کودکی گم شده
مکانی برای آرامش و شعر و زندگیبایگانیِ مارس 23, 2009
پتوی قرمز رنگارنگ مارسیا

مارسیا زنگ زد که تو ایستگاه قطار منتظر منه . تو خواب و بیداری یهو از رو تخت بلند شدم سریع آبی به صورتم زدم و با دوچرخه به سمت ایستگاه قطار چرخ دواندم ! قرار نبود یکشنبه بیاد ولی خب مارسیا رو نمی شه شناخت .کارهاش مثل خودم قابل پیش بینی نیست .از این کاراش خیلی خوشم می یاد .ده دقیقه ای طول کشید که خودم را به جای پارک دوچرخه ها رساندم .قفلش کردم و در شیشه ای را باز کردم تا به داخل اتاق انتظار بروم همیشه دوست دارم مارسیا را در این اتاق خوشگل ببینم .کوله اش را کنار صندلی راحتی گذاشته بود و کتاتی جدید آدیداس اش را روی هم گذاشته بود انگار که همه بفهمند تازه خریده ! شلوار لی خاکستری همیشگی اش را پوشیده بود و تی شرت حلقه ای سیاه با رگه های قرمز . موهای بلند سیاهش را باز کرده بود و روی شانه اش ریخته بود .به خوبی می داند چطوری مرا دیوانه ی خودش بکند . به طرفش رفتم و کنارش نشستم و بی اختیار بغلش کردم و لب های قرمز خوشگلش را بوسیدم و بی اختیار دست به زیر تی شرتش بردم تا برای لحظه ای پستان هایش را لمس کنم .مارسیا مثل همیشه چیزی نگفت و چشم های قشنگش را بست تا من بدنش را حس کنم ! خب ! دلم برای خودش و بدنش حسابی تنگ شده بود و دلم نمی خواست تا خانه صبر کنم ! مامور ایستگاه قطار برای لحظه ای ما را نگاه کرد و با مهربانی و ادب گفت : مسافرین قطارهای ورجین نمی توانند در ایستگاه های قطار عشق بازی کنند که منظورش بوسه های طولانی بود وگرنه ما که لخت نشده بودیم که وسط مردم عشق بازی کنیم که ! مامور قطار را به خوبی می شناسم مرد میان سال بسیار مهربانی است و خانه اش نزدیکی کافی شاپ مادر فرانچسکا است . بلند شدیم و با خنده نگاهش کردیم و گفتیم اوکی باس ! مارسیای قشنگ من از کوله اش شیرینی دراورد و تعارفش کرد و آقای میان سال مهربان دستش را رد نکرد .از اتاق انتظار بیرون آمدیم . در شیشه ای باز شد .کوله اش را روی دسته ی دوچرخه گذاشتم و قدم زنان به سمت خانه حرکت کردیم .مارسیا سفر خوبی داشت و جای مرا در پاریس خالی کرده بود .سری به خانه مادام پروست زده بود و سلام گرم مرا به او رسانده بود .هنوز با اینکه شصت سالی از سنش می گذشت ولی هوس و عشق به زندگی در تمام حرکات خانم فرانسوی موج می زند .این مدت در خانه ی مادام پروست مارسیا مانده بود و در عوض هر روز خانه اش را تمیز کرده بود و غذاهای خوش مزه برایش درست کرده بود .از پی یر هم حرف زد که در تلویزیون فرانسه کار می کرد و قرار بود برای تعطیلات عید پاک به جزیره بیاید .حسابی شرمنده کرده بود و کارهای متفرقه مارسیا را راه انداخته بود .این مرد فرانسوی را خیلی دوست دارم اصلن با بقیه خیلی فرق می کند .مثل من عاشق شراب قرمز و چشم های سیاه و موهای به شانه انداخته شده ! هست . سر کوچه گربه خانم میشیگان در حال سیگار کشیدن بود و گوستاو نازنین هم سر پله ی خانه پری نشسته بود . هر چهار تایی با هم داد کشیدیم و از اینکه مارسیا جان دوباره به خانه برگشته بود خوشحال بودیم . گربه با ادب همیشگی اش سبد گلی را به دست مارسیا جان داد و گفت از طرف ما سه نفر به تو مارسیای قشنگ مان .صفای قدمت ای دوست ! از این کارش خنده ام گرفت مثل ایرانی ها حرف می زد و به گربه ی خانم میشیگان اصلن نمی آمد این جوری تعارف خوشگل بکند .چشمکی زد و گفت : رفیق ما هم یه چیزهایی حالیمونه بابا ! بلندش کردم صورتش را بوسیدم و مارسیا گوستاو را بغل کرد و در خانه را باز کردیم .چایی دم کردم و روی میز چهار استکان شیشه ای کمر باریک گذاشتم و هفت سین ام را نشان بچه ها دادم .مارسیا گونه ام را بوسید و گفت : وای چی خوشگله ! شما ایرانی ها خیلی با حالید ها . آدم دوست داره همش عاشق شماها بشه .دستش را گرفتم و گفتم بله خانم زیبای من همین طوره ! بالهای گوستاو حسابی خوب شده و گربه ی خانم میشیگان هم با دوست دختر بی احساسش به هم زده .اصلن ازش خوشم نمی اومد ولی روم نمی شد به خود گربه بگم ولی خدا خواست ومحبت دختر را از دلش بیرون کشید .فکر می کرد گربه ماشین سکسه ! و دایما در حال عشق بازی بودند بی هیچ عشق و لطافتی ! مارسیا گفت خودم برات یه دوست دختر باسکی پیدا می کنم که هم سکسش خوب باشه و هم اینکه دل عاشقی داشته باشه ! گربه لبخند زد و گغت ؛ شما همیشه به من لطف دارید مارسیا جان ! بچه ها ساعتی با ما بودند و بعد برای قدم زدن به پارک کنار خانه رفتند تا ما تنها شویم ! در که بسته شد مارسیا برای دوش گرفتن به بالا رفت و من صندلی های چوبی را در باغچه گذاشتم و رو به آفتاب بهاری نشستم .مارسیا خیلی زود کارش را انجام داد و با خودش پتوی رنگارنگی اورد و روی زمین پهن کرد و صدایم کرد تا کنارش دراز بکشم . عشق بازی در بیست و دوم مارس مزه ی خوبی داشت !
دستمال آبی ام کو می خواهم آسمان را پاک کنم / احمد رضا احمدی

کمدم را خالی کردم تا دستمال آبی ام را پیدا کنم و آسمان جزیره را پاک کنم .هر چه گشتم پیدایش نکردم .بالا و پایین اش را حسابی گشتم ولی پیدا نشد .برای درست کردن قهوه ی ترک به آشپزخانه رفتم . بسته ی شیرینی را از کمد درآوردم روی پیش دستی گذاشتم .ده تایی می شد سوغاتی وطنم بود .سه تا را انتخاب کردم و بقیه را دوباره سر جایش قرار دادم . ترانه ی توفان افتخاری را با صدای بلند گوش دادم و به رویای بهاری فرو رفتم .ابرهای این روزهای جزیره نه آبی شده اند و نه خاکستری فقط کمی گردگیری می خواهند . دستمالی می خواهد برای تکان دادن گرد و غبار !.ساعت تحویل سال که شد بی اختیار غمگین شدم و آرزو کردم ای کاش در کنارم بودی .گرچه این روزها مارسیا برایم کم نمی گذارد ولی تو چیز دیگری هستی ! از صبح ده بار زنگ زده که عید را تبریک بگوید و هر ده بار هم گفته ام مارسیا هنوز سال تحویل نشده عجله نکن عزیزم و او هر بار گفته اوکی دوباره زنگ می زنم .مارسیای من برای کار جدیدش به پاریس رفته و تا اخر هفته به جزیره بر نمی گردد . وقتی سال تحویل شد اولین کسی که زنگ زد مگی نازنینم بود .با هیجان آرزو کرد شادتر از سال قبل باشم و ایرانم آزاد شود ! بعد از گپ کوتاهی تو زنگ زدی و با صدای مخملین همیشگی ات آرزو کردی بالاخره همین امسال بتوانی حسابی بغلم کنی و با هم برای همیشه باشیم .اشک امانم نداد تا بیشتر با تو حرف بزنم .هق هق گریه ام را که شنیدی فقط گوش کردی و هیچ نگفتی ! و برایم لینک ترانه را فرستادی .لب تاپ روشن بود و وقتی دانلودش تمام شد بی اختیار روی زمین نشستم و با صدای بلند از آقای خدا خواستم این همه جدایی را تمام کند .طاقتم تمام شده .مگر چند سال می توان انتظار کشید و دم فرو نیاورد . تلفن که تمام شد به اتاق رفتم و دستمال آبی ام را که کنار کمد افتاده بود برداشتم و از انباری نردبان را برداشتم روی دیوار حیاط گذاشتم و رو به سمت آسمان بالا رفتم .دستم را بلند کردم و شروع به پاک کردن گرد و غبار نورهای متصاعد کردم . این دستمال را از بیست و هفت سال پیش با خودم دارم هر وقت دلم می گیرد کمکم می کند تا بهتر بشوم مخصوصا اگر ملافه ی بالای سرم کثیف شده باشند .به خوبی می داند چه باید بکند تا آرام تر بشوم . کار پاک کردنم که تمام شد به پایین آمدم و دوباره قهوه ی ترکم را درست کردم و طعم خوش شیرینی ایرانم را چشیدم دوباره به خواب رفتم تا شاید بشود در خواب ترا محکم به بغلم بفشارم .در خواب و بیداری مارسیا زنگ زد و بهترین ها را برایم آرزو کرد .وای اگر مارسیا هم نبود من چه باید می کردم !


