هلنا جانم

نوشته شده در ژوئیه 27, 2011

0


یکی از کولی های جزیره سرگردان در آسمان کوتاه جزیره به روی زمین بارانی نشست . هلنا در گوشه ی سمت باغچه به روی صندلی لهستانی نشسته بود.سرم را کمی بلند تر کردم . پرنده ای روی شانه آسمان نشسته بود . بی اختیار به یاد رویای تازه ای افتادم . فکر کردم حتمن آمدن هلنا و نشستن اش به روی صندلی وهم روشنی است که امروز به روی پلک چشمانم نشانده . از روی تخت بلند شدم . دیشب قبل از خواب رختخوابم را رو به باغچه گذاشته بودم . تا دلت بخواهد تا خود صبح باران باریده بود . آنقدر از آسمان آب ریخته شده بود که حس کرده بودم امروز صبح جزیره در سیل غرق خواهد شد ولی خب مثل همیشه خاک محافظه کار همه ی آب ها را به گوشه ی امن فرو داده بود . همان دیشب که به تو گفتم به فکر سقف شیشه ای تازه ای افتاده ام که رو به آفتاب کم رمق جزیره باز بشود . حتی به مارگریتا هم زنگ زدم و گفتم که اگر می تواند در پیدا کردن آن کمکم بکند . یکی از کولی ها در حال حرف زدن با برگ یکی از درخت های سبز باغچه بود . درخت بغل دستی هلنا با ادب انگلیسی در حال آماده کردن قهوه ی صبح گاهی برای هلنای من بود . به طور یقین از همین صبحی که شروع شده بود داشتم لذت می بردم . به خودم گفتم : عجب تصویر رشک برانگیزی ! قهوه درست کردن درخت برای محبوب جزیره ام . گربه ی خانم میشیگان و گوستاو را خواستم بیدار بکنم ولی در اتاق شان را بسته بودند . اصلن تعجب نکردم . امروز قرار است اتفاق های تازه ای بیافتد . شلوارکم را پوشیدم و در باغچه را باز کردم . نه ببخشید اشتباه نوشتم . از شیشه ی باغچه در شدم . اگه قراره که همه چیز وهم روشنی باشد چرا من از رویا رد نشوم هان ؟ از شیشه ی شفاف خانه معذرت خواهی کردم که بی اجازه ی قبلی از آن گذشته ام . شیشه هیچ حرفی نزد .حتی کاری هم نکرد که من متوجه نگاه تحسین برانگیزش بشوم . هلنا مثل همیشه با ادب فرانسوی اش با درخت کنار دستی اش حرف می زد . اوه ، مسیو درخت دفعه ی دیگه که از پاریس برگشتم حتمن برایتان قهوه ی خوش طعمی که از مغازه ی آقای ژرژ دانو می خرم برایتان می آورم . حتمن خوشتان خواهد آمد . درخت هم با لبخند می گفت : اوه چه خوب خانم هلنای عزیز ! سلامی کردم و کنار دست هلنای خودم نشستم . باران دوباره شروع به باریدن کرده بود ولی بالای سر ما حتی قطره آبی هم نمی چکید . با مهربانی به هلنا گفتم : اوه محبوب قشنگم صبح بارانی مبارکت باشد . از زیر میز دست هایش را در میان انگشت هایم قفل کرد و با اشاره چشمم گفت : عزیزم اجازه بده حرفمم با آقای درخت تمام بشود ! لبخندی زدم و بیشتر انگشت هایش را در میان دستم فشار دادم . درخت کنار دست هلنا جانم با لبخند گفت : اوه هادیشگای مهربان جزیره ببخشید که سلام نگفتم . معذرت می خواهم . از روی صندلی بلند شدم و بغلش کردم و گفتم : اوه رفیق جان اشکالی نداره . هلنا حواسم را پرت کرده بود . صبح به خیر . هر سه با خنده گفتیم : اوه ! کنار دست هلنا جانم نشستم و دوباره از زیر میز انگشت های بلند و ظریف محبوبه جزیره ام را خیس عرق کف دستم کردم . خدای من ، امروز صبح چقدر قشنگ است ! موهای هلنا نسبت به چند ماه قبل بلند تر شده بود و بوی عطری که به لاله ی گوشش زده بود دیوانه ام می کرد . به هلنا گفتم : دارم دنبال خانه ی تازه ای می گردم که حتمن و حتمن اتاق زیر شیروانی داشته باشد و سقف شیشه ای رو به آفتاب . هلنا لبخند گرمش را در صورتم پخش کرد و گفت : هادیشکای نازنین من چه خوب . گفتم : آله خیلی قشنگه . از روی صندلی با هم بلند شدیم . بیشتر از این نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم تا هلنا جانمم را نبوسم . از شیشه با هم رد شدیم . روی کاناپه نشستیم و در یک صبح قشنگ تابستانی شروع به بوسیدن همدیگر کردیم . امروز حتمن روز خوبی خواهد بود . خانم و آقای محترم مرسی که مطلبم را خواندید . تا بعد !!!

نوشته شده در: بدون دسته بندی