .گرمای تنش و بوی خوش زیر گلویش حالم را عوض کرده بود .نه اینکه بگویم حس جنسی ام را برانگیخته بود ولی حال خوش بود و بس .این چند هفته که ندیده بودمش خیلی عوض شده بود .قشنگ تر و ملوس تر .مارسیا برای من یک ادم به خصوصی هست .از آن لحاظ که بیشتر از انکه جنس لطیف باشد رفیق نابی است .در بزنگاه های روحی ام همیشه حی و حاضر بوده و هیچ وقت آدم خوبه ی داستان ها نبوده .وقتی خسته از همه چیز می شوم این مارسیا ست که به کنارم می آید و بی آنکه ادای مامان ها را در بیاورد می گذارد سرم را به روی پایش بگذارم و اگر دلم هم بخواهد زار زار گریه کنم .هیچ وقت نمی گوید مرد که گریه نمی کند پسر! وقتی از پاپ مست به خانه می آیم کافی ست تلفن همراهش را بگیرم یک تک زنگ کافی است تا خودش را دوان دوان به در خانه برساند .نمی خواهم بگویم من دیوانه وار دوستش دارم و او هم به هم چنین .این حرف ها حرف های احمق هاست که عقده های روانی شان سر عاشقی گل می کند .فقط می خواهم بگویم مارسیا مارسیا ست و نه چیز دیگر .وقتی با گربه ها حرف می زنم لبخند احمقانه نمی زند و نمی گوید اوه ! هادی داری با خودت حرف می زنی کار خوبی نیست مردم برایت حرف در می آورند ! حتی با من همراهی هم می کند .یک فقط فکر نکید که مارسیا دست و پا چلفتی ست و هیچ مردی را به خودش نمی تواند راه بدهد .در جزیره خیلی ها دوست دارند با مارسیا بخوابند ولی خب مارسیا جنده که نیست .مارسیا مارسیاست ! وقتی فهمید در ایران لورکا حسابی مشهور است حال خوبی به او دست داد .برایش گفتم .شاملو لورکای خاص و بزرگی برای ایرانیان ساخته و این زبان شاملو ست که از گفتار لورکا بیرون می آید .وقتی فهمید منطقه ی باسک را خیلی دوست دارم باز بیشتر از من خوشش آمد .تازه وقتی به او گفتم داستان هم می نویسم دیگر برایش هادی نبودم .شروع به یاد گرفتن فارسی کرد تا بهتر مرا بشناسد .نه اینکه بگویم شاهکار می نویسم .نه انقدر ها الاغ نیستم که خود شیفته شده باشم .برایش مهم این بود که دنیای خاص خودم را دارم و ابدان نمی گذارم خدشه ای به تاروپود ش وارد شود .کار می کنم درس می خوانم و می نویسم این کل زندگی من است .اگر پیش بیاید با کسی که دوستش دارم هم خوابگی می کنم وگرنه صبر می کنم تا اتفاق تازه ای برایم بیافتد .از روزی که مارسیا را دیدم از چشم و ابروی مشکی اش خیلی خوشم آمد .حتی گربه ی خانم میشیگان هم دهانش باز شد از دیدن چهره ی ملوس مارسیای من ! ماهها گذشت و روزو شب های زیادی با هم زندگی کردیم ولی هیچ وقت با هم نخوابیدیم چون وقتش نرسیده بود .انگار با هم توافق کرده بودیم در زمان معین اش این کار باید انجام بگیرد .جریان هلنا و مگی را می دانست ولی با صبوری تحمل می کرد شاید هم من این طور فکر می کردم .مارسیا از ادا و اطوار ها ی من خیلی خوشش می آمد .می گوید دیوانه ی دوست داشتنی من هستی .اصلن قابل پیش بینی نیستی و این جذاب تر می کند .من هم خب کیف می کنم لزومی ندارد دروغ بگویم همه از تعریف کردن خوششان می آید .مادر فرانچسکا قبل از اینکه به ایتالیا برود به من گفته بود هادیشکا ! قدر این دختر را بدان به دردت می خورد با کارهای احمقانه از دستش نده .این دختر ترا نه به خاطر سکس و چشمان سبزت بلکه به خاطر خود خودت دوست دارد پس حواست را جمع کن و برای هم آغوشی با او عجله نکن ! خب حرف مادر فرانچسکا حرف حسابی بود و مو لا درزش نمی رفت .مارسبا هم دختر باهوش و مهربانی بود .مهربانی های او اصلن شبیه مهربانی های انگلیسی ها نیست .روح در آن جریان دارد .باسمه ای و خنده دار نیست .ادا هم نیست .ماهها گذشت تا فهمیدم مادر راست می گفت .مارسیا مرا دوست داشت چون حتما در من چیزی یافته بود که در دوستی های قبلی اش پیدا نکرده بود .این بار که از باسک برگشت چند تا بطری شراب با خودش اورده بود .کار پدر بزرگش بود .برای مارسیا درست کرده بود .چه بگویم که شراب نبود انگار فشرده ی انگور عشق بود و بس .چون وقتی لیوان اولش را خوردم انگار اتاق دور سرم چرخید .مارسیا دامن چین چین رنگارنگش را پوشیده بود و دائما دور اتاق می رقصید .به طور کاملن دقیق می دانست با من باید چه رفتاری بکند تا نرم نرمک عاشقش بشوم . ولی خب قبلش نشده بودم و شاید هم شده بودم و خودم خبر نداشتم . در هر صورت شراب یدر بزرگش کارش را کرد و من برای اولین بار گونه ی مارسیا را بوسیدم .انگار خودش فهمید لحظه موعود فرا رسیده ! چون بی مقدمه لبم را گزید و برای لحظه ای لبش را به لبم دوخت .وقتی این جوری می نویسم منظورم این است که واقعا بوسه اش بوسه بود .چون هم گرم بود و هم پر از اشتیاق .لیوان بعدی را خوردم و مارسیا با من همراهی کرد .حالا هر دو گرم شده بودیم و تنها لخت شدن و برهنه گشتن می توانست گام بعدی باشد . مارسیا را بغل کردم و به روی تخت گذاشتم .بی صدا و با گونه های قرمز نگاهم می کرد انگار عروسم شده بود .وقتی با زبان بدنش را طی می کردم انگار برای اولین بار در زندگی بود که عشق بازی می کردم .مارسیا با گرمای تن اش و با گذاشتن انگشتش به روی بدنم حس و حالی به من می داد که تا به قبل حسش نکرده بودم .ما دو نفر با مست شدن تازه فهمیدیم چقدر بدنمان به همدیگر نیاز داشته و چقدر ظلم کرده ایم ولی سکوت کردیم و هم خوابگی داستان تازه ای برای ما تعریف کرد و چه لذتی بهتر از این .در هم آمیختیم و به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکردیم .زمان ازحرکت ایستاده بود و عقربه های ساعت در دست من و مارسیا بود.به جای اینکه به جلو حرکت کند به عقب هلش می دادیم تا از آینده چیزی نفهمیم .

5 دیدگاه »

  Aaa wrote @

nevisande aziz
fekr mikonam baraye khodet dare nooshabe baz kardi
kheili be khodet maghrori
mage chand salete ke fekr mikoni mese ye javoon 20 salr ironi tarafdar dari
na baba to irane ma ke in khabara nist
bet tosie mikonam ye nega be shenasnamat bendazi
zemnan ye kam varzesh kon
to aks ke shekamet daromade biron
shayad intori omidi bashe kasi ro peida koni

  thelostchildhood wrote @

ممنون از نظرت رفیق .لطفا دفعه دیگه فارسی بنویس .خوش باشی و تندرست !

  Aaa wrote @

sharamandatam rafigh keyboardam farsi nadare
akhe inga ma ironia ra ki adam hesab mikone ke roosh farsi bezare
khodemonam ziadiem

  thelostchildhood wrote @

باشه رفیق ایرانی من .هر چی دوست داری پس بنویس چه فارسی چی فینگیلش .تازه به یاد داشته باش من کارم نوشتنه و این نوشته ها هم داستانه عزیز دل ! ولی باور کن شکم ندارم به خدا !! تازه هر روز هم می رم ورزش و مهم تر از همه برات روز خوبی آرزو می کنم .شاد و سر بلند باشی البته اگه تو ایران بزارند .lol

  Aaa wrote @

ma che kar darim be dastan bodan ya nabodanesh
kheili zerang bashim gilim khodemono az ab bekeshim biron
ino bahat moafagham
age to iaran bezaran
omidvaram to ham rooze khobio dashte bashi.


دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>