کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

جمعه خوب

هیج فکر می کردی این همه در هم تنیدن این همه عشق ورزی این همه مداد وار بر تخت کوبیدن لذتی با این همه تکرار واژه ها داشته باشد فکر می کردی در را که باز کنم با هجوم این همه هوس مواجه شوی به فکرت هم می رسید که انگشت هایم این همه با ظرافت تمام تن ات را لمس کند بی آنکه حتی پوست تن ات به صدا در بیاید هیچ فکر می کردی سکوت عشق بازی ، این همه صدا داشته باشد دیوارهای حادثه ، تنها روایت گر این همه تن دادگی هستند به یاد داشته باش که این عشق بازی در غروب جمعه خوب می تواند باز تکرار شود فقط هوس داشتن اش تکراری نخواهد بود به خوبی می دانم سفیدی هیچ پستانی سفیدی سینه ی ترا ندارد این جمعه ی خوب که بگذرد شنبه هم که بگذرد یکشنبه در ساعت هفت دوباره دلم می خواهد در روی همین تخت بلند با همین دیوارها و سکوت تن ات قرار ملاقات داشته باشم .

هنوز هیچ دیدگاهی دریافت نشده »

دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>