کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

بایگانیِ مارس 19, 2009

اجازه بده همین امشب در زندان ها باز شود!

از سر زمین باد سالهاست که گذشته ام و دیگر حتی صدای نسیم هم برایم آشنا نیست .از بادهایی گذر کرده ام که تکانم داده اند و از خرمن هایی عبور کرده ام که رنگ طلایی شان پژمرده شده اند .امشب اگر دریا به دادم نرسد تا این همه اشک های ریخته شده را به جایی نرسانم متلاشی خواهم شد .امشب اگر بادهای ساحلی به دادم نرسند قایقم غرق خواهد شد .ای کاش این همه شب نبود .ای کاش همه رفیق هایم یک به یک زنده می شدند و جشن بهار را با هم جشن می گرفتیم .ای کاش این صدای تیر خلاصی در گوشم این همه رژه نمی رفت .ای کاش این همه واژه را یاد نمی گرفتم تا به وقت تنگی ردیف های متن در من زنده نمی شد .دوست داشتم از عشق های فرا رفته کفنی درست می کردم و به سر شب می کشیدم تا با سفیدی اش رنگ بگیرد تا از این همه سیاهی بدر بیاید .هیهات ! که گزافه می گویم  .این ای کاش ها مرا از هم دو پاره می کند تا به وقت زایش امان فریاد کشیدن را از دست بدهم .شاید امشب اگر عشق های از دست رفته ام دوباره سر به بالش تنهایی ام می گذاشتند این همه درد معنای سنگین اش را از دست می داد و مرا رها می کرد از همه ی داشته ها و نداشته هایم .اجازه می خواهم امشب برای خودم باشم .اجازه می خواهم در به روی بهار ببندم و در زمستان خودم دوباره جای بگیرم .ولی برای آخرین بار اجازه می خواهم در همه ی زندان ها را بگشایم و آرزو کنم هیچ کس در سلولش برای حداقل همین امشب تنها نباشد .

نفس بریدن با قرص های ضد افسردگی

 

خب ! یکی دیگه هم رفت و حاکمیت به کار نفس بریدن زندانی ها با جدیت ادامه می دهد  . به خوبی سالهای آغازین شصت به شکل جدی تر دارد بازسازی می شود  چون این مرحله پایان هرچه اداهای اصلاح طلبی این سالها بوده و هست .مگر از این ها انتظار دیگری هم می توان داشت .برادران تحمل زندانی های خودشان را هم ندارند چه برسد به بیرونی ها .از دیروز همین برادران و خواهران غربت نشین غزه دوست اصلاح طلب یکی شان جرات نوشتن در باره ی شهادت امیر صیافی نازنین را نداشته  . از اکبر گنجی گرفته تا همه ی توابین سابق  نشین و زندانی های شکنجه شده ! که حالا در آمریکا تمرین انقلاب مخملی را می کنند ! .بگذریم ! اگر قرار باشد دل ملت به اینان باشد که فاتحه شان خوانده است .این مرگ ها و نفس بریدن باز هم ادامه خواهد داشت .چه کمپین های مسخره در اروپا و امریکا گذاشته شود و یا هر اعتراض مدنی ! برادران امام زمانی به این نتیجه رسیده اند که تنها با کشتار وسیع قادر خواهند بود بر اریکه قدرت تکیه بزنند .تجربه ی شاه به آنها همواره گوشزد می کند که با مدرا و تساهل ! نمی توان آتش کینه مردم را خاموش کرد . گاردهای خودش را رژيم بسته و آماده هر نوع واکنشی هست چون باز هم تکرار می کنم این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست ! به همین خارج نشین های مبارز ! نگاه کن ! تمام سعی و تمام شان بقای حاکمیت است و بس . و یا اگر کمی خشن هم رفتار کنند تنها به اعدام زن ها و حقوق زنان اعتراض می کنند . روشنفکرانش هم دم از دمکراسی می زنند و زمان حاضر را هم زمان مناسبی برای اجرای آن نمی دانند و حداقل صد سال دیگر را طلب می کنند تا پایه های آن درست و حسابی پی افکنده شود .مبارزین اخته شده ی داخلی هم می گویند اگر حمله ای صورت بگیرد یک پارچگی مهین مان از دست می رود .خدا آن روز را نیاورد که کشور خارجی به ما حمله کند .با همین کم و کاستی های حاکمیت بسازیم بالاخره کسی می آید که عطر بوی خوشش ملت را محفوظ خواهد کرد .حالا هم موسوی و کروبی ملیجک مانده اند تا سلطان را از تخت پایین بیاورند .چون تنها مشکل خامنه ای هست و بس وگرنه جمهوری اسلامی مشکل دیگری ندارد .انگار همین موسوی در سالهای شصت وجود خارجی نداشت و از میان حمام خون آن سالها نگذشته و کارش نقاشی و هنرهای لطیف بوده البته با زن استاد دانشگاهی اش .مسخره بازی بس است برادران و خواهران ! این رژيم نه قابل تغییر است و نه تاب کوچکترین تحول را دارد .تنها سقوط اش راه حل است .حالا بگذار با خون باشد نه با انقلاب مخملی ! چون ملایان با خون غسل تعمید یافته اند نه با آب زمزم !

آقا می دونه داره چی کار می کنه

 


خیمه شب بازی ها را می بینی رفیق ! می بینی چه راحت ملت را می رقصانند .می بینی با حس های پرشور چه نرم و نازک بازی می کنند و چه سیلی های شوکه آوری به صورت های نورس می زنند .تخم شان هم نیست .انگار فکر می کنند تا ابد ماندنی هستند و با دست های مریی و نامریی بیمه عمر گرفته اند و هر چه دلشان می خواهد می کنند و می گویند .مجلس فرمایشی شان را به گند می کشند  و قانون اساسی مقدس شان را هم به لجن ! .بازی های خبرگان را به پیش می برند و مترسک های بی گوش و چشم شان هم کار خودشان را با غمزه و ناز یک جوری پیش می برند .هوس های کودکانه هم ندارم  و نمی خواهم با صدای بلند بگویم روزهای آفتابی در پیش هست . ولی با این همه اختناق رو و پشت رو شده به روشنی می توان روزهای روشن را دید .نه ارزو است و نه خواب های بی تعبیر ..لنین حرف قشنگی دارد / بوی انقلاب که می آید فرصت طلب ها انقلابی تر از انقلابی ها می شوند .این روزها را خوب به یاد داشته باش . همه دیروزی ها از شاه و نظام سلطانی حرف می زنند انگار از وقتی آقا امده نظام سلطانی شده و تا قبل از آن نه بوی خون می آمد و نه دار و درخش در بین بود .انگار تا قبل از جلوس مقام معظم رهبری مملکت در امن و امان بوده و در عرض این بیست سال امن القری جهان اسلام به لجن کشیده شده . بوی جنگ در فضای عرفانی میهن پیچیده و حاکمیت به خوبی دارد خودش را در لاک دفاعی اش می برد چون این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست . شیطان بزرگ هم فعلن هواپیمای بی سر نشین شان را زده تا برسد به وقت سر نشین دار هاش . سید فرهیخته شان دمکراسی را فروخت به پشیزی و رفتتتتتتتتتتت ! بگذار همه بیایند و خودی نشان بدهند آقا خودش می داند دارد چه می کند !

وقت عروسی

 

کرولاین میگه تا اول جون با مایکل عروسی می کنه . دو تا انگشتر طلای سفید هم خریده .۲۳۰ پوند بالاش پول داده .مثل دختر بچه ها ذوق داره و از اینکه این قدر خوشحاله منم خوشحالم .هم رفیق خوبیه و ریئس خوبی ! مایکل تا ماه مه از زندان آزاد میشه و این دو تا عاشق و معشوق با هم عروسی می کنند .تا همین دیروز نمی دونستم که مایکل بازداشت شده و قراره چند ماهی زندان باشه ! دلیلش رو نپرسیدم ولی فقط استراحت خود کرولاین گفت به خاطر مواد مخدره ! منم گفتم : اوه ! چیز اضافه ی دیگری هم نگفتم .یاد گرفته ام از فضولی ایرانی ام دست بکشم و کمی لال مونی بگیرم و هی اتیش نسوزونم ! برای بعد از کار به خانه دعوتش کردم و براش ماهی تو بخار پز گذاشتم با مخلفات و چایی ایرانی ! قوری خوشگلی از برایتون خریده ام و هر وقت توش چایی می زارم کلی کیف می کنم . ولی قند نداشتم براش شکر گذاشتم گرچه خودش راحت بود که شکر بریزه تو چای . مجله ها و عکس های قدیمی ام را نشونش دادم و مطالبی که در روزنامه محلی چند بار چاپ شده را همین طور .در حالی که غذا می خورد گفتش : هی هد ! بهت افتخار می کنم .تو دوست خوبی هستی .هر وقت دلم می خواد پرچونگی بکنم تو حسابی برام وقت می زاری .از این بابت ممنونم .گفتم : کرولاین جان من همیشه گوش شنوایی برای شنیدن  حرف های رفیق هایم دارم .به قول مارسیا مخصوصا با خانم ها !  یک ساعتی با هم چت کردیم و بعدش چون قرار بود مایکل به تلفن خونه اش زنگ بزنه خداحافظی کرد و رفت .ظرف ها رو شستم و قوری خوشگله رو تو کابینت گذاشتم و اتاقم را تمیز کردم و دوشی گرفتم و برای خواندن کتاب جدیدمم روی تخت دراز کشیدم . سی دی جدید ایرانی ام را با صدای بلند گوش کردم چون خونه کسی نبود  . اوه داشت یادم می رفت به مارسیا هم زنگ زدم .چند روزی هست که اسپانیا رفته . باران شیشه کنار تختم را شست  و برای خوابیدن ساعت نه و نیم  شب را انتخاب کردم .

کمی حرف

 


می دونی چیه ؟ وقتی دل نگرانی های احمقانه ام را به کناری می گذارم و قشنگ نگاهشان می کنم به این نتیجه می رسم که بیخود و بی جهت جلب شان شده ام و هیچ دلیل منطقی برایشان نداشته و ندارم . شاید تا همین چند ساعت قبل هم ترس احمقانه ام را با خودم همراه داشتم ولی نمی دانم چرا وقتی به دانشکده رفتم همه شان پوچ در آمد و با خودم فکر کردم که چی ؟ این همه سال با خودت این ها را  وصله تن و روحت کرده بودی و بی آنکه حسابی فکر کنی آویزانت بودند و تو چقدر بی توجه و بی حواس بودی پسر جان . این فکرها چه تاثیری در زندگی روزانه ات دارد ؟ بابا بی خیال همه چیز باش ! خودت باش و لاغیر ! نگاه به دور وبرت کن حتی آدم هایی که بیشتر از بیست و سی سال است که تو اروپا زندگی می کنند هنوز احمق باقی مانده اند .نویسنده هاش انگار از آسمان افتاده اند و آنقدر با کیا وبیا به کارهایشان پز می دهند انگار همین امسال نوبل را می برنند .روشنفکرهاش را حسابی برانداز کن .هیچ حرفی برای گفتن ندارند .بابا بی خیال این ها شو .کجا بودیم ؟ آره تو راه که می آمدم با آلیس حرف می زدم .از توهم ها و باورهای تغییر یافته اش حرف می زد که هر روز بهتر از دیروزش می شود و حس پیشرفت و پویایی باعث شده به زندگی بهتر نگاه کند و با مسایل روزمره راحت تر برخورد کند .حرف های این دختر باعث شد به خودم نگاه کنم همان طور که راه می رفتیم آویزهای روحی ام را نگاه کردم دیدم چقدر بی قواره و بی تناسب هستند و من چه حالی دارم که این ها را با خودم این ور و اون ور می کشانم .نمی خواهم گیج ات کنم ها ! نه ! داریم حرف می زنیم خب ! کاری به فارسی سره نوشتن ام هم لطفا  نداشته باش .رمان نمی نویسم که ! دارم حرف هایم را یک جوری به تو می رسانم تا کمکم کنی بهتر باشم .خب این روزها از خیلی چیزها و آدم ها برایت نوشته و حرف زده ام .از روشنک و فرهاد و اسامی خیابان ها و….این روزها دارم کم و بیش بیست و هفت سال پیش را به یاد می آورم .اوایل فکر می کردم حافظه ام آسیب دیده ولی دیدم نه بابا اگه یه کم تنبلی را به کناری بگذارم خیلی خوب هم می توانم خیلی چیزها را به یاد بیاورم مهم هم نیست اسامی مکان ها را به یاد بیاورم یا که نه ! بالاخره یه رفیقی پیدا میشه که بگه چهار راه شاهین تو سنایی کجا بودش و یا شیرینی فروشی نوبل یا رستوران تاج محل و چلوکبابی سنایی و غیره .مهم اینه که حسابی مخت را به کار بیاندازی و تک تک حافظه های گریخته را پیدا کنی و تکه های پازل خاطرات ات را کامل کنی . بالاخره باید  یک روزی این کار را بکنی یا که نه ؟ قشنگ بگرد و همه را به یاد بیاور این قدر هم زندان زندان نگو نمودی مارو با این زندان گفتن هایت .از آدم ها بیشتر حرف بزن از همه ی خوب و بدشان .حالا زیاد هم  مهم نیست که با آنها خوابیده ای یا که نه .تنها مرد دنیا نیستی که ! وقتی از روشنک حرف می زنی درست و حسابی ازش بنویس .از نحوه لباس پوشیدنش گرفته تا هر کاری که می کرد از فرهاد و منوچهر و همه حرف بزن .هاج و واج نمان .درست و حسابی بنویس .دیگه از خارجی ها کمتر بنویس .از دوستانی که در ایران داشتی گزارش درست و حسابی بده .نمی شه که این همه حافظه را به کلی پاک کنی .از کوچکترین چیز بگیر تا حادترین شان باید خوب به یاد بیاوری .قرار نیست ماه و خوشگل بنویسی فقط بنویس تا راحت بشی .از قنادی سر میدان ونک بگیر تا پیتزای خیابان جردن از همه مکان ها و جاهایی که رفته ای بنویس .از رنگ و بوی بیست و هفت سال پیش بنویس .بنویس نسل تو چه کارهایی کرده .چه کارهای درست و غلطی کرده و حالا دارد چه غلطی می کند .بنویس تو هم هاناآرنت و پوپر را می شناسی و کتاب به اندازه ی کافی خوانده ای و حالا همه شان حالت را به هم می زند.بگو که قرار نیست که حرف های خوشگل بنویسی و ادای آدم های بالا نشسته را در بیاوری و احکام صادر کنی .قرار نیست مهمل بافی کنی .ولی اگر به حوزه ی هنری هم رفته ای  و سلمان هراتی و مخملباف را هم دیده ای ازشان حرف بزن .اصلن از همه کس بنویس .این ملت حق انتخاب دارد .تو برای خودت بنویس حالا هر کی دلش بخواهد یک روزی حرف ها و نوشته هایت را خواهد خواند .چه اشکالی دارد صریح و بی پرده اعتراف کنی چه کرده ای و آیا کارهایی که کرده ای درست بوده یا که نه ؟ فقط یک قول بده همین سبک نوشتن ات را ادامه بدهی و به هیچ عنوان از نیستی و پوچی حرف نزنی چون این مردم به اندازه ی کافی درد و حرمان کشیده اند .برای یک دقیقه هم که شده کمی امید بپاشان .همین و بس !

تکه های پازل نوشته از دیگران

عفو فضای کوچکی است .روزنی است که دنیا در آن عقب می نشیند و آدم را به حال خود می گذارد .آستانه ای است که هر روز وقتی چشم باز می کنم از آن می گذرم . مشکل من هنوز این است که خیلی خوب می فهم / آفتاب از پنجره های آپارتمانم جاری است و آب بندر گاه به رنگ سبز آبی روشنی در آمده رنگ پودر لباسشویی / سعی می کنم همه اینها را همزمان در ذهنم حفظ کنم و مثل سایه ام بی صدا از من می گریزند .انگار دستم را بالا برده باشم تا نوری را که به زمین می تابد در گودی دست هایم نگه دارم / پیرمردی را می بینند که ایستاده با دست های باز و دهان باز انگار می خواهد آواز بخواند / می خواهم یک کافی شاپ راه بیاندازم قهوه همه ی دنیا را راضی می کند /