کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

آرشیو برای آوریل, 2009

نرمش هوا

 


چه آسان به دست می آیی 

چه سخت از دست می روی

در فاصله ی دو بوسه 
 در فاصله یک هم آغوشی  
بوی خوش زن
در لابه لای ملافه شیری رنگ پخش شده
از دیوارهای چوبی عرق می ریزد
به نرمی ، آرامش کف اتاق 
از دست می رود
استکان های تنهایی
سرشار از حجم خوش هوا می شوند
در را باز می کنم
تا رودخانه راهی نمانده

تا فردا خدا کریم است

 


حالا حالا دوستت دارم و کاری به این و آن ندارم .کاری به این ندارم که امروز برف باریده یا که باران سنگفرش خیابان را خیس کرده باشد .دوستت دارم چون برایم هم برفی هم باران و گاه خورشید ! دوستت دارم چون بی قراری های مرا فروکش می کنی تا به وقت زایش درد کمتری بکشم . این دوستت دارم ها هیچ وقت در من کاهش نمی یابد .چون تو چیزی نیستی که به اشیای فانی تصورت کنم .در همه لحظه هایم حضور قوی داری و این کم نیست ماهتاب من !  تا به سرچشمه زلال نگاهت چند آفتاب مانده است ؟ این را یادت می یاید وقتی خیلی خیلی بچه بودم نوشته بودمش و چقدر مادر خوشش می آمد . یادت می آید چند صد دفترچه ی شعر داشتم حتی از شش سالگی ام .زمانی که الفبا هم یاد  نگرفته بودم .مادر برایم هجی می کرد  و پدر می نوشت . این شعر گفتن های من تمام زندگی ام را پر کرده و به خوبی می دانم در رویا بسر می برم .ولی باور کن که دلم می خواهد در رویا زندگی کنم .چون واقعیت ها بدجوری مرا می ترسانند . هنوز هم دلم می خواهد بال فرشته ها را داشته باشم .هنوز هم دلم می خواهد در بستری از گل غلت بزنم آنقدر که به لب رودخانه برسم .دلم می خواهد  در یک دستم آفتاب باشد و در دست دیگرم ماهتاب . در میان سینه ام سرت را بگذارم و موهای سیاهت را نوازش کنم .دلم می خواهد رویا تمام وجودم را پر کند آنقدر که روز و شب را نفهمم .اصلن دلم نمی خواهد بدانم در دور و برم چه می گذرد .مرده ام از بس نفس کشیده ام .دلم می خواهد در هوای تو و روزهای خوشم نفس بکشم . تمام بدهکاری های روحی ام را پس داده ام .درست همین حالا نه قرض دارم و نه هیچ منتی بر دوشم .اگر اشتباه نکرده باشم آزادم ! آزاد ! امروز را به خاطر می سپارم تا فردا خدا کریم است !

بازار خودفروشی

 


خب انتظار بیشتری نباید داشت از حال و روز مردم در این روزها. ملتی که در تکاپوی نان شب شان تلاش می کنند و به هیچ جایی هم نمی رسند .وقتی خسته از همه چیز و همه کس پا به خانه می گذارند دوست دارند فقط آرام باشند به دور از هر استرس و واهمه ای .مردها احتیاج به همسری دارند که نه فقط شانه هایشان را ماساژ بدهد که توان فرسایش آنها را مرمت کند ولی واقعان این کار عملی هست ؟ تلویزیون را باز می کنند سریال های رویایی  و اندیشه گریز مغزشان را نشانه می رود .ماهواره ها جز رقص و آواز و کرم بزرگ کننده آلت و آرایشی چیز دیگری ندارند .سیاسی کار ها هم فقط داد می زنند و نان به نرخ روز می خورند .بهترین کار دیدن فیلم های پورنو و سکسی است که حالشان را عوض کند .مردها و زن ها هر نوع کنش بازیگرها را به روی هم پیاده می کنند بی آنکه از عشق چیزی باقی بگذارند . توان جسمی شان را با هم بستری بالا و پایین می برنند و فقط خواب و خواب بهترشان می کند . دوباره فردا شروع می شود و روز از نو ! وقتی حرفی برای گفتمان مشترک نداشته باشند مرد و زن به دنبال نفر سوم می گردند تا شاید کمی به تیماری  روحشان بپردازد ولی اشتباه پشت اشتباه عایدشان می شود . چند درصد آن هایی که در داخل زندگی می کنند از آمار زندگی های لرزان خبر دارند .از زندگی های ملوس و رویایی که شیشه ای شده و منتظر تلنگری ست برای شکستن . مصرف ته مانده های باقی مانده از روزهای خوش کارساز نیست .انبارها خالی شده و دیگر پولی برای خرید برای وقت اضافه نمانده .به بهانه های مختلف از خانه بیرون می زنند تا در خانه ی امن به عشق بازی بپردازند . ساعتی خوشی و فرار از چنگ استرس های فراگیر . بازار رفتن به کلاس های بازپروری روح و اندیشه حسابی گل کرده .خانم های استاد ـ معلم و مردهای عرفان زده سر در کار همدیگرند و شاگردها آموزش تنهایی می بینند .تورهای روحی برای سفر به درون بازار گرانی پیدا کرده .هیچ کس سر جای خودش نیست .شاعرها رمان می نویسند و داستان نویس ها شعر .برای خوانش جدید نفر سوم به میدان می آید چند صباحی خلوت ناگریزی به وجود می آید . نان و شرابی و پکی عمیق به سیگارهای دست ساز . انواع عطرها به بالاپوش و ملافه ها زده می شود تا شاید حس و حال جدید گذشته را پاک کند و برود تا دیگر نیاید

مامان کرولاین

 

شیشه ی قهوه کاستاریکایی ام که تموم شد بهانه ای برای رفتن به بیرون پیدا کردم .از خانه ام تا فروشگاه آلمانی لیدل راه زیادی نیست ولی چون دوچرخه ام را به کرولاین بخشیده ام تنبلی کمی اجازه نمی داد  ! تا مدتی دوچرخه ندارم تا بتوانم دوچرخه ی دلخواهم را بخرم البته ارزان نه گران !  آنت قولش را داده که از سویس که برگرد دوچرخه قدیمی اش را به من بدهد .چون خیلی دوستش دارم .دوچرخه ی بیست و هشت با چراغ قوه و سبد پشتی و مدل قدیمی که سوار شدنش کیف خاصی دارد . هوای ابری جزیره امروز کمی وحشت ناک هست .ابرهای سیاه و گنده تمام صفحه ی آسمان را پوشانده و کمی راه رفتن جرات می خواد مخصوصا هم وقتی که دوچرخه هم نداشته باشی برای فرار از باران سیل آسا ! به مارسیا قول داده ام هر روز از خودم و خیابان و هر چه که در دور و برم هست فیلم برداری کنم تا برای پروژه جدیدش استفاده کند .تازه فنگ هم این کار را از من خواسته . حسابی دارم مشهور می شوم . چند تا از شعرهایم را هم بچه های دانشکده از من گرفته اند تا در مجله شان چاپ کنند .نمی دانم چرا ذوق می کنم .حس کودکانه ی قشنگی دارم و دلم هم نمی آید از دستش بدهم .در جزیره یاد گرفته ام که قدر هر چیزی را بدانم مخصوصا شادی های کوچکی که حتی به چشم هم نمی آید . آلن را سر خیابان دیدم .پیرمرد معلول که هر روز برای خوردن ساندویچ سوسیس و شیر داغ به کافی شاپ می آید .دستی تکان دادم و او هم با چشمانش سلام داد .زن خیلی خوبی دارد .بیست سال است که از او نگهداری می کند و اجازه نداده به بیمارستان ببرند .چون می گوید آلن خیلی زود دق می کند و زنش دوست ندارد اشک و اندوه شوهرش را برای لحظه ای بببند .دیروز با کرولاین رفتیم سلمانی .از خنده کشت منو ! دستم رو گرفت و به خانمه گفت : سلام کتی ! پسرم رو اورده ام موهاشو بزنی .این جوری و اون جوری موشاهو بزن .خوشگلش بکن تا من برم خرید ! کتی که منو می شناسه گفت : این کرولاین نباشه تو چی کار می کنی پسر گلم ! گفتم هیچی می میرم .خنده ی قشنگی کرد و بر خلاف خیلی انگلیسی ها که دندون درست و حسابی ندارند دندون های سفیدش را نشانم داد و دعوت به نشستن به روی صندلی کرد  .با دقت کارش را شروع کرد .دو ماهی و خورده ای بود موهامو نزده بودم به قول کرولاین نذر کرده بودم . کرولاین خیلی زود به سلمونی آمد و هی به کتی گیر داد که این جوری نزن و بعدش هم خنده بازار ! ( اوه ! خنده بازار ! چند سالی بود یادم رفته بود ) کتی هم با خنده گفت حیف که مارسیا جزیره نیست وگرنه اگه می دونست با کی اومدی سلمونی ! کرولاین گوشی اش را از داخل کیفش درآورد و شماره مارسیا رو گرفت و با خنده گفت : ببین رفیق اجازه می دی پول سلمونی رفیق ات رو بدم ؟ امروز مامانش شده ام .صدای خنده ی مارسیا رو می شنیدم که می گفت : حتما ! حتما ! چه خوب که داره موهاشو می زنه ، حرف های منو که گوش نمی کنه که این پسر بد ! تلفن اش را قطع کرد و رو به کتی کرد و گفت ! دیدی خانم کتی ما دوست پسر دزد نیستیم که ! ما رفیق ایم بابا ! کتی لحظه ای از کار کردن ایستاد و گفت : اخ ! از دست تو کرولاین ! کارمان که تمام شد کرولاین حساب کرد و چشمکی زد و گفت نه پوند بهت بدهکار بودم ،  هشت پوند پول سلمونی یک پوند هم کارمزد م که آوردمت ! دستی به موهای بلندش زدم و گفتم : مارمولک جان باشه .بیا بریم آبجو بزنیم . تا به پاپ برسیم ده دقیقه پیاده روی کردیم . با کلی آدم سلام علیک کرد از بقال و چغال گرفته تا غیره ! من نمی دونم این زن کی وقت کرده که این همه آدم رو بشناسه و اون هم با سردی ذاتی انگلیسی ها !  دو تا لیوان آبجو زدیم البته گنده بعدش مامان کرولاین  با دوچرخه به طرف خانه اش رفت و من هم تا به خانه برسم خرید کردم چون دیگه حال بیرون آمدن رو نداشتم .دوشی گرفتم و رو تخت دراز کشیدم و شروع به بافتن رویاهای جدید شدم !

برای برادرم حسین نوروزی

 


ساعت هفت که شد از خواب پریدم .گوشی ام را نگاه کردم ، دیدم شارژش تمام شده . شارژ را از زیر تخت برداشتم .مثل بچه ای که ساعت شیرش رسیده موبایلم شروع به خوردن برق کرد . چند تا میس کال داشتم .اولی از طرف مارسیا بود و دو می و سومی از طرف کرولاین . رییس یادش رفته بود که امروز هم تعطلیه و تا دوشنبه قرار نیست کار بکنیم .حتما مست بوده وگرنه کله ی سحر که زنگ نمی زنند آخه ! شماره ی مارسیا را گرفتم در دسترس نبود .از روی تخت بلند شدم .پرده ها را کنار زدم .اوه ! خدای من ! باز باران با ترانه ! حیاط خیس شده بود و باز آب تو گودی دیوار جمع شده بود . صاحب خانه حتما خل می شد ! چون نگران دیوار حیاط بود .در  آشپزخانه را باز کردم و با قوطی بزرگی آب را از پای دیوار برداشتم و به صاحب خانه زنگ زدم و گفتم ! سلام ! دیوار خراب شده ! داشت سکته می کرد این انگلیسی خسیس ! دلم نیامد بیشتر اذیتش کنم . نگرانی را از پشت تلفن از صورتش پاک کردم .دوباره خندید و گفت ؛ از دست تو ایرونی شیطون ! گفتم : اوه  ! دوباره توهین نژادی !! مثل اینکه دوست داری دادگاه ببرمت ! با صدای بلند خندید . زن خیلی خوب و مهربانیه فقط خیلی خسیسه !! باران  تندی می بارید حسابی خیس شدم ولی کیف داشت . گل های باغچه با صدای بلند می خندیدند و پچ پچ شان گوشم را کر کرد .مثل دختر بچه ها شادی می کردند و تو سر و کول هم می پریدند . همش نگران گلبرگ هایشان بودم  که کنده نشوند . دیشب همش نگران حسین نوروزی بودم .پسر خوب خدا ،  عزیز خوبش را از دست داده .اصلن دلم نیامد بهش تسلیت بگم چون از این کار حالم به هم می خورد .خب  چون خیلی دوسش دارم براش یه میل فرستادم و از مادرم براش گفتم . وای که چقدر این بشر را من دوست دارم .رفیق خوب و به شدت با حس و حال .از خدایم همین حالا خواستم که آرامش برایش بفرستد چون برایش کاری ندارد که ! یک حسین بیشتر ندارم که .پس حتما فردا هم برایش شمع روشن می کنم تا این همه اشک مرا در نیاورد . همین طور که دست هایم را به طرف خانه ی آقای خدا دراز کرده بودم  باران تو حدقه ی چشمانم ریخته شد و برای لحظه ای احساس کردم که هیچ جا را نمی بینم .چه لذتی داشت ! حس ندیدن هیچ چیز جز صورت ماه آقای خدا ! کورمال ، کورمال در آشپزخانه را باز کردم و کتری را روشن کردم تا چای برای خودم درست بکنم . پس از چند ماه قند خریده ام .از قفسه قوطی اش را برداشتم و با چای شیرینش کردم . باران همه ی خانه را شست و منتظر شدم تا دل مرا هم بشورد!

جمعه خوب

هیج فکر می کردی این همه در هم تنیدن این همه عشق ورزی این همه مداد وار بر تخت کوبیدن لذتی با این همه تکرار واژه ها داشته باشد فکر می کردی در را که باز کنم با هجوم این همه هوس مواجه شوی به فکرت هم می رسید که انگشت هایم این همه با ظرافت تمام تن ات را لمس کند بی آنکه حتی پوست تن ات به صدا در بیاید هیچ فکر می کردی سکوت عشق بازی ، این همه صدا داشته باشد دیوارهای حادثه ، تنها روایت گر این همه تن دادگی هستند به یاد داشته باش که این عشق بازی در غروب جمعه خوب می تواند باز تکرار شود فقط هوس داشتن اش تکراری نخواهد بود به خوبی می دانم سفیدی هیچ پستانی سفیدی سینه ی ترا ندارد این جمعه ی خوب که بگذرد شنبه هم که بگذرد یکشنبه در ساعت هفت دوباره دلم می خواهد در روی همین تخت بلند با همین دیوارها و سکوت تن ات قرار ملاقات داشته باشم .

کسی برای نجات رویاها می آید ؟

 


در خواب که بودم از پله های مدرسه ی شرف پایین آمدم .روبرویم ایستگاه قایق های دریایی بود .هیچ کس در بلوار قدم نمی زد .دستی به شیر سنگی سر پله ها زدم سرش را تکانی داد و بی آنکه حرفی بزند سرش را برگرداند تا گریه اش را نبینم .سالها بود که دستی به سرش نکشیده بودم  .پله ها را مثل همه ی سالهای جوانی ام آرام پایین آمدم . دریا توفانی شده بود و موج های کف آلودش کف بلوار را خیس کرده بود . از پله های ایستگاه دریایی پایین رفتم تا طناب یکی از قایق ها را بردارم ولی موج های سنگین و بارانی نگذاشتند دستم برسد .روی پله های جلبک زده نشستم و نگاهم را به موج و قایق ها انداختم .وقتی باران بود و دریا توفانی تنها کارم رفتن به بلوار دریایی و موج شکن بود یگانه دوستانم که بارها از تنهایی نجاتم داده بودند  .سالهای شصت بود .سالهایی که دیگر کسی برایم باقی نمانده بود .سالهایی که نه مدرسه و نه مردم آرامم نمی کردند .نه عشقی بود و نه مرحمی برای زخم های روحی ام .روزهای پریشانی و روزهای منگ از  روزمرگی ! قهوه خانه مشتی موسی چارپایه های کوتاه و استکان های چای . زیر آلاچیق ها نشستن و خیره به ماهی گیرها ! باران را دوست داشتم چون هیچ کس از خیس شدن خوشش نمی آمد .بلوار دریایی و موج شکن از آن من بود .از بالای فانوس بلند دریایی بالا می رفتم و به دوردست ها نگاه می کردم  ، به کشتی های باری روسی که منتظر ورود به بندرگاه بودند . به کنار تخته سنگ ها می رفتم و منتظر موج های بلند آب دریا می شدم .دست هایم را صلیب وار باز می کردم تا دریا وجود ناآرامم را آرام بکند .دریایی که همه چیزم شده بود .مثل موش آب کشیده می شدم و راهم را به طرف قهوه خانه مشتی موسی می کشیدم .چای پی در پی می خوردم  و از آخر بلوار به طرف شنبه بازار می رفتم و پیاده به سمت خانه می رفتم .از شاهکوچه میان بر می زدم و کلید در خانه را باز می کردم .در وان آب داغ خودم را می انداختم .بخار حمام را دوست داشتم چون حس گم شدن در مه را پیدا می کردم  . قایق های کاغذی ام را در آب وان راه می انداختم و غرق رویا می شدم و آرزو می کردم از میان این همه رویا ،  کسی بیاید تا نجاتم بدهد !!

جنگل کنار دریاچه

 


نه ! فایده ای نداشت .مارسیا که رفت سوار دوچرخه ام شدم تا در پارک جنگلی کمی با خودم تنها بشوم و از فکر مارسیای مهربانم بیرون بیایم ولی اصلن و ابدان فایده ای نداشت .ساعت چهار سوار قطار شد تا برای مدتی در جزیره نباشد .دختر قشنگم دلش آفتاب اسپانیا را می خواست . دیشب قبل از خواب گفته بود که چون سر کاری مزاحمت نمی شوم خودم سوار قطار می شوم و می روم .نگاهش  کردم و گفتم : مگه میشه برای بدرقه ات نیایم . موهای سیاهش را جمع کرد و با ناز قشنگش گفت : آخه زحمت میشه ؟ خندیدم و گونه هایش را به دستم گرفتم و بوسیدمش . حالا که فکر می کنم می بینم خیلی سخته بی مارسیا در خانه ماندن ! در پارک جنگلی که بودم کنار دریاچه ایستادم و به گربه ی خانم میشیگان زنگ زدم و گفتم که اگه حوصله داشت بیاد خونه چون حال خوبی ندارم . در حالی که پشت تلفن بوی سیگارش را می شنیدم گفت : می فهم رفیق ! حتما یه سر بهت می زنم ولی قبل از آمدن سری به گوستاو می زنم .چند روزی هست که  خانه ی پری اتراق کرده معموله حسابی بهش خوش می گذره ! با صدای گرفته ام تشکر کردم و آی پاد را به گوشم زدم تا با صدای مارسیا غم نبودنش را فراموش کنم .تا به خانه برسم چند بار زنگ زد . گفت : ببین ! اشتباه کردم نمی توانم بیش از سه روز از تو و خانه جدا باشم . می فهمی چی می خواهم بگویم که ؟ با خنده ی باریکم جواب دادم آره که می فهم ،   قشنگ من ! جمع شدن صورتش را حس کردم . لبخند زیبایش را به خوبی تجسم کردم که با مهربانی توام می شود انگار به خوبی می فهمد این روزها به وجودش احتیاج دارم .. .تلفن آخرش که قطع شد فهمیدم داخل تونل شده ، دوچرخه ام را برداشتم و پا زنان تا عمق جنگل رفتم . سعی کردم تند تر پا بزنم تا بیشتر عرق کنم .احتیاج داشتم که خیس آب بشوم .دلم می خواست به جای آسمان باشم تا بدنم را غرق باران کنم .

دریچه های بیست در هشت سانتی

 


فکر می کنی تا چند سالگی می توانی همه هجمه های روزانه و شبانه ات را به باد فراموشی بسپاری .فکر می کنی تا چه زمانی می توانی به لحظه ای برسی که دیگر هیچ و هیچ جایگزین خاطرات پر حجم و زیاده فزون شود .فکر می کنی همین حالا باز چراغ اتاق بیست و چهار ساعته روشن است و منفذهای سلول کاملن کیپ شده و تنها از دریچه بیست سانت در هشت سانت می توانی بیرون از اتاق را بدون چشم بند تماشا کنی .فکر می کنی درست همین حالا سرت به دیوار خورده و گیجی اش طاقت فرسا شده .فکر می کنی درست همین چند دقیقه پیش بود که شلاق بر کف پای خورده می شد و فریادهای کودکانه ات امانت را می برید .تنها صدای خنده های هیستریک بازجو به گوش ات می رسید و تو در هم می پیچیدی و حتی توان اعتراف به ناکرده ها را از دست می دادی .فکر می کردی هنوز در کنار ساحل در حال شنا هستی و سگ آبی به طرفت هجوم آورده و توان دفاع از تو سلب شده .از بس فکر می کردی دیگر فکرت کار نمی کرد .همه ی رویاهایت نابود شده بود و از صافی های متعدد گذر عبور داده می شدی تا تو خودت نباشی .درست همین حالا سوزش شلاق را با تمام وجودت حس می کنی .با اینکه می دانی دیگر کابلی در هوا چرخ نمی خورد .با اینکه می دانی دیگری دریچه ای بر جای نماند تا تو از بالایش هوا را استنشاق کنی .دیگر اتاقی نمانده که در سکوتش حتی حرکت مورچه ها را هم بشنوی .هنوز هم باورمی کنی روزی همه این صداها در تو می میرد .و زندگی با فراغ بال در آغوشت خواهد کشید .امشب هم می گذرد ! حتی مارسیا هم نمی تواند کمکت کند .بگذار بی آنکه بفهمد گریه کنی شاید ساعت زودتر بگذرد .کاری نکن که صدایت بلند شود .بگذار مارسیا ملافه را تمام قد به طرفش بکشد .اجازه بده بی ملافه سر کنی .امشب هم خواهد گذشت .فردا صبح که بیدار شوی حتما زودتر از او دوش بگیر تا پفی چشم هایت معلوم نشود .اجازه نده مارسیا ی خوبت بفهمد هنوز با زندگی آشتی نکرده ای .اجازه نده چشم های سیاهش غمگین شود .اجازه بده فکر کند در خوشی آغوش اش به سلامت جای گرفته ای .اجازه بده همین فردا صبح به آفتاب سلامی دوباره بدهی

کلاریس

 


وقتی ازش پرسیدم میشه بپرسم بچه داری ؟ با خنده ی قشنگش گفت : نه ! ولی به جاش سگ دارم ! خنده ی باریکم را نشانش دادم و گفتم ؛ چه قشنگ این جمله را گفتی کلاریس ! چشمان درشت قهوه ای اش را با مهربانی بازتر کرد و گفت : برایت جالبم نه ؟ حتما برای داستان امروزت به کارت می خورم . دستش را دست زدم و گفتم : آره ! آره ! حتما به دردم می خوری چرا که نه کلاریس ! لیوان شیشه ای کوچک آب میوه اش را پر کردم و با انگشتان قشنگش بازی کردم .چند هفته بیشتر نیست که مشتری ماست ولی انگار سالهاست می شناسمش .روز اول همین که اسمش را گفت ازش خوشم آمد .کارمند اداره ی گاز  جزیره هست و تا حالا ازدواج هم نکرده  .صورت ناز و خیلی مهربانی دارد  و همیشه برای نهار سالاد روز سفارش می دهد با آب پرتقال – هویج .ساعت یک ظهر که می شود در شیشه ای را باز می کند و موهای همیشه شانه کرده و بلندش حال خوشی به من می دهد . هیچ حسی به جز دوست داشتن اش  ندارم و بد جوری دلم را آرام می کند .امروز همه ی حس این مدت را به کلاریس گفتم . با ادب کنترل شده ام دستش را گرفتم و گفتم : میشه از خودت بیشتر بگی .برای رمانم لازمش دارم و قصد هیچ گونه گستاخی و پررویی را ندارم  فقط می خواهم نقش ترا با کمکت بنویسم .اگر ناراحت می شوی همین جا از تو عذر خواهی می کنم .کلاریس نگاهم کرد و گفت : باید با سگم مشورت کنم . با صدای بلند خنده کردم و او هم به دنبالم خنده کرد . وای خدای من چقدر لبخندش را دوست داشتم دلم می خواست لپ هایش را بگیرم و ماچش کنم . همین را به او گفتم و اجازه داد که گونه هایش را ببوسم .من هم ماچ ایرانی کردم نه مثل این انگلیسی ها که گونه هایشان را می چسبانند !  شماره تلفنش را داد که پس از کار تماس بگیرم تا در باره شخصیتش حرف بزنیم .از رفتارش خیلی خوشم آمد ولی به خوبی می دانستم کرولاین حسابی مخش را زده که به همین راحتی اجازه ی رفتارهایم را داد . از جا بلند شد و با خنده از همه خداحافظی کرد .به سمت کرولاین رفتم و گفتم رییس چرا این قدر تو خوبی آخه ! گفت خب چون ایرلندی هستم رفیق

Older entries »