کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

آرشیو برای فوریه 23, 2009

یکشنبه ساعت چهار و پنجاه دقیقه

با گوستاو از خانه بیرون آمدیم و تا خود شهر پیاده رفتیم .روز یکشنبه ی آفتابی و قشنگی بود .مارسیا پایش پیچ خورده بود و مجبور به ماندن در خانه .گوستاو روی شانه ام نشست و با نوکش پره های مانده به کتم را قیچی می کرد .امروز صبح که از خواب بیدار شدم آفتاب تمام قد خودش را به داخل اتاقم انداخته بود و بی آنکه شرمگینی سابقش را داشته باشد بی دریغ هوا را مهربان کرد و ملافه ها دیگر سنگینی شب قبل را نداشتند .با چهره ی خندان صورت مارسیا را بوسیدم و دستم را به طرف گوستاو دراز کردم .از وقتی که بالهایش درست شده کمتر در خواب ناله می کند و دائما در فضای خانه پرش را به لابه لای هوا فرو می کند .سر راه گوشی پری را از مغازه ی آقای والسون تحویل گرفتم و یادم انداخت که به پری بگویم با هم حسابی ندارند چون شب قبل خانه ی والسون را با پرهایش نقاشی کرده بود و پولی هم در این میان نبود ! به پری زنگ زدم اگر وقت داشت سری به مارسیا بزند .گوشی اش را برنداشت مجبور شدم برایش پیغام بگذارم .از کنار پارک که گذشتیم گوستاو برای لحظه ای از روی شانه ام جدا شد و با دوستان سابقش سلام علیکی کرد .از ادب اشرافی گوستاو خیلی خوشم می آید .مدل حرف زدنش مثل عالیجناب های قرن هجدهم است .خانم من! آقای من ! از دهنش نمی افتد .خب گوستاو هست دیگر ! اجازه ندارم به او بگویم چگونه حرف بزند .رابطه اش با پری و مارسیا عالیست .سه تایی با هم روزگار خوبی دارند .گرچه مارسیا هیچ وقت در وقت مکالمه شان گربه ی خانم میشیگان را فراموش نمی کند .سرجهازی ماست و واقعان نمی دانیم بدون او چه باید بکنیم .سه روز پیش با دوست دخترش حرفش شده بود و به حالت قهر از خانه بیرون رفته بود و حسابی خانم میشیگان را نگران کرده بود .کت بلندم را پوشیدم و ساعت ده شب به کنار اسکله رفتم .پایش را روی هم گذاشته بود و سیگار برگ بلندی را می کشید .خیلی وقت بود این کار را نکرده بود حتما حسابی غمگین بود که سیگار می کشید! کنارش نشستم و سیگارم را روشن کردم .نیم ساعتی که شد خودش بلند شد و به طرفم آمد و گفت میشه منو بغل کنی به آغوش گرم احتیاج دارم .دست هایم را بلند کردم و گفتم حتما رفیق ! بازوهای من همیشه برای دوستم باز هست .گوشه چشمش را پاک کرد و تا خود خانه حرف نزدیم .حتما به وقتش خودش حرف خواهد زد .کافه های شهر بسته بودند و سکوت و سکوت تمام جزیره را فرا گرفته بود .گاهی اوقات چقدر من این آرامش اش را دوست دارم .به دوستان گوستاو دانه گندم و خورده های نان دادیم و تمام خط ساحلی را پیاده گز کردیم .گوستاو هم دارد به خوبی یاد می گیرد در تنهایی های من سهیم باشد و به وقت معین حرفش را بزند .حالا با داشتن دوست های خوبی مثل او و گربه خانم میشیگان روزها بهتر عبور می کند و صافی های روحم بهتر از قبل عمل می کنند . موقع برگشت از داروخانه سر کوچه پماد برای مارسیا خریدم و در راه دعا کردم حالش بهتر شود اصلن طاقت بیماری عزیزم را ندارم !