کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

مامان کرولاین

 

شیشه ی قهوه کاستاریکایی ام که تموم شد بهانه ای برای رفتن به بیرون پیدا کردم .از خانه ام تا فروشگاه آلمانی لیدل راه زیادی نیست ولی چون دوچرخه ام را به کرولاین بخشیده ام تنبلی کمی اجازه نمی داد  ! تا مدتی دوچرخه ندارم تا بتوانم دوچرخه ی دلخواهم را بخرم البته ارزان نه گران !  آنت قولش را داده که از سویس که برگرد دوچرخه قدیمی اش را به من بدهد .چون خیلی دوستش دارم .دوچرخه ی بیست و هشت با چراغ قوه و سبد پشتی و مدل قدیمی که سوار شدنش کیف خاصی دارد . هوای ابری جزیره امروز کمی وحشت ناک هست .ابرهای سیاه و گنده تمام صفحه ی آسمان را پوشانده و کمی راه رفتن جرات می خواد مخصوصا هم وقتی که دوچرخه هم نداشته باشی برای فرار از باران سیل آسا ! به مارسیا قول داده ام هر روز از خودم و خیابان و هر چه که در دور و برم هست فیلم برداری کنم تا برای پروژه جدیدش استفاده کند .تازه فنگ هم این کار را از من خواسته . حسابی دارم مشهور می شوم . چند تا از شعرهایم را هم بچه های دانشکده از من گرفته اند تا در مجله شان چاپ کنند .نمی دانم چرا ذوق می کنم .حس کودکانه ی قشنگی دارم و دلم هم نمی آید از دستش بدهم .در جزیره یاد گرفته ام که قدر هر چیزی را بدانم مخصوصا شادی های کوچکی که حتی به چشم هم نمی آید . آلن را سر خیابان دیدم .پیرمرد معلول که هر روز برای خوردن ساندویچ سوسیس و شیر داغ به کافی شاپ می آید .دستی تکان دادم و او هم با چشمانش سلام داد .زن خیلی خوبی دارد .بیست سال است که از او نگهداری می کند و اجازه نداده به بیمارستان ببرند .چون می گوید آلن خیلی زود دق می کند و زنش دوست ندارد اشک و اندوه شوهرش را برای لحظه ای بببند .دیروز با کرولاین رفتیم سلمانی .از خنده کشت منو ! دستم رو گرفت و به خانمه گفت : سلام کتی ! پسرم رو اورده ام موهاشو بزنی .این جوری و اون جوری موشاهو بزن .خوشگلش بکن تا من برم خرید ! کتی که منو می شناسه گفت : این کرولاین نباشه تو چی کار می کنی پسر گلم ! گفتم هیچی می میرم .خنده ی قشنگی کرد و بر خلاف خیلی انگلیسی ها که دندون درست و حسابی ندارند دندون های سفیدش را نشانم داد و دعوت به نشستن به روی صندلی کرد  .با دقت کارش را شروع کرد .دو ماهی و خورده ای بود موهامو نزده بودم به قول کرولاین نذر کرده بودم . کرولاین خیلی زود به سلمونی آمد و هی به کتی گیر داد که این جوری نزن و بعدش هم خنده بازار ! ( اوه ! خنده بازار ! چند سالی بود یادم رفته بود ) کتی هم با خنده گفت حیف که مارسیا جزیره نیست وگرنه اگه می دونست با کی اومدی سلمونی ! کرولاین گوشی اش را از داخل کیفش درآورد و شماره مارسیا رو گرفت و با خنده گفت : ببین رفیق اجازه می دی پول سلمونی رفیق ات رو بدم ؟ امروز مامانش شده ام .صدای خنده ی مارسیا رو می شنیدم که می گفت : حتما ! حتما ! چه خوب که داره موهاشو می زنه ، حرف های منو که گوش نمی کنه که این پسر بد ! تلفن اش را قطع کرد و رو به کتی کرد و گفت ! دیدی خانم کتی ما دوست پسر دزد نیستیم که ! ما رفیق ایم بابا ! کتی لحظه ای از کار کردن ایستاد و گفت : اخ ! از دست تو کرولاین ! کارمان که تمام شد کرولاین حساب کرد و چشمکی زد و گفت نه پوند بهت بدهکار بودم ،  هشت پوند پول سلمونی یک پوند هم کارمزد م که آوردمت ! دستی به موهای بلندش زدم و گفتم : مارمولک جان باشه .بیا بریم آبجو بزنیم . تا به پاپ برسیم ده دقیقه پیاده روی کردیم . با کلی آدم سلام علیک کرد از بقال و چغال گرفته تا غیره ! من نمی دونم این زن کی وقت کرده که این همه آدم رو بشناسه و اون هم با سردی ذاتی انگلیسی ها !  دو تا لیوان آبجو زدیم البته گنده بعدش مامان کرولاین  با دوچرخه به طرف خانه اش رفت و من هم تا به خانه برسم خرید کردم چون دیگه حال بیرون آمدن رو نداشتم .دوشی گرفتم و رو تخت دراز کشیدم و شروع به بافتن رویاهای جدید شدم !

فعلا هیچ نظری نیست »

نظر شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>