حالا فرض کنیم در جنوب جزیره زندگی می کنی . درست همین حالا که ابرهای آبستن باران در حال بارش هستند فرض کن با چتر بزرگی به اندازه ی دو نفرمان به استقبال تو به ایستگاه قطار آمده ام . همه ی فرص های محال را به کناری بگذاریم و مثل خانم مارن همسایه ام رک و صریح بگوییم که چقدر ما دو نفر همدیگر را دوست داریم . این دوست داشتن ما جای هیچ کسی را در جزیره نمی گیرد . حتی سرسوزنی هم آزاری به کسی نمی رسانیم . خب همه ی این ها را گفتم خواستم به این جا برسم که امروز ساعت دو در بار ساحلی همدیگر را ببینیم . الانه ساعت شش و نیم صبح است . تو احتمالن در خوابی . دیشب که با هم در کافه ی بغل موج شکن بودیم حسابی ودکا خوردیم . مست و پاتیل شده بودیم . باران ریزی هم می بارید . کف دست خیس ترا در در دستم گرفته بودم ( آخ که چقدر من خیسی کف دست ترا دوست دارم ) قرار عشق بازی هم با هم نگذاشتیم ( آدم حسابی ها که تو اوج مستی با کسی هم خوابگی نمی کنند که ) به کمک فرشته ساکن شانه چپم به در خانه ات رساندمت . وقتی قفل در را باز کردیم ترا را کشان کشان از پله ها بالا بردم . لباس ات را در آوردم . پتوی ایرانی را به رویت کشیدم ( راستی سوتین ات را در آوردم ؟ ) پنجره را کمی باز کردم تا هوای اتاق برای نفس کشیدنت مناسب باشد . از پله ها پایین آمدم . در را قفا کردم ( اوه راستی ممنون که کلید اضافه ی خانه را به من هم داده ای ) به کمک فرشته تلو تلو خوران به سمت خانه رفتیم . بیچاره جیکش هم در نیامد . فرشته ی ساکن شانه ی چپ من خانم خیلی محترم و ملوسی است که برای ثانیه ای هم هوس عشق بازی کردن با او به ذهنم هم خطور نمی کند ( چی عجب بابا ) در خانه را باز کردم ( اون قدرها مست نبودم که نتونم در خونه رو وا کنم خب ) بوی شمعدانی هایی که تازه سه روز پیش خریده بودم کم و بیش ذهنم را خوش بو کرد . روی میز را تمیز کردم . پر از کتاب بود . یاد هرابال نویسنده اهل چک افتادم . کتاب تنهایی پر از هیاهو را باز کردم و تا وقتی که مست خواب شدم خواندم . راستی ساعت دو یادت نره ها …
فرشته ی ساکن شانه ی چپ
نوشته شده در اوت 31, 2011
نوشته شده در: بدون دسته بندی



nazanin
سپتامبر 16, 2011
kheyli ghashang bood.delam aroom shod.vaghean mahaliye vase aramesh..man vaghte sar zadan be saita ro nadaram.vali delam nayoomad behet nagam..in matn az harja ke bood..azat mamnoonam ke ye nashenaso aroom kardi.nazanin
thelostchildhood
سپتامبر 16, 2011
مرسی رفیق جان