. هوای مانده از چند روز قبل فاسد شده بود .بچه ها را با خودشان می بردند . دیگر کسی برنمی گشت .جای خواب بیشتر شده بود فضا برای قدم زدن در اتاق دو در یک باز شده بود . پتوها را به گوشه ی اتاق برده بودم تا برای قدم زدن فضا شکار کنم ! آقای نرودا با عصا در اتاق قدم می زد . تکه تکه شعر به روی دیوار می نوشت . لورکا در طرف دیگر ایستاده بود تا من و نرودا راحت باشیم ! ساعت پنج که شد کسی در اتاق ما را نزد .صبحانه خوردیم .وقت نهارکه رسید با اشتها غذا خوردیم و به انتظار ساعت پنج عصر نشستیم . لورکا را با خودشان بردند .فقط من و آقای نرودا ماندیم .تکه ای کاغذ از زیر پتو پیدا کردم به نرودا نشانش دادم .با خط کجکی اش نوشت لیوان خون یادت نرود ؟ سوار قطار زمان شدم .پشت در اتاق سوزنبان پیر مسیر قطار را عوض کرد .در اتاق که باز شد قطار ایستاد تا ما را سوار کند ولی نرودا تا خواست سوار شود پایش لغزید و افتاد . قطار از کشتزارهای خون گذشت به مرز باسک که رسید ژاندارم های فرانسوی تکه کاغذ آقای نرودا را به جای پاسپورت قبول کردند و من به همراه ژانت پیک ارتش جمهوری خواه پیاده شدیم و در دهکده خانه ای برای استراحت اجاره کردیم . از پشت پنجره ی کلبه مان قطار قطار جنازه می آوردند و ژانت لیوان لیوان شراب روی میز می گذاشت .قرمزی شراب فرانسوی و مزه ی گرم و شیرین اش حالم را به جا می آورد و خستگی ماه ها انفرادی را از تنم بیرون می آورد . شش ماه در تابوت زندگی کردن بی هیچ هوا خوری خستگی هم دارد ! کاغدی که نرودا به دستم داده بود در آستر کتم جا سازی کردم و به انتظار روزی نشستم که موعد نمایش اش برسد .برادر بزرگ حالا روبروی من نشسته و دارد سکه سکه طلا روی میز می چیند تا کاغذ را از چنگ من در بیاورد ولی کور خوانده !! آخرین باری که آقای نرودا را دیدم همین پارسال بود در ایستگاه قطار مارسی بساط کتاب فروشی راه انداخته بود .پیپ خودش را هنوز داشت . مارسیا کنارش نشسته بود با پیراهن رنگی . نیم نگاهی کرد و گفت هنوز کاغذ را به همراه داری .گفتم آره گفت به دست برادر بزرگ ندهی ها ! گفتم مطمئن باش ! لیوان خونش را برادر بزرگ سر کشید و به کنار پنجره رفت .باد ملایم صبحگاهی پرده ی اتاق را تکان می داد تا ساعت پنج عصر وقتی نمانده بود
Read more: http://hadikhojinian.blogspot.com/2009_12_01_archive.html#ixzz1WL8CSnF2
نوشته شده در: بدون دسته بندی



نوشته شده در اوت 28, 2011
0