مجلس رقص

Posted on سپتامبر 17, 2007

0


از خیابان اصلی به طرف کوچه سمت راست با دوچرخه ام پیچیدم و پلاک خانه را پیدا کردم و زنگ طبقه چهارم را زدم چند دقیقه ای منتظر ماندم از بالای پنجره سرش را بیرون آورد و با شادی دستش را تکان داد با آیفون در را باز کرد ، دوچرخه را به میله در قفل کردم و جوری گذاشتم که اگر باران ببارد خیس نشود ، در آسانسور را باز کردم و دگمه ی طبقه چهارم را زدم ولی حرکت نکرد از بالای پله ها داد زد آسانسور خرابه! پله ها را دوتا دوتا طی کردم و نفس زنان به آپارتمان شماره هشت رسیدم ، دامن قرمز کوتاه با پیراهن سفید پوشیده بود و در زیر نور خورشید موهایش می درخشید گونه های همدیگر را بوسیدیم و داخل خانه شدم همه ی خانه از تمیزی برق می زد و گربه اشرافی ایرانی اش گوشه ای روی مبل لم داده بود برگ های سبز گلدان ها تازه آب خورده بودند و با دقت و نظم در خانه چیده شده بودند . قهوه یا چای ؟ قهوه لطفا ! یک شکر یا دو شکر ؟ بی شکر لطفا ! روی بالکن خانه میزی کوچک چیده بود با شیرینی های خانگی ومیوه های فصل ، پرسید چه آهنگی دوست داری برایت بزارم ؟ گفتم لایت ! آرامش زیبایی در خانه اش حاکم بود و باد ملایمی از سمت دریا می وزید ، چند قایق بادبانی در حرکت بودند و صدای حرکت قطار از فاصله ی نزدیک به گوش می رسید ، سینی قهوه را روی میز گذاشت و کتاب جدید آلیسون لایت را روی میز گذاشت به سرعت کتاب را باز کردم تازه دیروز گفته بودم که خیلی دلم می خواد این کتاب را بخوانم در باره وولف و رابطه اش با خدمت کارهایش بود ، با صدای نرمش گفت برای تو هم خریده ام و کادوی آبی رنگی را از اتاق آورد و داد دستم ، خیلی خوشحال شدم صورتش را بوسیدم و تشکر کردم لبخند رضایت بخشی روی صورتش نشست. فنجان قهوه را برداشتم و جرعه ای خوردم زیاد داغ نبود ظرف شیرینی را برداشت و با دقت برید و تکه ای را در زیر دستی گذاشت با چنگال و کارد، نظم دیوانه وار کارهایش همیشه جذبم می کرد ، از کارهایم پرسید و از ناشر لندنی ام ، گفتم دارند رو مجموعه داستان های کوتاهم کار می کنند و منتظر هستم ، با لبخندی آرامش بخش گفت نگران نباش من سفارش ات را کرده ام همه چیز به موقع درست خواهد شد فقط کارت را عوض کن و کاری پیدا بکن که از صبح تا شب فقط بخوانی و بنویسی ، گفتم دارم همین کار را می کنم ولی طول می کشه تا آن موقع باید کار نیمه وقت داشته باشم دستم را گرفت و گفت سفارش ترا به جورج کتاب فروش شهر کرده ام و داره یه گروه ویراستار جدید استخدام می کنه و شاید برای تو کاری داشته باشه به طرفش بر می گردم و می گویم من این همه محبت ترا چگونه می توانم جبران بکنم ؟ می گوید همین که کتابت چاپ بشود و تو مشهور بشی برایم کافیه ! می گویم یعنی تو این قدر به من اعتماد داری ؟ می گوید آره ، تو استعداد داری و در کشورت فرصت انجام این کار را نداشتی و حالا من گرترود استاین ! هستم می گویم پس تابلوهای نقاشی ات کجاست ؟ می خندد و می گوید در خانه ی جدیدم گذاشته ام ، قهوه را تمام می کنم و با شادی بچگانه ای خانه را نگاه می کنم و تمام اتاق ها را می گردم و به اتاقی که کتاب هایش را نگه می دارد می رسم ، وای خدای من ! چقدر کتاب دارد ! عکس همینگوی ، جان دوس پاسوس ، فیتزجرالد ، فاکنر ، کارور، براتیگان و خیلی های دیگر را به دیوار زده میز بزرگی هم دارد برای نوشتن ، چه قدر دوست دارم این اتاق مال من باشد ! از پشت سرم می آید و در کاناپه ی پهنی می نشیند و نگاهم می کند و من چه قدر مدیون این بانو ی مهربان هستم ، به خودم همیشه می گویم اگر بدی هم به کسی کرده باشم حتما به کسانی هم خوبی کرده ام که حالا خدا دارد کمکم می کند ، با صدای همیشه پر ترنم اش می گوید خوب ! از خواب هایت بگو ؟ می گویم دی شب خواب یک کشتی بزرگ را دیدم خیلی بزرگ بود مادام ! روی عرشه اش ایستاده بودم و باد تندی می وزید و کاپیتان کشتی داشت مجلس رقص را مهیا می کرد و تمام خدمه در حال دویدن بودند و من بی توجه به همه داشتم افق را نگاه می کردم و خورشید آرام داشت غروب می کرد و ماه مثل دختری که از بالای بام سر می کشد آهسته بالا می آمد. نگاهم کرد و گفت تو آینده خوبی داری به شرطی که هیچ وقت خدا را فراموش نکنی! کادوی خودم را در داخل کوله ام می گذارم و مادام را می بوسم و از پله ها پائین می آیم دوچرخه ام را از میله آزاد می کنم و پا زنان به طرف دهکده حرکت می کنم چون برای شام تو منتظرم هستی یادم باشد شمع بخرم

Advertisements