پراکنده‌ها

ژانویه 11, 2014

0

بعد با آن یکی که بیش‌تر از این یکی دوسش دارم در ایست‌گاه قطار منتظرم بود، روبوسی کردیم. به جای خوردن ودکا به کافه‌ای نزدیک بنگاه خبر پراکنی رفتیم که قهوه‌ی خوبی داشت.( به والله خوب نبود). از پول و کتاب و عشق به سینما و ادبیات حرف زدیم. اوه او سیگار هم کشید.( چی […]

توفان برگ و باد

ژانویه 3, 2014

0

توفان برگ و باد

توفان آب

ژانویه 2, 2014

0

توفان آب

خوش به حال … نوشته‌ای از ناصر جهانی

ژانویه 2, 2014

0

وقتی که سپیده دمید ولحظاتی پس از آن‌که جیک‌جیک‌های سحرگاهی گنجشک‌ها آغاز صبحی دیگر را اعلام داشتند، تورا چونان گذشته از پشت شاخه‌های سپیدار بلندمان که حکم محرم و پناهگاه مرا داشت، دزدانه نگاهت کردم و اگر بگویم که تو را با نگاهم لمس می‌کردم و تو را سجده، حرفی به یاوه نگفته‌ام. و تو […]

فانوس نفتی

ژانویه 1, 2014

0

حالا که برف می بارد  به انبار چوب خانه می روم تا هیزم هایی که همین عصری شکسته بودم را به داخل شومینه بیاندازم . سالهاست بوی خوش هیزم در مشامم راه نرفته . هوای بارانی جزیره بوی خوش همه ی اشیا را از من گرفته . امشب که برف می بارد بوی خوش همه […]

لاس زدن با ابلیس

ژانویه 1, 2014

0

حالا که ماه  بالا سر جزیره آمده  بهتر می توانم مارگریتا را ببینم که چطور لباسش را در می آورد و بی آنکه خجالت بکشد لخت و عور جلوی پنجره ایستاده تا ابلیس از بالای ابرها بیاید پایین  . از سر غروب انگار مرا نمی بیند . سبوی ودکا را جلوی میز کنار پنجره گذاشته […]

فرشته‌ی ساکن شانه‌ی چپ

ژانویه 1, 2014

0

حالا فرض کنیم در جنوب جزیره زندگی می کنی . درست همین حالا که ابرهای آبستن باران در حال بارش هستند فرض کن با چتر بزرگی به اندازه ی دو نفرمان به استقبال تو به ایستگاه قطار آمده ام . همه ی فرص های محال را به کناری بگذاریم و مثل خانم مارن همسایه ام […]

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 85 مشترک دیگر بپیوندید