کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

بایگانیِ مارس, 2009

تکه های پازل نوشته از دیگران

عفو فضای کوچکی است .روزنی است که دنیا در آن عقب می نشیند و آدم را به حال خود می گذارد .آستانه ای است که هر روز وقتی چشم باز می کنم از آن می گذرم . مشکل من هنوز این است که خیلی خوب می فهم / آفتاب از پنجره های آپارتمانم جاری است و آب بندر گاه به رنگ سبز آبی روشنی در آمده رنگ پودر لباسشویی / سعی می کنم همه اینها را همزمان در ذهنم حفظ کنم و مثل سایه ام بی صدا از من می گریزند .انگار دستم را بالا برده باشم تا نوری را که به زمین می تابد در گودی دست هایم نگه دارم / پیرمردی را می بینند که ایستاده با دست های باز و دهان باز انگار می خواهد آواز بخواند / می خواهم یک کافی شاپ راه بیاندازم قهوه همه ی دنیا را راضی می کند /

هشت دقیقه

چه فرقی می کنه که کجایی هستش !  مهم اینه که بتونی سرتو رو شونه اش بزاری و برای حداقل هشت دقیقه دنیا رو فراموش کنی .چه فرقی می کنه تو وقت استراحت ات کنار میزت بشینه و تو با دیدن چشمان زیبایش و شانه های محکمش احساس کنی که ای کاش مال تو بود .اصلن مهم نیست که نژاد و خون و نوع رنگش با تو سر بساز دارد یا که نه .دنیا آنقدر ها جای قشنگی نیست که به همین سادگی آدمی را پیدا کنی که دلت را نرم کند که به چیز دیگری احتیاج پیدا نکنی .وقتی با تو حرف می زند انگار رگه های عصب  خشک شده ات را می ساید و انقدر این کار را قشنگ انجام می دهد که نه دردت می آید و نه حس وحشتی از به هم ریختن اش ! فکرت را مشغول نکن و با چرایی ها هم خودت را اذیت نکن .فقط هشت دقیقه وقت داری که از همه ی سایه ها فرار کنی و  آنقدر مشغول بوییدن موهایش باشی که مست از این همه خوش بویی و بی ملایی شوی .بی آنکه کسی متوجه شود مداد های سیاه و سفید کنار میز را بردار و تا نرفته رخسار مه گرفته اش را قشنگ نقاشی کن چون فقط هشت دقیقه وقت داری .صورتش را بوسه باران کن ولی انقدر آب دار نبوس که مجبور شود از دستمال کاغذی استفاده کند .ببین چه انگشت های باریک و بلندی دارد .لاک قرمز کمی  پر رنگ به سر انگشتانش کشیده که با شمای بدنش هماهنگی دارد .داشتی کارت را می کردی که در کافی شاپ را باز کرد و تا زمانی که وقت استراحت ات فرا نرسیده بود منتظر آماده شدن  قهوه اش ماند . وقتی کنار میز نشستی به کنارت آمد و اجازه خواست که بنشیند .خدای من ! چه صورت نازنینی دارد!  آنقدر محوش شده بودی که یادت رفت به نشستن دعوتش کنی .فنجان قهوه اش را به آرامی به میان دو لب قشنگش می برد و هر گاه جز دو جرعه بیشتر نمی خورد .این هشت دقیقه پایانی نداشت چون کرولاین اجازه داده بود تا هر وقت که دلم بخواهد کنارش بنشینم .ساعت مچی ام را از دستم باز کردم و کنار میز گذاشتم تا گذر ثانیه و دقیقه ها را با چشمان بی قرارم ببینم .از همه جا حرف زدیم و او گفت که از کاستاریکا آمده و از شوهرش تازه جدا شده و از مال دنیا تنها خانه ای کنار اقیانوس دارد و حساب پس انداز نه خیلی زیاد ! انگلیسی را با لهجه ی کشورش حرف می زد و هر دقیقه که می گذشت دیگر حرف هایش را نمی شنیدم چون محو خودش شده بودم .قرارشده بود در شرکت ساختمان سازی کنار کافی شاپ مشغول به کار شود و تا پنج شنبه وقت داشت اتاقی برای خودش اجاره کند .به شوهر مادر فرانچسکا زنگ زدم و اتاق زیر شیروانی کافی شاپ را پیشنهاد داد .اجاره اش هفتگی و پول پیش هم نمی خواست .از مهربانی ام تشکر کرد و قرار شد پس از کار با هم به اتاق زیر شیروانی برویم تا کم و کسر اتاقش را جور کنیم .بی  اختیار سرم را به شانه اش گذاشتم و برای همان هشت دقیقه دنیا را فراموش کردم !

رستوران آقا ارمنی و روشنک جان

چه فرقی می کند در چه جغرافیایی زندگی می کنم در داخل یا در جزیره ! آنچه برای من خیلی مهم هست به یاد آوردن آنچه بودم و آنچه کرده ام می باشد .به یاد آوردن تک تک خاطره های پوشیده شده در غبار و اسامی جاهایی که بودم .امروز هر چه به مغزم فشار آوردم چهار راه پس از خیابان ویلا را به یاد نیاوردم که نیاوردم .خنده ام گرفته بود منی که اسامی اکثر خیابان های تهران را از حفظ بودم خیابان به این مهمی ! از یادم رفته بود . خب میدان بیست وپنج شهریور و میدان ولی عصر را خدا شکر از یادم نرفته  .طلا فروشی های سر خیابان و کتاب فروشی چشمه زیر پل کریم خان الحمداله از مرکز خاطره ام پاک نشده . تازه کلانتری پنج و خیابان نادر شاه و میدان سنایی و رستوران آقا ارمنی  اوخ اسم رستورانش چی بود خدا ؟ چه ماهی قزل آلایی داشت و چه کباب هایی ! نه این جوری نمی شود باید به فرهاد زنگ بزنم اسم اون چهار راه را بگوید .معنی ندارد مثل احمق ها به کند ذهنی افتاده باشم .تهران اسمی نیست که به همین سادگی اسم کوچه پسکوچه هایش از یاد آدم برود .خب باید سوار ماشین بشوم و از سر نادر شاه تا عباس آباد بروم و سری به کانون پرورش فکری بزنم .چقدر خاطره از کتاب خانه اش دارم و تالار نمایش فیلمش .برای اولین بار باشو غربیه کوچک را آن جا بود که به همراه روشنک دیدم .چه دختر خوبی بود این روشنک ! دانشکده صدا و سیما درس می داد و چقدر فیلم با هم دیدیم .فکر کنم حالا دارد در دانشگاه میشیگان درس می دهد یا در همان حوالی ! آها ! یادم آمد چهار راه حافظ ! خدا را شکر که یادم آمد وگرنه تا خود صبح خوابم نمی برد ! میدان سنایی یک ساندویچی بود که آدم تپلی صاحبش بود که خیلی مرا دوست داشت و با فرهاد و روشنک چقدر در آنجا می خوردیم .تازه کوچه ی روبرویی اش هم آقا ارمنی بود که اصلن اسمش را نمی توانم به یاد بیاورم ! سوسیس خوک برای ما درست می کرد و با ودکای همیشه آماده اش خوراک عصرانه ی ما را مهیا می کرد .اوه شیرین فروشی یه آقا ارمنی دیگه هم بود که نگو و نپرس .خدا چقدر خوشمزه بود شیرینی هایش ! اصلن می دانی امروز همش به یاد اون چهار راهه بودم و خیابان نادر شاه و میدان سنایی ! نمی دانم چرا و به چه دلیل ولی خب در غربت زندگی کردن این چیزها را هم دارد .اولین بار در مغازه ی آقا ارمنی بود که روشنک را دیدم و هفته ی بعدش با هم حسابی دوست شدیم و با فرهاد به درکه رفتیم و وقت برگشتن به خانه ی فرهاد در کوچه ساری رفتیم و سری به خمره زدیم .چقدر عرق خوری سه نفری حال داد .عاشق لهجه دارآبادی روشنک شده بودم .نسل در نسل در نیاوران و دارآباد بزرگ شده بودند .دختر ماه و خوش سر  و زبانی بود  که دل من و فرهاد را حسابی برده بود .یک دوست خوب و با حال که اصلن فکر نمی کردی دختر باشد مثل پسر بچه ها تخس و بازیگوش بود .باور می کنی یک  بار دست و پاهای من و فرهاد را به تخت بسته بود و از خانه جیم شده بود .از خنده روده بر شده بودیم از دستش .پدر سوخته جوری بسته بود که دو ساعتی طول کشیده بود که دست وپایمان را باز کنیم .وقتی هم که به خانه برگشت از رستوران آقا ارمنی که حالا هم اسمش  یادم نمی آید کلی غذا خریده بود . ما هم چون دوستش داشتیم  بخشیدیم و شروع به خوردن کردیم ! چه روزهایی بود ! خانه خودش در دار آباد یک قصر کوچک چوبی بود که از دیدنش آدم سیر نمی شد .پدر و مادرش امریکا زندگی می کردند و روشنک جان که کلی هم پول از پاپا و مامان داشت حسابی خوش می گذراند .سه سالی با هم رفیق بودیم و خوش ترین ایام زندگی ام وقتی بود که با فرهاد و روشنک بودم .دنیا را فراموش کرده بودم و تازه یادم امده بود که چقدر لامصب این زندگی قشنگ هست ! نشر پنجره و کتاب فروشی چشمه که بعدان نشر چشمه شد پاتوق ما بود و چقدر از عمو کیاییان خوشمان می آمد .از لهجه ی مازندرانی اش خیلی خوشم میآمد .مرد بدی هم نبود گرچه این دهباشی همیشه پشت سرش حرف می زد .بگذریم بابا ! از خودمان حرف بزنیم بهتر است .روشنک یادم داد چه طور فیلم کوتاه بسازم و چند تایی هم با هم ساختیم ولی وزارت همه رو بعدان از من گرفت ! عاشق خواندن جان شیفته رومن رولان بود و مخم درد می گرفت از بس از این کتاب حرف می زد نه اینکه من بدم بیاید ها نه دیگه زیادی حرف می زد ولی خب روشنک جان ماه بود و قرار نبود ما از هم ناراحت بشویم .تفاوت سنی ما پنج سال بود ولی اصلن مهم نبود .سن یک عدد هست ! روشنک همیشه این را گوشزد می کرد .هیچ باور می کنی اسم اون چهار راهه باعث شد امروز به یاد روشنک جان بیافتم .اخ چقدر دلم می خواهد روشنک را پیدا کنم .خیلی دنبالش گشتم ولی می دانم که تو طرف های میشیگان درس می دهد و بس .خدا را چه دیدی یک وقت دیدی پیدایش کردم و حداقل اینکه دوباره یک ودکایی با هم بخوریم ! امشب دعا می کنم که روشنک جان هر جا که هست خدا پشت وپناهش باشد و زندگی خوشگلی داشته باشد .شب به خیر روشنک جان رفیق قدیمی من !

حرف های خنده دار سید فرهیخته ! خاتمی

در زمانه ای که به راحتی حرف های زده شده پس گرفته می شود و گاه دچار سوتفاهم ! همان بهتر که از مدارا و تساهل حرف بزنیم .در روزهایی که به روشنی دروغ گفته می شود و حرف های تازه و زیبا خلق می شود تا بیچاره مردم باور کنند که شب از نیمه نیز نگذشته است .تدارکاتچی سابق منکر گفته هایش می شود و با لغت و لغت نامه توجیه می کند این بایستی از آن بایستی ها نبوده .ساعت شماطه دار خویش را به دست می گیرم و عقربه های کند شده اش را روغن کاری می کنم تا اگر این گول ها خورشید را پس بزنند زمان از یادم نرود ! کاروان های ماشین سر راه سید سبز می شوند و اسکورت های خون و رگ و پوست سکان دار ریاست جمهور می شوند . این شب پرستان هنوز فکر می کنند بیچاره خلق باور کرده که شب از نیمه نیز نگذشته است .چگونه می توان به فرهیخته ی بزرگوار سجده کرد در حالی که دستش به خون دانشجویان و هزاران اسیر در خاک و در بند تا آستین آلوده است .هنوز فکر می کنند این ملت نه فاشیسم را می شناسند و نه آزادی را . ملت ایران ملت عجیبی ست ! شب پرست ها در همان لحظه که فکر می کنند در آخور را به گمانشان بسته اند . خانه شان ویران می شود چون این مردم نه گوساله اند و نه احمق ! فقط صبر بسیاری دارند و زمانی که پریشان کردن خواب دیکتاتورها فرا برسد خیلی هم دیر نیست .بیچاره حاکمیتی که هنوز فکر می کند با به زنجیر کشیدن دانشجویان و کشتن اسیران در بند می تواند دیر زمانی حکمرانی کند .این نسل و این مردم قابل پیش بینی نیستند .این خلق بی شمار به زودی طومار در هم خواهند پیچید بی اذن هیج روشنفکر دینی و یا غیر دینی ! این مردم احتیاج به هیچ رهبر واخورده ای ندارند .این میهن به خوبی می داند جایگاه هر دوست و دشمنی را .بگذار ! باز هم این دلقک ها بیایند و بازار شعبده بازی شان را به راه بیاندازند .همه هستی شان را به روی زمین بگذارند و از کرده ها و ناکرده ها حرف بزنند .بگذار وزیر کشور سابقش حرف های آتشین و انقلابی بزند .بگذار از قایم مقام مظلوم حرف بزند .بگذار همه بیایند و خودشان را بزک کرده و ناکرده به نمایش بگذارند .این مردم احمق نیستند و در زمان موعد نه به فکر نان خواهند بود و نه به فکر آب ! آزادی موهبتی ست که آسان به دست نخواهد آمد .بگذار سید فرهیخته حرف های زیبایش را بر زبان بیاورد .همان طور که گوسفند زیر پایش قربانی می کنند خودش و آقا و همه ی هم کیش های ولایی اش را به زیر پا سر خواهند برید !

تکه های بریده شده

 

نوشیدن و مهر ورزیدن قسمت مهمی از زندگی اروپاییان را تشکیل می دهد / به زودی نوشیدن و عشق ورزیدن برایت بی اهمیت خواهد شد / تو باید در برابر زندگی واقع گرا باشی  آن وقت است که زندگی ترا از پا نمی اندازد / نگاه کن ! به مردم توی خیابان به این ماشین هایی که سر چهار راه پشت چراغ قرمز ایستاده اند ! همه دارند ما را تماشا می کنند /چقدر رویاها از ما دور شده اند ! / من مدت ها است که در روح خودم تمرین کرده ام تا این حالت به صورت طبیعی من در آید تا دیواره های محکم محیط محدود و کم عمق را بشکنم تا در تعقیب افکار از این زیر زمین به آن زیر زمین نخزم و به روی بالکن بلندی بیایم و دنیا را ببینم /لبخندهای لاغر خودم را فراموش می کنم  و حرف های آخر را با بغض می نویسم  و از نردبان دنیا پایین می آیم تا در همان جایی که انگشت های تو  نردبان را محکم در بغل گرفته بنشینم و آن چنان بغلت کنم که دوباره مثل سابق یکی باشیم . لایه های پوست زمین را به کناری می زنم و یک به یک گل های مرده از بی آبی را می کشانم به روی گل و لای خیس تا دوباره رشد کنند و همانی باشند که قبلن بوده اند .همه ی راه ها بی اعتماد شده اند و گردشگر های پوچی در هر گوشه کنار اتراق کرده اند ولی قول می دهم کاری با هیچ کدامشان نداشته باشم و فقط من و تو باشیم که همه ی نردبان های چوبی را در هم بشکنیم تا هیج راهی برای بالا رفتن به آسمان نباشد .دیگر معنی ندارد که به زیر زمین ها بخزیم .دیگر معنی ندارد از بالکن های بلند دنیا را تماشا بکنیم .اجازه داریم که در همین زمین کنار دستمان بنشینیم و دنیا را در بغل بگیریم و کاری با هیچ کس و هیج چیز نداشته باشیم .اجازه داریم دگمه دوباره شروع ! را بزنیم تا خوش بختی را کمال و تمام در بغل بگیریم .

یاداشت ششم مارچ دو هزار و نه

 

خب از اینکه این روزها همه از خاطرات حرف می زنند حالم یک جوری می شود نه اینکه بدم بیاید و یا خیلی هم خوشم بیاد .نه ! نه ! اصلن این جوری فکر نکن .بعضی ها چون فکر می کنند زندان بوده اند و حبس کشیده اند می توانند این اجازه را به خودشان بدهند که هر چه دلشان بخواهد حرف بزنند و یا بسازند . از رفیقی که دو روز بازداشت بوده تا آن یکی که ده سال چهار دیواری را طاقت آورده .برای من دوره ی پز دادن ها خیلی وقت هست که طی شده .اصلن معنی ندارد که در و دیوار را پر کنم که بگویم در گذشته چه غلط درست و یا نادرستی کرده ام .به مردم چه ربطی دارد که یاوه های تخیلی و یا غیر تخیلی مرا گوش بدهند و یا بخوانند .رفیقی داشتم که می گفت عمر زیاد یک خوبی دارد و آن این است که پروسه ی رفتارهای دوستانت را به عینه می توانی ببینی .خوب ها بد می شوند و بدها خوب خوب ! آنانی که در وطن به ناچار مانده اند در روزمرگی ها خفه شده اند و یا اگر فرصتی برای زندگی کردن پیدا کرده اند اندازه و سایزهای رفتارهایشان را بزرگ و کوچک می کنند تا شرایط را تحمل پذیر کنند ولی گمان هم نمی برم که پلاک به دست در خیابان عاطفه هایشان را به حراج بگذارند و آنانی که در این جا زندگی می کنند خیل عظیم شان در دهه پنجاه بسر می برنند و تازه رسیده ها هم از آمدن سید بزرگوار ! شادی می کنند ولی این طور هم نیست که همه را بتوان به یک چوب زد .رفقای زیادی هستند که دائما در تکاپو برای بهتر شدنشان هستند و کاری هم به شرایط دیروز و امروز ندارند .آنها فقط می خواهند امروزشان بهتر از دیروزشان باشد و چه خوب است این کار ! سیزده ساله که بودم فکر می کردم خدا نکند پنجاه ساله بشوم چون حتما محافظه کار و ترسو خواهم شد .بچه که بودم فکر می کردم همین سن خودم عالی ست و اصلن دلم نمی خواست خیلی خیلی بزرگ بشوم ولی شدم .سنم بالا رفت کوران های سهمگینی را طی کردم .کمی آبدیده تر شدم ولی نه زیاد پخته که پزندگی اش بیمارم بکند .بسیاری از دوستان قدیمی ام را می بیینم که دو دستی به زندگی چسبیده اند و ولش هم نمی کنند چون فکر می کنند عمر دارد می گذرد و چه بهتر لذتش را ببرند .اگر لذت بردن از زندگی معنی اش این باشد که شیک ومرتب باشیم و غذاهای لذیذ و شراب های کهنه بخوریم خب این جا همه چیز هست حالا بو وعطرش با وطن کمی فرق می کند .یک وقت فکر نکنی دارم تلقین این را می کنم که زندگی ماورا ی دیگری دارد و من بدان دست یافته ام . نه ! دارم این را می گویم که بدون هیچ غلوی به جایی رسیده ام که فکر می کنم دوباره دارم به عقبه ی زندگی بر می گردم .هرروز که می گذرد حس می کنم دارم جوان تر می شوم به این معنا که حس تولدی دیگر دارم .فکر می کنم سنم فقط یک شماره است و بس .کودک تر می شوم گاهی پنچ ساله و گاهی سیزده ساله ! همه چیز در اطرافم پر از سوال های تازه می شود بااین که که جوابش را می دانم دوباره می پرسم چون می دانم جواب تازه ای در انتظارم هست .تجربه دوباره اشیا و آدم ها اگر با انگیزه ی درست همراه باشد به شدت هیجان انگیز خواهد بود .تکرار اشتباهات حماقت است ولی به دنبال چرایی آن رفتن ماجراجویی قشنگی ست .وقتی صورتم را می زنم فکر می کنم پوست های پوکیده از طراوات ساختگی با خط تیغ به کناری می روند و در آبریز غرق می شوند و به جایش پوست تازه می روید که جریان گردش خون بدنم را به خوبی می گذراند .این را هم بگویم تا یادم نرفته هیچ گاه و هیچ گاه بغض های در گلو مانده ام را فراموش نمی توانم بکنم چون این ها جزیی از شخصیتم و باورهایم شده اند و مثل دستمال به دور نمی توانم بیاندازم .ولی این حس رویش جدیدم تحول تازه ای در من ایجاد کرده و بسیار خوشحال هستم که دارم بهتر از دیروزم می شوم !!!!

لالایی لکوموتیو

خب وقتی از دوستی های تازه برایت حرف می زنم از گردش چشم هایت که گردتر می شوند خوشم می آید .وقتی از خوردن شراب با آنها حرف می زنم لبخند شیرین ات را دوست دارم چون می دانم بی هیچ حسادت احمقانه ای حرف هایم را گوش می دهی و آزادم می گذاری تا هر غلطی که دلم می خواهد بکنم چون به خوبی می دانی خانه آخرم تو هستی و بی تو هیچ هیچم ! خودت می دانی برای من دوستی های تازه عین نفس کشیدن است و برای تکمیل پازل های گم شده رمانم واجب هست .پس می گذاری گردش های روزانه و شبانه ام را ادامه بدهم تا شاید شخصیت تازه برای نوشته هایم کاری تازه بکند که دیگران کمتر کرده اند .خودت می دانی وقتی عشق بازی های مجازی ام را می نویسم حتما لازم بوده تا کمی آرام بگیرم تا بتوانم گام بعدی را بردارم .هر روز که نامه های ترا باز می کنم از خنده روده بر می شوم چون با خط بچه گانه و ظریفم دعوایم می کنی و تکرار می کنی که خیلی مواظب باشم تا مبادا ایذر نگیرم ! و مرتبا تکرار می کنی که کمتر شراب و یا ودکا بخورم معده ام اذیت می شود .بعد خواندن به تو زنگ می زنم و می گویم حالا چه اصراری است که حتما و حتما هر روز نامه بدهی در حالی که فاصله ی خانه ات تا من بیست متر بیشتر نیست .پشت تلفن می گویی در کار بزرگ تر ها زیاد دخالت نکنم حتما فایده ای دارد که من توان درکش را ندارم ! باز هم می خندم و ازاین که این قدر قشنگ حرف میزنی و کاری نمی کنی که دلم بشکند کیف می کنم .اوه راستی امروز چه روزی بود ! سه بار پشت سر هم برف بارید و دوبار آفتاب و چهار بار باران سیل آسا ! از پشت شیشه کافه شاپ ادم ها را می دیدم که هی چتر باز می کنند و هی می بندند .سه تا تکث از تو داشتم که گوشزد می کردی موقع بیرون آمدن از سر کار خودم را بپوشانم تا مبادا دوباره سرما بخورم و مریض بشوم .از وقتی که به تو گفتم که سه سال پیش کارم به بیمارستان کشیده بود حسابی ترسیده ای وکمبود خون و این حرفا ! بگذریم .امشب که به بریستول رفته ای تا کار نیمه تمامی را به پایان ببری عجیب دلم تنگ شده .هنوز دو ساعتی نیست که رفته ای ولی انگار ساعت هاست که پیشم نیستی و هر چه درجه ی شوفاژ را زیاد می کنم باز سردم است ! شراب قرمزی را که برایم باز کرده بودی را تمام کرده ام ولی نمی دانم چرا مست نمی شوم حتما حس مستی ام با رفتن تو از بین رفته .باورم نمی شود که این همه من ترا دوست داشته باشم .ولی خب این هم می گذرد .شب های دوری از تو و مستی های بی هیجان .به خوبی می دانم شب های روشن من و تو دوباره پیش خواهد آمد و رنگ های تازه قلب من و تو را پاکیزه تر نشان خواهند داد .امید وارم در قطار خواب خوبی داشته باشی .عاشق خوابیدن در ترن های شبانه هستم با صدای لالایی لکوموتیو ! شب خوبی داشته باشی مارسیا جان !

روزهای بی هوا خوری

گاهی اوقات به این فکر می کنم نشستن و یا قدم زدن های طولانی در سلول دو در یک و نیم متر چقدر می تواند طاقت فرسا باشد .گاهی اوقات به این فکر می کنم چگونه می توان شش ماه و یا بیشتر در چنین سلولی به سر برد و هر سه ماه یک بار حق هوا خوری بیست دقیقه ای داشت .می توان طول و عرض اتاق را هی رفت و هی آمد .با ذهن حسابش را داشت .می توان جای پتو و بشقاب و لیوان و قاشق پلاستکی را جا به جا کرد .می توان موکت را بالا و پایین کرد .می توان تک تک جمله های قرآن و یا نهج البلاغه را ده ها هزار بار تکرار کرد .می توان آن قدر فکر کرد که به دیوانگی رسید .می توان مثل آدم تحمل کرد و سالها بعد – از شدت تحمل به بیگانگی از خود رسید .می توان به طور کاملن محسوس و یا نا محسوس زندان را تحمل کرد و اگر شانس داشت و زندگی به روی آدم لبحند کم رنگ بزند عمری طولانی داشت و سالها بعد منفجر از این همه تنهایی شد. وقتی فکر می کنم که چطور همه ی دوستانم را از دست دادم و به زندان بزرگ میهنم برگشتم تا تقاص نمردن را بدهم از شدن درد به خودم می پیچم و آرزو می کنم ای کاش مرده بودم . وفتی در اتاقم تنها می مانم به این فکر می کنم چطور این همه سال مثل برق و باد گذشت و هنوز که هنوز هست با روزهای زندانم زندگی می کنم .اصلن مهم نیست که چند ماه و چند سال گذشته مهم این است که گذشته ها بی دریغ نگذشته و بی فایده هم نبوده این همه رفتن های رفیق هایم به پیش آقای خدا ! آرزو می کنم به هیچ عنوان هیچ کس طعم تلخ سلول انفرادی را نچشد به هیچ عنوان و بهانه !!

« ورودی‌های تازه‌تر