کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

بایگانیِ آوریل, 2009

آبرنگ های خانه

وقتی همه رابطه های روزانه ام را فراموش می کنم و به خانه باز می گردم ،انگار دوباره متولد می شوم .وقتی کوله ام را به روی تخت می اندازم و کاپشنم را آویز دیوار،  انگار برای اولین بار است که خانه را کشف می کنم .در را که باز می کنم هجوم زندگی صورتم را رنگین می کند نه خیلی قرمز و نه خیلی صورتی ،  بیشتر به رنگ آبرنگ است ! دست به دیوار که می کشم رنگ ها عوض می شوند و اسلاید های مانده از صبح نمایش شان را شروع می کنند .همه ی اجزای خانه با من حرف می زنند نه با صدای خیلی بلند و نه آنقدر که نشنوم . پرنده های روی دیوار شروع به آواز خواندن می کنند و گلدان ها با برگ های تازه سبز شده سری تکان می دهند تا فراموش کنم آنچه را که در خیابان جا گذاشته ام .یک به یک در و دیوار ،  حرف می زنند شمرده و با تلفظ صحیح کلمات ! هر وقت نقصان و سکته ای در حروف پیش می آید کتاب های لغت باز و بسته می شوند تا هیچ گریزی از مفرهای نامفهوم  ، پیدا و نا پیدا نشود . دستی به باغچه می کشم تا خطوط مورب کف دست هایم کمی زبر شوند و از این همه نرمی لحظه ای مرخصی بگیرند . یخچال را که باز می کنم میوه های شمرده شده با صورت خندان نگاهم می کنند و دلم نمی آید برشان دارم ! بطری آب را سر می کشم و برای دقیقه های پیشاهنگ  ، قهوه بار می گذارم .روی آتشدان چوبی ،  کتری می گذارم تا وقتی غل غل کند صدایش سکوت خانه را بشکند .پارچه های نم کشیده را به روی پنجره می کشم تا گرد و خاک هشت ساعت قبل را پاک کنم .شیشه ها وقتی شفاف می شوند با انعکاس نور به صورتم تشکر می کنند تا مبادا خدشه ای به رابطه مان وارد شود .به انتهای باغچه که می روم کلون در را چفت می کنم تا قاصدک ها نتوانند از در به داخل  ، راه پیدا کنند . دوست دارم فقط از کلون در آسمان ، راهشان را بیابند .به رودخانه ای که از وسط باغچه می گذرد سلام بعد از ظهر به خیر !  می گویم تا در من جاری شود و ببرد به جایی که هیچ کس جز خودمان نباشد .نان و پنیر و شراب را به روی میز می گذارم با دو لیوان  ، یکی برای خودم و دیگری برای مهمان ناخوانده ! وقتی تاریکی خانه را در بر می گیرد چراغ حیاط را روشن می کنم و دست به پشت سر ،  رو به آفتاب رفته  ! می کنم و دعا می کنم تا به وقت برگشتن اش تن و روحش سالم بماند و نوری برای صبحم بیاورد که روزم را بسازد

کلید مفرغی 

تکه های هوا را بیش از آنکه در باران ذوب شوند می قاپم تا مبادا در زمین و دریا فرو روند و بی نصیب از کف دست شوند .قنوت را در دو محور نا متقارن به سمت مولکول های گریز پای  هوا قرار می دهم و سجود و رکوع را تکرار می کنم تا دعایم مستجاب شود .حالیا اگر در این آمد و رفتن ها مصیبتی هم باشد حاشا که گریز ، مرحمی بر این درد نخواهد بود .زبانه های هیزم شعله ور می شود ، دامن کاغذ شعرهایم آتش  می گیرد ، خطوط فاصله  ، از میان مه و باران  ،  فضای روشنی را تاریک می کنند  . تا باران پل های رابطه را در هم نشکسته چترم را به بالای سرم می برم تا نرمی خیس هوا را کمتر حس کنم .گل و  لای جاده ها را از میان پاهایم عبور می دهم و قهوه خانه های سرراه کومه های بیرونی شان را هدیه می دهند تا به وقت سازش آب و زمین  ، خیس از نعمت آسمان نشوم .بیش از آنکه هوا را بقاپم ،چتر سرم را از روی سرم  بردار تا پیچ نفسم را باز کنی و کلید مفرغی  ام را طلا !

« ورودی‌های تازه‌تر