کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

بایگانیِ آوریل 7, 2009

کلید مفرغی 

تکه های هوا را بیش از آنکه در باران ذوب شوند می قاپم تا مبادا در زمین و دریا فرو روند و بی نصیب از کف دست شوند .قنوت را در دو محور نا متقارن به سمت مولکول های گریز پای  هوا قرار می دهم و سجود و رکوع را تکرار می کنم تا دعایم مستجاب شود .حالیا اگر در این آمد و رفتن ها مصیبتی هم باشد حاشا که گریز ، مرحمی بر این درد نخواهد بود .زبانه های هیزم شعله ور می شود ، دامن کاغذ شعرهایم آتش  می گیرد ، خطوط فاصله  ، از میان مه و باران  ،  فضای روشنی را تاریک می کنند  . تا باران پل های رابطه را در هم نشکسته چترم را به بالای سرم می برم تا نرمی خیس هوا را کمتر حس کنم .گل و  لای جاده ها را از میان پاهایم عبور می دهم و قهوه خانه های سرراه کومه های بیرونی شان را هدیه می دهند تا به وقت سازش آب و زمین  ، خیس از نعمت آسمان نشوم .بیش از آنکه هوا را بقاپم ،چتر سرم را از روی سرم  بردار تا پیچ نفسم را باز کنی و کلید مفرغی  ام را طلا !