کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

فاصله سیاست و فاحشگی

مارسیا می گه چرا مطالب سیاسی تو وبلاگت نمی نویسی و از اتفاقاتی که در کشورت می گذرد انعکاسی تو نوشته هات نشان نمیدهی .بهش می گم اول اون لیوان شراب رو از روی میز به من بده لطفا ! بعدش هم بیا کنارم بنشین تا برات حرف بزنم عشق عزیزم ! با لختی و آرامش موهای سیاه قشنگش را به کناری می زند و روی پایم می نشیند و با وسواسی که داره تکه های ریز مانده از شام را جمع می کند .با سر انگشت انگشت هایم موهایش را شانه می زنم و می گویم .مارسیای من ! چه لزومی دارد از ادا و اطوارهای روشنفکرها ی وطنی و یا خارج نشین حرف بزنم .از کسانی که به طور دقیق عامل رژِیم هستند و با دستگیری های نمایشی رونق مغازه شان را جلوه ی بهتر می دهند .چه لزومی دارد از نویسنده های احساساتی حرف بزنم که وقتی پای حاکمیت باشد انگشت اشاره شان را جلو می آورند تا مبادا حرف نامربوط زده شود .همه غم شان این هست که خدا کارسازی کند و اداره ی سانسور اجازه چاپ به آثار جهانی شان بدهد .بچه روزنامه نگار هایی که هنوز نمی دانند رژِیم با نسل اول و دوم انقلاب چه کرده و ذوق خوشگل شان این هست که خاتمی آمده و دمکراسی حداقلی پیش کش برادر رییس جهمور سابق خواهد بود . برایش از شرایط ایران گفتم که عباس عبدی اش جامعه شناس و آمار بگیرش هست و جلایی پور برادر شهید داده و حجاریان و عطربان فر و غیره محکی برای سنجش اصلاح طلبی .با هم به ویدئوی برادر- رفیق رهبر وقت اکثریت از بی بی سی نگاه کردیم و برایش از اراجیف اش گفتم که یادش رفته همین برادر-رفیق ها رفقای سابق شان را به دادستانی انقلاب لو داده اند .چقدر عمر زیاد خوبه .آدم ها چقدر دروغ گو و بی حیاتر شده اند .از اذری بودنم حالم به هم خورد وقتی برادر – رفیق اکثریت با لهجه ترکی فارسی حرف می زد .مارسیای بیچاره گیج از حرف هایم شده بود ولی من بین فارسی و انگلیسی حرف زدن مانده بودم .لیوان شراب را بالا انداختم و گفتم : ببین عزیزم ! سیاست و آدم های اهلش را دیگر نمی فهم و راحت تر بگویم نمی خواهم درک کنم .چرا باید وبلاگم را برای نمایش حرف های دیگران بگذارم و از دستگیری و کشته شده ها و حرف های آخوند ابلهی بگوم که سنی ها را حرام زاده خطاب کرده .روزنامه ها و سایت ها پر از این اراجیف ها هست .من از خودم می نویسم و از آغوش های گرم و از امید حرف می زنم .دلم می خواهد حتی برای ساعتی دل خواننده ای را دلگرم به زندگی بکنم سعی کرده ام آرزوهایم را تقلیل بدهم برای آنکه بهترین شان را داشته باشم .دلم می خواهد مرد و زنی که از سر کار طاقت فرسا برمی گردند با خواندن من آرام بشوند .چطور می شود به رژِیمی و کارگزارانی اعتماد کرد که دستشان تا آستین غرق در خون هست .چطور می شود امید به اصلاح شدن حاکمیتی داد که رهبر هایشان عامل کشتار دهه شصت هستند .اصلن به این قایل نیستم که کشتار شصت و هفت را باید تافته جدا بافته دانست و فقط به کشتار معصومانه شان پرداخت .در فاصله سال شصت تا شصت و هفت صد هزار نفر اعدام شده اند .چطور می شود به آمدن خاتمی چشم دوخت و یا موسوی و خود احمدی نژاد .خیل عظیم نازپرورده های آموزش دیده داخلی سر از اروپا درآورده اند و سرگرم پختن مرغ شکم پر با زرشک زیاد برای دوست پسرشان هستند و در کنفرانس های دانشگاهی با لباس رنگین از وطن حرف میزنند و از کمپین یک میلیون امضا و مبارزه ی کنترل شده و تعریف های تازه ی سیاسی حرف می زنند .مارسیا می گوید هادی جان حالا فکر کن تو در جزیره نبودی و در داخل کشورت زندگی می کردی .مرگ تدریجی ترا از پا در می آورد و یا اینکه آدم خوبه می شدی و زندگی آرامی را می گذراندی .یا اینکه همین حالا در کشور بیگانه با من آشنا میشدی و تعریف جدیدی از زندگی پیدا می کردی .کدامیک راضی ترت می کند .گفتم .با تو بودن و زندگی ساده .ولی این ساده شدن دلیلی بر چشم پوشیدن از خیلی چیزها نمی شود .محرک های حسی ام به خوبی کار می کند وبرای روز مبادا دارم خودم را آماده می کنم .برای روزی که وطنم وطن شود به دور از همه پلشتی و پلیدی ها . و اجازه به خودم نمی دهم که تو این معرکه آدم انقلابی قلابی باشم .سعی می کنم بخوانم و ببینم .دلم می خواهد کودکی خودم را پیدا کنم و در آرامش به دست آوردنش بمیرم .شب تمام خانه را تاریک کرده بود و من و مارسیا با شمع روشن همدیگر را تماشا می کردیم .فردا روز بیکاری دست و پاهایمان بود .باید برای پیاده روی به جنگل کنار دریا میرفتیم .

هنوز هیچ دیدگاهی دریافت نشده »

دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>