کودکان شورشی جزیره

نوشته شده در اوت 10, 2011

0


یکی از اسب های جوان که حال خوشی نداشت را نگاه کردم . بی آنکه چشم بر هم
بزند اجازه داد به یال سفید – سیاهش دست بکشم . حتی نیم نگاهی هم به اسب
ابلق پیری نیانداختم که بی محابا نگاهم می کرد و سنگینی چشم هایش پشت شانه
ام را کمی خم کرده بود . خواب یکی از پرنده های جزیره ماسه ای را به اسب
جوان گفتم . مثل خواب زده ها نگاهم کرد و اجازه داد یالش را نوازش بکنم .
نفس های بودن من از تو را به شماره ی نگاهش اضافه کردم . باز هم حرفی نزد .
به او گفتم که نگاه کن من چقدر زلال هستم . سرش را پایین انداخته بود و به
کیسه ی پارچه ای که به دهانش بسته شده بود زبان می زد و در آرواره های
صورتش سرش را می جنباند . نگاهم را به سمت اسب ابلق پیر انداختم . با
اشتیاق به سمتم آمد . کمی خم شد تا سوارش بشوم . دلم یهو به هم ریخت .
انتظار این مهربانی را نداشتم . رگبار باران شروع شد . قایقی از دور دست با
بادبان پارچه ای به سمت جزیره می آمد .در حالی که با احتیاط سوار اسب می
شدم گریه ام گرفت . به هیچ عنوان نخواستم با ذهنم کلنجار بروم که دلیل اشک
ریختم چیست . ولی در ذهن ناپیدای گم شده ی این روزهایم دلیلش را می دانستم .
اسب های بی سوار از راه های دور به سمت جزیره حرکت کرده بودن . این خبر را
کلاغ های مسافر که در بالای سرمان می چرخیدند دادند . خبر شورش شهرهای
جنوب غربی و شرقی به جزیره رسیده بود . راهزن های نقاب دار به سمت شهرهای
شمال شرقی و غربی رفته بودند و اسب های خودشان آنها را ترک کرده بودند .
گرسنگان چلاق و بی دست لنگان لنگان با سگ های تشنه سوار قطارهای بی راننده
شده بودند . همه ی این ها را یکی از کلاغ های یازده ساله در گوشم می خواند و
من ذهنم را دایمن با پاک کن زبری پاک می کردم . قاضی های جنگل شروود از
راه رسیده بودند و در مسندهای چوبی نشسته بودند . هزاران پاسبان دور تا دور
جزیره را با دست هایشان بغل کرده بودند . دایره ی رفتارهای ماهی های شناور
کمی تا قسمتی ابری شده بود . صیادهای پیر و اخمو ماهی ها ی صید شده را با
چاقو و ساطور قطعه قطعه می کردند . دریا رنگ آبی اش را به اسب های بی سوار
بخشیده بود . خونابه های ریخته شده از سر و تن ماهی ها دریا را به رنگ کدر
آب مرده تبدیل کرده بود . حاشاهای گلوهای بریده شده امان تازه ای برای
خودشان جور کرده بودند . یکی از کلاغ های پیر به روی شانه ام نشست و در گوش
اسب ابلق گفت : فکر کنم حالا وقت این است که تو دوباره جوان بشوی . اسب
ابلق با بی رمقی جواب داد : چطوری آخه ؟ یکی از کلاغ های جوان چوب باریک درازی
با خودش آورد و کلاغ پیر با خواندن وردی اسب ابلق از کار افتاده را جوان
کرد . شورشی های کودک و نوجوان از یکی از محله های حاشیه شرقی جزیره دوان
دوان خودشان را به لب ساحل رساندند . پاسبان ها دنبالشان کرده بودند . اسب
جوان شده شروع به شیهه کشیدن کرد. اسب های بی سوار راه شان را کج کردندو
همه ی کودکان شورشی را سوار کردند . ماهی های بالدار از ده کوره های آسمان
بلند جزیره خودشان را به بالای سر پاسبان ها رساندند . پاسبان ها تور های
خودشان را به سمت ابرهای بالای سرشان انداختند . کلاغ ها با نوک شان تورها
را پاره کردند تا هیچ ماهی در تور پاسبان ها گیر نکند . اوه راهزن ها پای
پیاده خودشان را به منتهی الیه جزیره رسانده اند . آیا باران امشب به کمک
کشتی ها خواهد آمد؟ آب دریای جزیره در حال خشک شدن است

نوشته شده در: بدون دسته بندی