مکانی برای آرامش و شعر و زندگی
آرشیو برای مارس, 2009
مارس 28, 2009 در ساعت 2:22 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر تکه های روح and tagged: آونگ - عاطفه - درد مشترک
حساب گری های فروش مهربانی دیگر بی حساب و کتاب نیست . دیگر آشفتگی و ولنگاری در محاورات روزانه کم رنگ تر شده و نمی توان بی محابا نقش های عاطفی بازی کرد .دیگر نمی توان هم زبانی را دلیل فروش بیشتر دانست .دیگر نمی توان به رنگ ها ارزش افزوده داد و به سود و زیان فکر نکرد . ابرهای میان سالی بارانشان گرفته و دیگر نمی توان به راحتی زمین خشک پیدا کرد .شاید قبل ها بیشتر می شد عاطفه فروخت ومهربانی بی هیچ کمان و تیری شکار کرد .این روزها قافله ی کاروان ها مسافت زیادی را طی نمی کنند چون دیگر به اسب ها و شترهای کند رو نمی توان امید بست .سرعت باز تولید مهر کمتر و کمتر شده و فضای خالی به سرعت پر می شود و اگر درک انتقالت در پایین دست ها غوطه ور باشد دیگر کاری از دست تو بر نمی آید .آدم ها زبانشان دیگر زبان نیست .مجنونی از کلمات بیگانه در هر خط رفتار زبانی شان موج می زند .دیگر اعتماد و پشت هم ایستادن معنای خودش را از دست داده و خنده ها دیگر به باز شدن ملایم گونه ها ختم به خیر می شود . دیگر زن ها لطافت رفتارشان را از دست می دهند و مردها با آلت های از شکل افتاده با خودشان ور می روند تا هجوم اضطراب های درونی شان را از خود بیرون کنند حتی اگر به دقیقه باشد . دیگر زن ها بدنشان را به مردها تسلیم نمی کنند چون بدنی نمانده تا دروازه هایش فتح شود . مردها خسته از هجوم دردهای روزانه به خانه باز می آیند شامی می خورند تصویرهای متحرک را نگاه می کنند و در وقت آمیزش دیگر بالا و پایین نمی پرند چون رمقی نمانده .هر کدام از زوجه ها ! به فکر جانشین افتاده اند بی آنکه از آسیب های خود خبر داشته باشند .دیگر مهربانی با کودکشان لقمه از دهن افتاده ای شده که مزاج سالمشان ! توان هضمش را از دست داده .گارفیدها هم پدر شده اند و هم مادر .کارتون های بی خاصیت و گاه با بو و عطر خاصیت وقت ذهن های بکر را پر می کنند چون نه مادری مانده و نه بابای خوب ! ماشین های حساب همه اعداد روحی و فیزیکی را در هم ضرب و تقسیم می کنند و سودهای ویژه در حساب های راکد پس انداز می شود برای وقت دیگر ! هجمه ی درد و پوسیدگی امان مادر- بابا ها را بریده و زمان برای آسایش لغت فراموش شده ای ست .فرهنگ های لغت واژه هایشان را در معبر باد قرار داده اند و طوفان ها از سرزمین های لم یزرع لغت به سوغات می آورند .هیچ فرقی هم نمی کند که معنایی بازخورد دارد یا که نه ! آنچه مهم است گذران ثانیه ها و دقیقه هاست .ساعت های دیواری آونگ هایشان زنگار بسته و زمان به بستر فراموشی غلت می خورد گاه نرم و گاه پر پیچ و خم .دیگری کسی به آینه ها فکر نمی کند .دیگر کسی به فکر پاک کردن آسمان نیست ! حتی دیگر صدای نی چوپان هم گوش را ازار می دهد .دیگر کسی به فکر بره ها نیست چون نه شیر خواستگاری دارد و نه جنگل سلطانی برای فرمانروایی طلب می کند .درختان رشد نکرده سر خم کرده اند و جویبارها نه آبی دارند و نه حتی سنگ ریزه ! دیگر درویش ها نان نرم نمی کنند در آبراهه ها .دیگر نه آبی مانده و نه سنبل گندمی برای نان ! آوازهایم گم شده مارسیا می شود خانه را بتکانی و پیدایشان کنی !!!
مارس 28, 2009 در ساعت 2:20 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر تکه های روح and tagged: تلواسه های روزانه

خب همه شماره ها را در ذهنم پاک کردم و تا هفت بیشتر حفظ نکردم راحت تر بگویم احتیاج بیش تر از هفت را نداشته و ندارم .هفته هفت روز بیشتر نیست ماه را هم ضربدرش می کنم و هم چنین سال و سالها ! شماره های تلفنم را در هفت شماره در گوشی ام نگهداری می کنم چون هفت دوست بیشتر ندارم .بقیه را حذف کردم چون دیگر احتیاجی نیست ! چون همین ها برای همه روزهای هفته ام کافی ست .عکس های یادگاری را یکی پس از دیگری از روی دیوار برداشتم تا تنها یک عکس بیشتر به روی چهار دیواری نماند چون کفافم می دهد برای نداشتن تصویرهای تکراری .این روزها بیشتر از قبل جارو به دست گرفته ام و همه خاکروبه های رسوب شده را با جارو و کارتک پاکروبی می کنم تا جا برای فکرهای تازه و با طرافت باز شود .دیشب وقتی با کرولاین حرف می زدم گفت ؛ هیچ می دانی تو در جزیره به هفت سالگی ات پا گذاشته ای و وقت مدرسه رفتنت شده ! برای لحظه ای بلند شدم و با صدای بلند فکر کردم و حق را به او دادم .جدان حس می کنم دوران چهار دست و پا رفتنم سپری شده زبان باز کرده ام و سر پا ایستاده ام .دیگر احتیاج چندانی به آدم دوم ندارم تا نگذارد زمین بیافتم ! این روزها خوشحالم چون دیوارهای زبان از روبرویم برداشته شده اند و راحتتر حس هایم را ابراز می کنم .دیگر شرم شرقی ام را کنار گذاشته ام و با اعتماد به نفس بیشتری دوستانم را انتخاب می کنم .دیگر احتیاج به این ندارم که همه را داشته باشم .حالا وقت انتخاب است آن هم از روی احتیاج قلبی نه به مقتضای نیازهای کاذبم . درهای بسته شده به رویم دارند با روی گشاده باز می شوند .خدای مهربان من دوباره روی خوشش را نثارم کرده و هزاران بار دست هایم را به رویش تکان میدهم تا بداند که بیش از هر وقتی دوستش دارم چون تنها کسی است که نگهبان روحم بوده و خواهد بود .اصلن مهم نیست که دیگران احمقم بنامند چون با آقای خدا دوست هستم .هر کسی قدرت خاصی دارد چه آنان که باورش دارند و چه بی باوران .اصلن مهم نیست که هفت عدد را حفظ کرده ام نه بیشتر .به وقتش اگر لازم باشد اعداد بیشتری را حفظ خواهم کرد .روز خوب توام با نشاط برایت آرزو می کنم مارسیا جان !
photo by : mustafa burak sezar
مارس 26, 2009 در ساعت 6:05 ق.ظ · طبقه بندی شده زیر روزنگاری and tagged: آقای خدا

دروازه ها چه بزرگ و چه کوچک برایم ارزش یکسانی پیدا کرده اند .چه فرقی می کند ؟ مهم عبور از آن است که بتوان رد پاهای گذشته را طی کرد . وقتی هم که دروازه ها را رد کنی جاده و یا کوچه هایی پیدا خواهی کرد که راه جدید را نشانت می دهد .پس این روزها همه چیز را به آسانی تحمل می کنم و دیگر مثل سابق نیست که وقت بگذارم برای همه کس و همه اوقات بی ارزش و با ارزش .این روزها به محاوره ها و لغت هایی که مردم ادا می کنند به شدت حساس شده ام و گوش هایم گیرایی عجیبی پیدا کرده اند برای یافته های نامکشوف ! به کوچکترین بی ادبی ها با دقت گوش می کنم سبک و سنگین شان می کنم .اعتماد به نفس جدیدم را از انگلیسی ها فرا گرفته ام و یاد گرفته ام به همه ارزش یکسانی ندهم و وقتم را به بطالت نگذارانم .نه اینکه بگویم این آدم ها پرفکت و بی نقص هستند نه ! از نژاد پرستی پنهانشان گرفته تا نحوه حرف زدنشان و تحیل رفتارهای دیگران و مبادی آداب و همه و همه چیزهای خوب و بدشان ! رفتارهای خوب و ایرانی رو به یاد می آورم و با رفتارهایشان اندازه می گیرم و می بینم که زیاد هم فرقی ندارند ولی یک چیزشان عالی ست شفافیت رفتار در همه چیزشان .باید حواست حسابی جمع باشد وقتی با آنها حرف می زنی نه اینکه بترسی ها ! نه ولی شفافیت همیشه عالی و خوب است ! از کرولاین یاد گرفته ام خودم باشم و نه هزار شخصیت پیچ در پیچ ! که خودم هم نمی دانم کدامشان هستم . اعتماد به نفس ایرانم را دارم پیدا می کنم سرزنده تر و شاداب تر .بی پروا در حرف زدن شده ام آن چه را که هستم دارم نمایش می دهم نه صد ماسک به صورت ! روزم را با نور خورشید آغاز می کنم .از تخت بلند می شوم لحظه ای می نشینم به طلوع خورشید نگاه می کنم در را باز می کنم بالا می روم دوش می گیرم صورتم را اصلاح می کنم وگرنه کرولاین دعوایم می کند که چرا صورتم فرش نیست ! صبحانه درست می کنم به باغچه می روم برای پرنده هایم نان ریز می کنم دست هایم را به سمت آسمان می برم و از آقای خدا تشکر می کنم که هنوز زنده هستم .میز را جمع می کنم کوله ام را بر می دارم عطری را که مارسیا برایم خریده می زنم و در خانه را باز می کنم .کوچه را رد می کنم و به خیابان می رسم تا به کافی شاپ برسم پنج دقیقه طول می کشد در شیشه ای را باز می کنم صورت همه را می بوسم و پشت پیشخوان می ایستم تا مشتری ها را سرو کنم .وقت نهار با کرولاین حرف می زنم . با صدای بلند می خندیم و از اینکه همکار خوبی مثل او دارم خوشحال می شوم .رفتارهای همه را به دقت تماشا می کنم و در ذهنم شخصیت تازه می سازم تا به کار رمانم بخورند .کارم که تمام می شود در خیابان درازی شروع به قدم زدن می کنم و فکر می کنم و راه می روم .به خانه که می رسم دوش می گیرم و با مارسیا و گوستاو و گربه ی خانم میشیگان کارهای روزمان را دوره می کنیم .مارسیا برایمان شام می پزد و بعد از شام دور هم می نشینیم و چای و قهوه و کیک صرف می کنیم .برای قدم زدن شبانه اگر حالش باشد بیرون می رویم .اگر فیلم خوبی باشد به سینما می رویم و رویا های خودمان را می بافیم . این روزها بهترین روزهای زندگی من است خدایا کرمت را شکر .ممنون از همه مهربانی هایت !
مارس 23, 2009 در ساعت 4:00 ق.ظ · طبقه بندی شده زیر تکه ای از داستان and tagged: مارسیا- گربه - گوستاو

مارسیا زنگ زد که تو ایستگاه قطار منتظر منه . تو خواب و بیداری یهو از رو تخت بلند شدم سریع آبی به صورتم زدم و با دوچرخه به سمت ایستگاه قطار چرخ دواندم ! قرار نبود یکشنبه بیاد ولی خب مارسیا رو نمی شه شناخت .کارهاش مثل خودم قابل پیش بینی نیست .از این کاراش خیلی خوشم می یاد .ده دقیقه ای طول کشید که خودم را به جای پارک دوچرخه ها رساندم .قفلش کردم و در شیشه ای را باز کردم تا به داخل اتاق انتظار بروم همیشه دوست دارم مارسیا را در این اتاق خوشگل ببینم .کوله اش را کنار صندلی راحتی گذاشته بود و کتاتی جدید آدیداس اش را روی هم گذاشته بود انگار که همه بفهمند تازه خریده ! شلوار لی خاکستری همیشگی اش را پوشیده بود و تی شرت حلقه ای سیاه با رگه های قرمز . موهای بلند سیاهش را باز کرده بود و روی شانه اش ریخته بود .به خوبی می داند چطوری مرا دیوانه ی خودش بکند . به طرفش رفتم و کنارش نشستم و بی اختیار بغلش کردم و لب های قرمز خوشگلش را بوسیدم و بی اختیار دست به زیر تی شرتش بردم تا برای لحظه ای پستان هایش را لمس کنم .مارسیا مثل همیشه چیزی نگفت و چشم های قشنگش را بست تا من بدنش را حس کنم ! خب ! دلم برای خودش و بدنش حسابی تنگ شده بود و دلم نمی خواست تا خانه صبر کنم ! مامور ایستگاه قطار برای لحظه ای ما را نگاه کرد و با مهربانی و ادب گفت : مسافرین قطارهای ورجین نمی توانند در ایستگاه های قطار عشق بازی کنند که منظورش بوسه های طولانی بود وگرنه ما که لخت نشده بودیم که وسط مردم عشق بازی کنیم که ! مامور قطار را به خوبی می شناسم مرد میان سال بسیار مهربانی است و خانه اش نزدیکی کافی شاپ مادر فرانچسکا است . بلند شدیم و با خنده نگاهش کردیم و گفتیم اوکی باس ! مارسیای قشنگ من از کوله اش شیرینی دراورد و تعارفش کرد و آقای میان سال مهربان دستش را رد نکرد .از اتاق انتظار بیرون آمدیم . در شیشه ای باز شد .کوله اش را روی دسته ی دوچرخه گذاشتم و قدم زنان به سمت خانه حرکت کردیم .مارسیا سفر خوبی داشت و جای مرا در پاریس خالی کرده بود .سری به خانه مادام پروست زده بود و سلام گرم مرا به او رسانده بود .هنوز با اینکه شصت سالی از سنش می گذشت ولی هوس و عشق به زندگی در تمام حرکات خانم فرانسوی موج می زند .این مدت در خانه ی مادام پروست مارسیا مانده بود و در عوض هر روز خانه اش را تمیز کرده بود و غذاهای خوش مزه برایش درست کرده بود .از پی یر هم حرف زد که در تلویزیون فرانسه کار می کرد و قرار بود برای تعطیلات عید پاک به جزیره بیاید .حسابی شرمنده کرده بود و کارهای متفرقه مارسیا را راه انداخته بود .این مرد فرانسوی را خیلی دوست دارم اصلن با بقیه خیلی فرق می کند .مثل من عاشق شراب قرمز و چشم های سیاه و موهای به شانه انداخته شده ! هست . سر کوچه گربه خانم میشیگان در حال سیگار کشیدن بود و گوستاو نازنین هم سر پله ی خانه پری نشسته بود . هر چهار تایی با هم داد کشیدیم و از اینکه مارسیا جان دوباره به خانه برگشته بود خوشحال بودیم . گربه با ادب همیشگی اش سبد گلی را به دست مارسیا جان داد و گفت از طرف ما سه نفر به تو مارسیای قشنگ مان .صفای قدمت ای دوست ! از این کارش خنده ام گرفت مثل ایرانی ها حرف می زد و به گربه ی خانم میشیگان اصلن نمی آمد این جوری تعارف خوشگل بکند .چشمکی زد و گفت : رفیق ما هم یه چیزهایی حالیمونه بابا ! بلندش کردم صورتش را بوسیدم و مارسیا گوستاو را بغل کرد و در خانه را باز کردیم .چایی دم کردم و روی میز چهار استکان شیشه ای کمر باریک گذاشتم و هفت سین ام را نشان بچه ها دادم .مارسیا گونه ام را بوسید و گفت : وای چی خوشگله ! شما ایرانی ها خیلی با حالید ها . آدم دوست داره همش عاشق شماها بشه .دستش را گرفتم و گفتم بله خانم زیبای من همین طوره ! بالهای گوستاو حسابی خوب شده و گربه ی خانم میشیگان هم با دوست دختر بی احساسش به هم زده .اصلن ازش خوشم نمی اومد ولی روم نمی شد به خود گربه بگم ولی خدا خواست ومحبت دختر را از دلش بیرون کشید .فکر می کرد گربه ماشین سکسه ! و دایما در حال عشق بازی بودند بی هیچ عشق و لطافتی ! مارسیا گفت خودم برات یه دوست دختر باسکی پیدا می کنم که هم سکسش خوب باشه و هم اینکه دل عاشقی داشته باشه ! گربه لبخند زد و گغت ؛ شما همیشه به من لطف دارید مارسیا جان ! بچه ها ساعتی با ما بودند و بعد برای قدم زدن به پارک کنار خانه رفتند تا ما تنها شویم ! در که بسته شد مارسیا برای دوش گرفتن به بالا رفت و من صندلی های چوبی را در باغچه گذاشتم و رو به آفتاب بهاری نشستم .مارسیا خیلی زود کارش را انجام داد و با خودش پتوی رنگارنگی اورد و روی زمین پهن کرد و صدایم کرد تا کنارش دراز بکشم . عشق بازی در بیست و دوم مارس مزه ی خوبی داشت !
مارس 23, 2009 در ساعت 3:58 ق.ظ · طبقه بندی شده زیر تلواسه های روزانه and tagged: دستمال آبی

کمدم را خالی کردم تا دستمال آبی ام را پیدا کنم و آسمان جزیره را پاک کنم .هر چه گشتم پیدایش نکردم .بالا و پایین اش را حسابی گشتم ولی پیدا نشد .برای درست کردن قهوه ی ترک به آشپزخانه رفتم . بسته ی شیرینی را از کمد درآوردم روی پیش دستی گذاشتم .ده تایی می شد سوغاتی وطنم بود .سه تا را انتخاب کردم و بقیه را دوباره سر جایش قرار دادم . ترانه ی توفان افتخاری را با صدای بلند گوش دادم و به رویای بهاری فرو رفتم .ابرهای این روزهای جزیره نه آبی شده اند و نه خاکستری فقط کمی گردگیری می خواهند . دستمالی می خواهد برای تکان دادن گرد و غبار !.ساعت تحویل سال که شد بی اختیار غمگین شدم و آرزو کردم ای کاش در کنارم بودی .گرچه این روزها مارسیا برایم کم نمی گذارد ولی تو چیز دیگری هستی ! از صبح ده بار زنگ زده که عید را تبریک بگوید و هر ده بار هم گفته ام مارسیا هنوز سال تحویل نشده عجله نکن عزیزم و او هر بار گفته اوکی دوباره زنگ می زنم .مارسیای من برای کار جدیدش به پاریس رفته و تا اخر هفته به جزیره بر نمی گردد . وقتی سال تحویل شد اولین کسی که زنگ زد مگی نازنینم بود .با هیجان آرزو کرد شادتر از سال قبل باشم و ایرانم آزاد شود ! بعد از گپ کوتاهی تو زنگ زدی و با صدای مخملین همیشگی ات آرزو کردی بالاخره همین امسال بتوانی حسابی بغلم کنی و با هم برای همیشه باشیم .اشک امانم نداد تا بیشتر با تو حرف بزنم .هق هق گریه ام را که شنیدی فقط گوش کردی و هیچ نگفتی ! و برایم لینک ترانه را فرستادی .لب تاپ روشن بود و وقتی دانلودش تمام شد بی اختیار روی زمین نشستم و با صدای بلند از آقای خدا خواستم این همه جدایی را تمام کند .طاقتم تمام شده .مگر چند سال می توان انتظار کشید و دم فرو نیاورد . تلفن که تمام شد به اتاق رفتم و دستمال آبی ام را که کنار کمد افتاده بود برداشتم و از انباری نردبان را برداشتم روی دیوار حیاط گذاشتم و رو به سمت آسمان بالا رفتم .دستم را بلند کردم و شروع به پاک کردن گرد و غبار نورهای متصاعد کردم . این دستمال را از بیست و هفت سال پیش با خودم دارم هر وقت دلم می گیرد کمکم می کند تا بهتر بشوم مخصوصا اگر ملافه ی بالای سرم کثیف شده باشند .به خوبی می داند چه باید بکند تا آرام تر بشوم . کار پاک کردنم که تمام شد به پایین آمدم و دوباره قهوه ی ترکم را درست کردم و طعم خوش شیرینی ایرانم را چشیدم دوباره به خواب رفتم تا شاید بشود در خواب ترا محکم به بغلم بفشارم .در خواب و بیداری مارسیا زنگ زد و بهترین ها را برایم آرزو کرد .وای اگر مارسیا هم نبود من چه باید می کردم !
مارس 19, 2009 در ساعت 6:38 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر تکه های روح and tagged: سال نو - زندان - دریا و باد
از سر زمین باد سالهاست که گذشته ام و دیگر حتی صدای نسیم هم برایم آشنا نیست .از بادهایی گذر کرده ام که تکانم داده اند و از خرمن هایی عبور کرده ام که رنگ طلایی شان پژمرده شده اند .امشب اگر دریا به دادم نرسد تا این همه اشک های ریخته شده را به جایی نرسانم متلاشی خواهم شد .امشب اگر بادهای ساحلی به دادم نرسند قایقم غرق خواهد شد .ای کاش این همه شب نبود .ای کاش همه رفیق هایم یک به یک زنده می شدند و جشن بهار را با هم جشن می گرفتیم .ای کاش این صدای تیر خلاصی در گوشم این همه رژه نمی رفت .ای کاش این همه واژه را یاد نمی گرفتم تا به وقت تنگی ردیف های متن در من زنده نمی شد .دوست داشتم از عشق های فرا رفته کفنی درست می کردم و به سر شب می کشیدم تا با سفیدی اش رنگ بگیرد تا از این همه سیاهی بدر بیاید .هیهات ! که گزافه می گویم .این ای کاش ها مرا از هم دو پاره می کند تا به وقت زایش امان فریاد کشیدن را از دست بدهم .شاید امشب اگر عشق های از دست رفته ام دوباره سر به بالش تنهایی ام می گذاشتند این همه درد معنای سنگین اش را از دست می داد و مرا رها می کرد از همه ی داشته ها و نداشته هایم .اجازه می خواهم امشب برای خودم باشم .اجازه می خواهم در به روی بهار ببندم و در زمستان خودم دوباره جای بگیرم .ولی برای آخرین بار اجازه می خواهم در همه ی زندان ها را بگشایم و آرزو کنم هیچ کس در سلولش برای حداقل همین امشب تنها نباشد .
مارس 19, 2009 در ساعت 4:01 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر اتفاقات ایرانی and tagged: قرص های ضد فشار خون - ضد افسردگی

خب ! یکی دیگه هم رفت و حاکمیت به کار نفس بریدن زندانی ها با جدیت ادامه می دهد . به خوبی سالهای آغازین شصت به شکل جدی تر دارد بازسازی می شود چون این مرحله پایان هرچه اداهای اصلاح طلبی این سالها بوده و هست .مگر از این ها انتظار دیگری هم می توان داشت .برادران تحمل زندانی های خودشان را هم ندارند چه برسد به بیرونی ها .از دیروز همین برادران و خواهران غربت نشین غزه دوست اصلاح طلب یکی شان جرات نوشتن در باره ی شهادت امیر صیافی نازنین را نداشته . از اکبر گنجی گرفته تا همه ی توابین سابق نشین و زندانی های شکنجه شده ! که حالا در آمریکا تمرین انقلاب مخملی را می کنند ! .بگذریم ! اگر قرار باشد دل ملت به اینان باشد که فاتحه شان خوانده است .این مرگ ها و نفس بریدن باز هم ادامه خواهد داشت .چه کمپین های مسخره در اروپا و امریکا گذاشته شود و یا هر اعتراض مدنی ! برادران امام زمانی به این نتیجه رسیده اند که تنها با کشتار وسیع قادر خواهند بود بر اریکه قدرت تکیه بزنند .تجربه ی شاه به آنها همواره گوشزد می کند که با مدرا و تساهل ! نمی توان آتش کینه مردم را خاموش کرد . گاردهای خودش را رژيم بسته و آماده هر نوع واکنشی هست چون باز هم تکرار می کنم این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست ! به همین خارج نشین های مبارز ! نگاه کن ! تمام سعی و تمام شان بقای حاکمیت است و بس . و یا اگر کمی خشن هم رفتار کنند تنها به اعدام زن ها و حقوق زنان اعتراض می کنند . روشنفکرانش هم دم از دمکراسی می زنند و زمان حاضر را هم زمان مناسبی برای اجرای آن نمی دانند و حداقل صد سال دیگر را طلب می کنند تا پایه های آن درست و حسابی پی افکنده شود .مبارزین اخته شده ی داخلی هم می گویند اگر حمله ای صورت بگیرد یک پارچگی مهین مان از دست می رود .خدا آن روز را نیاورد که کشور خارجی به ما حمله کند .با همین کم و کاستی های حاکمیت بسازیم بالاخره کسی می آید که عطر بوی خوشش ملت را محفوظ خواهد کرد .حالا هم موسوی و کروبی ملیجک مانده اند تا سلطان را از تخت پایین بیاورند .چون تنها مشکل خامنه ای هست و بس وگرنه جمهوری اسلامی مشکل دیگری ندارد .انگار همین موسوی در سالهای شصت وجود خارجی نداشت و از میان حمام خون آن سالها نگذشته و کارش نقاشی و هنرهای لطیف بوده البته با زن استاد دانشگاهی اش .مسخره بازی بس است برادران و خواهران ! این رژيم نه قابل تغییر است و نه تاب کوچکترین تحول را دارد .تنها سقوط اش راه حل است .حالا بگذار با خون باشد نه با انقلاب مخملی ! چون ملایان با خون غسل تعمید یافته اند نه با آب زمزم !
مارس 19, 2009 در ساعت 3:59 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر روزنگاری and tagged: مقام معظم رهبری

خیمه شب بازی ها را می بینی رفیق ! می بینی چه راحت ملت را می رقصانند .می بینی با حس های پرشور چه نرم و نازک بازی می کنند و چه سیلی های شوکه آوری به صورت های نورس می زنند .تخم شان هم نیست .انگار فکر می کنند تا ابد ماندنی هستند و با دست های مریی و نامریی بیمه عمر گرفته اند و هر چه دلشان می خواهد می کنند و می گویند .مجلس فرمایشی شان را به گند می کشند و قانون اساسی مقدس شان را هم به لجن ! .بازی های خبرگان را به پیش می برند و مترسک های بی گوش و چشم شان هم کار خودشان را با غمزه و ناز یک جوری پیش می برند .هوس های کودکانه هم ندارم و نمی خواهم با صدای بلند بگویم روزهای آفتابی در پیش هست . ولی با این همه اختناق رو و پشت رو شده به روشنی می توان روزهای روشن را دید .نه ارزو است و نه خواب های بی تعبیر ..لنین حرف قشنگی دارد / بوی انقلاب که می آید فرصت طلب ها انقلابی تر از انقلابی ها می شوند .این روزها را خوب به یاد داشته باش . همه دیروزی ها از شاه و نظام سلطانی حرف می زنند انگار از وقتی آقا امده نظام سلطانی شده و تا قبل از آن نه بوی خون می آمد و نه دار و درخش در بین بود .انگار تا قبل از جلوس مقام معظم رهبری مملکت در امن و امان بوده و در عرض این بیست سال امن القری جهان اسلام به لجن کشیده شده . بوی جنگ در فضای عرفانی میهن پیچیده و حاکمیت به خوبی دارد خودش را در لاک دفاعی اش می برد چون این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست . شیطان بزرگ هم فعلن هواپیمای بی سر نشین شان را زده تا برسد به وقت سر نشین دار هاش . سید فرهیخته شان دمکراسی را فروخت به پشیزی و رفتتتتتتتتتتت ! بگذار همه بیایند و خودی نشان بدهند آقا خودش می داند دارد چه می کند !
مارس 19, 2009 در ساعت 3:57 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر روزنگاری and tagged: عروسی

کرولاین میگه تا اول جون با مایکل عروسی می کنه . دو تا انگشتر طلای سفید هم خریده .۲۳۰ پوند بالاش پول داده .مثل دختر بچه ها ذوق داره و از اینکه این قدر خوشحاله منم خوشحالم .هم رفیق خوبیه و ریئس خوبی ! مایکل تا ماه مه از زندان آزاد میشه و این دو تا عاشق و معشوق با هم عروسی می کنند .تا همین دیروز نمی دونستم که مایکل بازداشت شده و قراره چند ماهی زندان باشه ! دلیلش رو نپرسیدم ولی فقط استراحت خود کرولاین گفت به خاطر مواد مخدره ! منم گفتم : اوه ! چیز اضافه ی دیگری هم نگفتم .یاد گرفته ام از فضولی ایرانی ام دست بکشم و کمی لال مونی بگیرم و هی اتیش نسوزونم ! برای بعد از کار به خانه دعوتش کردم و براش ماهی تو بخار پز گذاشتم با مخلفات و چایی ایرانی ! قوری خوشگلی از برایتون خریده ام و هر وقت توش چایی می زارم کلی کیف می کنم . ولی قند نداشتم براش شکر گذاشتم گرچه خودش راحت بود که شکر بریزه تو چای . مجله ها و عکس های قدیمی ام را نشونش دادم و مطالبی که در روزنامه محلی چند بار چاپ شده را همین طور .در حالی که غذا می خورد گفتش : هی هد ! بهت افتخار می کنم .تو دوست خوبی هستی .هر وقت دلم می خواد پرچونگی بکنم تو حسابی برام وقت می زاری .از این بابت ممنونم .گفتم : کرولاین جان من همیشه گوش شنوایی برای شنیدن حرف های رفیق هایم دارم .به قول مارسیا مخصوصا با خانم ها ! یک ساعتی با هم چت کردیم و بعدش چون قرار بود مایکل به تلفن خونه اش زنگ بزنه خداحافظی کرد و رفت .ظرف ها رو شستم و قوری خوشگله رو تو کابینت گذاشتم و اتاقم را تمیز کردم و دوشی گرفتم و برای خواندن کتاب جدیدمم روی تخت دراز کشیدم . سی دی جدید ایرانی ام را با صدای بلند گوش کردم چون خونه کسی نبود . اوه داشت یادم می رفت به مارسیا هم زنگ زدم .چند روزی هست که اسپانیا رفته . باران شیشه کنار تختم را شست و برای خوابیدن ساعت نه و نیم شب را انتخاب کردم .
مارس 19, 2009 در ساعت 3:53 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر تلواسه های روزانه and tagged: حرف های تازه

می دونی چیه ؟ وقتی دل نگرانی های احمقانه ام را به کناری می گذارم و قشنگ نگاهشان می کنم به این نتیجه می رسم که بیخود و بی جهت جلب شان شده ام و هیچ دلیل منطقی برایشان نداشته و ندارم . شاید تا همین چند ساعت قبل هم ترس احمقانه ام را با خودم همراه داشتم ولی نمی دانم چرا وقتی به دانشکده رفتم همه شان پوچ در آمد و با خودم فکر کردم که چی ؟ این همه سال با خودت این ها را وصله تن و روحت کرده بودی و بی آنکه حسابی فکر کنی آویزانت بودند و تو چقدر بی توجه و بی حواس بودی پسر جان . این فکرها چه تاثیری در زندگی روزانه ات دارد ؟ بابا بی خیال همه چیز باش ! خودت باش و لاغیر ! نگاه به دور وبرت کن حتی آدم هایی که بیشتر از بیست و سی سال است که تو اروپا زندگی می کنند هنوز احمق باقی مانده اند .نویسنده هاش انگار از آسمان افتاده اند و آنقدر با کیا وبیا به کارهایشان پز می دهند انگار همین امسال نوبل را می برنند .روشنفکرهاش را حسابی برانداز کن .هیچ حرفی برای گفتن ندارند .بابا بی خیال این ها شو .کجا بودیم ؟ آره تو راه که می آمدم با آلیس حرف می زدم .از توهم ها و باورهای تغییر یافته اش حرف می زد که هر روز بهتر از دیروزش می شود و حس پیشرفت و پویایی باعث شده به زندگی بهتر نگاه کند و با مسایل روزمره راحت تر برخورد کند .حرف های این دختر باعث شد به خودم نگاه کنم همان طور که راه می رفتیم آویزهای روحی ام را نگاه کردم دیدم چقدر بی قواره و بی تناسب هستند و من چه حالی دارم که این ها را با خودم این ور و اون ور می کشانم .نمی خواهم گیج ات کنم ها ! نه ! داریم حرف می زنیم خب ! کاری به فارسی سره نوشتن ام هم لطفا نداشته باش .رمان نمی نویسم که ! دارم حرف هایم را یک جوری به تو می رسانم تا کمکم کنی بهتر باشم .خب این روزها از خیلی چیزها و آدم ها برایت نوشته و حرف زده ام .از روشنک و فرهاد و اسامی خیابان ها و….این روزها دارم کم و بیش بیست و هفت سال پیش را به یاد می آورم .اوایل فکر می کردم حافظه ام آسیب دیده ولی دیدم نه بابا اگه یه کم تنبلی را به کناری بگذارم خیلی خوب هم می توانم خیلی چیزها را به یاد بیاورم مهم هم نیست اسامی مکان ها را به یاد بیاورم یا که نه ! بالاخره یه رفیقی پیدا میشه که بگه چهار راه شاهین تو سنایی کجا بودش و یا شیرینی فروشی نوبل یا رستوران تاج محل و چلوکبابی سنایی و غیره .مهم اینه که حسابی مخت را به کار بیاندازی و تک تک حافظه های گریخته را پیدا کنی و تکه های پازل خاطرات ات را کامل کنی . بالاخره باید یک روزی این کار را بکنی یا که نه ؟ قشنگ بگرد و همه را به یاد بیاور این قدر هم زندان زندان نگو نمودی مارو با این زندان گفتن هایت .از آدم ها بیشتر حرف بزن از همه ی خوب و بدشان .حالا زیاد هم مهم نیست که با آنها خوابیده ای یا که نه .تنها مرد دنیا نیستی که ! وقتی از روشنک حرف می زنی درست و حسابی ازش بنویس .از نحوه لباس پوشیدنش گرفته تا هر کاری که می کرد از فرهاد و منوچهر و همه حرف بزن .هاج و واج نمان .درست و حسابی بنویس .دیگه از خارجی ها کمتر بنویس .از دوستانی که در ایران داشتی گزارش درست و حسابی بده .نمی شه که این همه حافظه را به کلی پاک کنی .از کوچکترین چیز بگیر تا حادترین شان باید خوب به یاد بیاوری .قرار نیست ماه و خوشگل بنویسی فقط بنویس تا راحت بشی .از قنادی سر میدان ونک بگیر تا پیتزای خیابان جردن از همه مکان ها و جاهایی که رفته ای بنویس .از رنگ و بوی بیست و هفت سال پیش بنویس .بنویس نسل تو چه کارهایی کرده .چه کارهای درست و غلطی کرده و حالا دارد چه غلطی می کند .بنویس تو هم هاناآرنت و پوپر را می شناسی و کتاب به اندازه ی کافی خوانده ای و حالا همه شان حالت را به هم می زند.بگو که قرار نیست که حرف های خوشگل بنویسی و ادای آدم های بالا نشسته را در بیاوری و احکام صادر کنی .قرار نیست مهمل بافی کنی .ولی اگر به حوزه ی هنری هم رفته ای و سلمان هراتی و مخملباف را هم دیده ای ازشان حرف بزن .اصلن از همه کس بنویس .این ملت حق انتخاب دارد .تو برای خودت بنویس حالا هر کی دلش بخواهد یک روزی حرف ها و نوشته هایت را خواهد خواند .چه اشکالی دارد صریح و بی پرده اعتراف کنی چه کرده ای و آیا کارهایی که کرده ای درست بوده یا که نه ؟ فقط یک قول بده همین سبک نوشتن ات را ادامه بدهی و به هیچ عنوان از نیستی و پوچی حرف نزنی چون این مردم به اندازه ی کافی درد و حرمان کشیده اند .برای یک دقیقه هم که شده کمی امید بپاشان .همین و بس !
Older entries »