کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

بایگانیِ مارس 6, 2009

لالایی لکوموتیو

خب وقتی از دوستی های تازه برایت حرف می زنم از گردش چشم هایت که گردتر می شوند خوشم می آید .وقتی از خوردن شراب با آنها حرف می زنم لبخند شیرین ات را دوست دارم چون می دانم بی هیچ حسادت احمقانه ای حرف هایم را گوش می دهی و آزادم می گذاری تا هر غلطی که دلم می خواهد بکنم چون به خوبی می دانی خانه آخرم تو هستی و بی تو هیچ هیچم ! خودت می دانی برای من دوستی های تازه عین نفس کشیدن است و برای تکمیل پازل های گم شده رمانم واجب هست .پس می گذاری گردش های روزانه و شبانه ام را ادامه بدهم تا شاید شخصیت تازه برای نوشته هایم کاری تازه بکند که دیگران کمتر کرده اند .خودت می دانی وقتی عشق بازی های مجازی ام را می نویسم حتما لازم بوده تا کمی آرام بگیرم تا بتوانم گام بعدی را بردارم .هر روز که نامه های ترا باز می کنم از خنده روده بر می شوم چون با خط بچه گانه و ظریفم دعوایم می کنی و تکرار می کنی که خیلی مواظب باشم تا مبادا ایذر نگیرم ! و مرتبا تکرار می کنی که کمتر شراب و یا ودکا بخورم معده ام اذیت می شود .بعد خواندن به تو زنگ می زنم و می گویم حالا چه اصراری است که حتما و حتما هر روز نامه بدهی در حالی که فاصله ی خانه ات تا من بیست متر بیشتر نیست .پشت تلفن می گویی در کار بزرگ تر ها زیاد دخالت نکنم حتما فایده ای دارد که من توان درکش را ندارم ! باز هم می خندم و ازاین که این قدر قشنگ حرف میزنی و کاری نمی کنی که دلم بشکند کیف می کنم .اوه راستی امروز چه روزی بود ! سه بار پشت سر هم برف بارید و دوبار آفتاب و چهار بار باران سیل آسا ! از پشت شیشه کافه شاپ ادم ها را می دیدم که هی چتر باز می کنند و هی می بندند .سه تا تکث از تو داشتم که گوشزد می کردی موقع بیرون آمدن از سر کار خودم را بپوشانم تا مبادا دوباره سرما بخورم و مریض بشوم .از وقتی که به تو گفتم که سه سال پیش کارم به بیمارستان کشیده بود حسابی ترسیده ای وکمبود خون و این حرفا ! بگذریم .امشب که به بریستول رفته ای تا کار نیمه تمامی را به پایان ببری عجیب دلم تنگ شده .هنوز دو ساعتی نیست که رفته ای ولی انگار ساعت هاست که پیشم نیستی و هر چه درجه ی شوفاژ را زیاد می کنم باز سردم است ! شراب قرمزی را که برایم باز کرده بودی را تمام کرده ام ولی نمی دانم چرا مست نمی شوم حتما حس مستی ام با رفتن تو از بین رفته .باورم نمی شود که این همه من ترا دوست داشته باشم .ولی خب این هم می گذرد .شب های دوری از تو و مستی های بی هیجان .به خوبی می دانم شب های روشن من و تو دوباره پیش خواهد آمد و رنگ های تازه قلب من و تو را پاکیزه تر نشان خواهند داد .امید وارم در قطار خواب خوبی داشته باشی .عاشق خوابیدن در ترن های شبانه هستم با صدای لالایی لکوموتیو ! شب خوبی داشته باشی مارسیا جان !

روزهای بی هوا خوری

گاهی اوقات به این فکر می کنم نشستن و یا قدم زدن های طولانی در سلول دو در یک و نیم متر چقدر می تواند طاقت فرسا باشد .گاهی اوقات به این فکر می کنم چگونه می توان شش ماه و یا بیشتر در چنین سلولی به سر برد و هر سه ماه یک بار حق هوا خوری بیست دقیقه ای داشت .می توان طول و عرض اتاق را هی رفت و هی آمد .با ذهن حسابش را داشت .می توان جای پتو و بشقاب و لیوان و قاشق پلاستکی را جا به جا کرد .می توان موکت را بالا و پایین کرد .می توان تک تک جمله های قرآن و یا نهج البلاغه را ده ها هزار بار تکرار کرد .می توان آن قدر فکر کرد که به دیوانگی رسید .می توان مثل آدم تحمل کرد و سالها بعد – از شدت تحمل به بیگانگی از خود رسید .می توان به طور کاملن محسوس و یا نا محسوس زندان را تحمل کرد و اگر شانس داشت و زندگی به روی آدم لبحند کم رنگ بزند عمری طولانی داشت و سالها بعد منفجر از این همه تنهایی شد. وقتی فکر می کنم که چطور همه ی دوستانم را از دست دادم و به زندان بزرگ میهنم برگشتم تا تقاص نمردن را بدهم از شدن درد به خودم می پیچم و آرزو می کنم ای کاش مرده بودم . وفتی در اتاقم تنها می مانم به این فکر می کنم چطور این همه سال مثل برق و باد گذشت و هنوز که هنوز هست با روزهای زندانم زندگی می کنم .اصلن مهم نیست که چند ماه و چند سال گذشته مهم این است که گذشته ها بی دریغ نگذشته و بی فایده هم نبوده این همه رفتن های رفیق هایم به پیش آقای خدا ! آرزو می کنم به هیچ عنوان هیچ کس طعم تلخ سلول انفرادی را نچشد به هیچ عنوان و بهانه !!