سه شنبه است . خورشید در حال غروب کردن است .رودخانه ی کنار کلبه سرد و زلال است . ماهی های شناور خواب هستند . مارگریتا ، سرمای بالای سرم را فوت می کند . گوستاو بال راستش زخمی شده . گربه ی خانم میشیگان سیگار برگش را گم کرده . همه چیز خوب است در کلبه ی آرام ما . یکی از ابرهای باران ساز سر راه رفتن به جنگل های شمال شرقی راهش را کج کرد و به بی آنکه مزاحم باد ملایم جزیره شود در کاسه ی آب گوستاو خودش را جا داد . مارگریتا لیوان ودکایم را پر کرد تا جلوی اشک ریختن های مرا بگیرد . ابر کمی جا به جا شد . با مداد رنگی ام سوراخی کوچک در کاسه فیروزه ای گوستاو کشیدم تا منفذ ی برای برون رفت اشک های ابر مسافر باز شود . گوستاو در حالی که کمی ناله می کرد به کاسه سوراخ شده اش خیره شد ولی حرفی نزد . مارگریتا در اتاق خواب دنبال سیگار برگ گربه می گشت . با فریاد کوتاهی داد زد . اورکا اورکا پیدایش کردم .( ارشمیدس از حمام لخت بیرون آمد ) گربه خیلی خوشحال شد . ابر آرام آب فشرده از غم اش را از کاسه بیرون داد . لیوان ودکا را سر کشیدم . نه مزه ای خوردم و نه صورتم را جمع کردم . تلخی ودکا که گلو و سینه ام را می سوزاند را به هیچ گرفتم تا دستمال آبی روی پیشانی هوای بالای سرم را به میان دستم بگیرم . خورشید طلایی آرام از وسط آسمان رفت بی آنکه شکایتی بکند . پل روبروی خانه سر جای خودش بود و شانه های زمین خیس را می بوسید . مارگریتا موی بلند شلالش را به روی زمین شانه می زد . با تصویرهای بالای سرم که بی اجازه وارد کلبه شده بودند وارد گفتگو شدم . ابر مسافر به کار ریزش آب به روی کف زمین ادامه می داد . هیچ کدام از ما کاری به کارش نداشتیم . یکی از تصویرهای ارغوانی به روی صندلی لهستانی نشست و پایش را روی هم انداخت . چاقوی روی میز را برداشتم تا نان روسی را ببرم . تصویر ارغوانی برای لحظه ای ترسید . خیالش را راحت کردم .( دیروز در جزیره ی پایین دست یکی از لهستانی ها زن و بچه هایش را با چاقو تکه پاره کرده بود ) . برشی از نان روسی را با کره و مربا به روی میز گذاشتم تا رسم مهمان نوازی را رعایت کرده باشم . ترانه ی کردی برایش گذاشتم . تصویر ارغوانی صورت خیلی ناز و قشنگی داشت . در حالی که کره و مربا را به روی نان می مالید گفت : راستی زانوی پایت بهتر شده ؟ گفتم : اوه نه خانم عزیز . امروز عصر که دکتر رفتم تاکید بسیار کرد که باید تا مدتی دوچرخه سواری نکنم . خیلی برای دوچرخه ام غمگین شدم . بیچاره حتمن دلش برای جنگل و رودخانه های جزیره تنگ خواهد شد . با مهربانی گفت : آخ چقدر قشنگ و لطیف گفتی بیا تا بغلت کنم . به طرفش رفتم تا تصویر ارغوانی بغلم کند . آخ که چه بوی خوشی داشت و البته آغوش گرمی . ( راستی چقدر دلم برای یک آغوش بی دغدغه تنگ شده ) . گربه به روی پای مارگریتا نشست . مارگریتا موهای گربه را با انگشت ظریفش نوازش کرد . هوای کلبه ی کنار رودخانه کمی گرم شده بود . پنجره را باز کردم . نسیم خنک سه شنبه شب ، نفس همه ی ما را باز کرد . همه چیز آرام است ولی به گزارش اداره ی هوا شناسی ، فردا در جزیره ، باران سنگینی خواهد بارید
کلبه ی آرام ما
نوشته شده در: بدون دسته بندی



نوشته شده در اوت 17, 2011
0