از سر زمین باد سالهاست که گذشته ام و دیگر حتی صدای نسیم هم برایم آشنا نیست .از بادهایی گذر کرده ام که تکانم داده اند و از خرمن هایی عبور کرده ام که رنگ طلایی شان پژمرده شده اند .امشب اگر دریا به دادم نرسد تا این همه اشک های ریخته شده را به جایی نرسانم متلاشی خواهم شد .امشب اگر بادهای ساحلی به دادم نرسند قایقم غرق خواهد شد .ای کاش این همه شب نبود .ای کاش همه رفیق هایم یک به یک زنده می شدند و جشن بهار را با هم جشن می گرفتیم .ای کاش این صدای تیر خلاصی در گوشم این همه رژه نمی رفت .ای کاش این همه واژه را یاد نمی گرفتم تا به وقت تنگی ردیف های متن در من زنده نمی شد .دوست داشتم از عشق های فرا رفته کفنی درست می کردم و به سر شب می کشیدم تا با سفیدی اش رنگ بگیرد تا از این همه سیاهی بدر بیاید .هیهات ! که گزافه می گویم .این ای کاش ها مرا از هم دو پاره می کند تا به وقت زایش امان فریاد کشیدن را از دست بدهم .شاید امشب اگر عشق های از دست رفته ام دوباره سر به بالش تنهایی ام می گذاشتند این همه درد معنای سنگین اش را از دست می داد و مرا رها می کرد از همه ی داشته ها و نداشته هایم .اجازه می خواهم امشب برای خودم باشم .اجازه می خواهم در به روی بهار ببندم و در زمستان خودم دوباره جای بگیرم .ولی برای آخرین بار اجازه می خواهم در همه ی زندان ها را بگشایم و آرزو کنم هیچ کس در سلولش برای حداقل همین امشب تنها نباشد .
کودکی گم شده
مکانی برای آرامش و شعر و زندگیهنوز هیچ دیدگاهی دریافت نشده »
دیدگاه شما
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>


